استان زاگرس پس از استان البرز!

مشکلات اردبیل، قم، قزوین، بجنورد و بیرجند با مرکز استان شدنشان کاملا حل شد. دیگر خبری از گرانی، تورم، بیکاری، بیحالی، صف های شلوغ، بهره­وری پایین و نابسامانیهای اجتماعی نیست. همگی رفتند خانه خودشان. مشکلات کرج هم تا چند وقت دیگر با استان البرز شدنش سه سوته حل میشود. اما دوستان این راه حل خوبی برای حل مشکلات شهرها نیست. چراکه  شهرهای دیگرهم ، کم هم نیستند ماشاالله (بابل، آمل، کاشان، ساوه، انزلی، زابل، آبادان، شاهرود، بروجرد و.... دهها شهر دیگر! ) بو برده اند که برای پیشرفت و توسعه باید مرکز استان بود. همگی پایشان را در یک کفش کرده اند که ما باید مرکز استان شویم تا مشکلاتمان حل شود. خب این هم ممکن نیست. تصور کنید این شهرها همه مرکز استان شوند. از بین رفتن بیکاری و معضلات اجتماعی را میتوان تحمل کرد اما  رشد اقتصادی سه رقمی را چطور تحمل کنیم. کشورهای دیگر چه گناهی کرده اند. چین چه خاکی به سر کند. اینهمه بافته یکدفعه با این پلتیک ایران همه پنبه شوند. نه ما نباید اینکار را بکنیم. نه فقط به خاطر خودمان بلکه بخاطر مردم بیگناه سراسر جهان!

پس ضمن احترام به مردم شریف، غیور، فرهنگ دوست، فرهنگ پرور، مقاوم، مبارز و دهها صفت خوب دیگر شهرهای بروجرد، کاشان و.... که میخواهند مرکز استان شوند. از آنها میخواهیم به خاطر صلح و ثبات در جهان از خواسته خودشان صرف نظر کنند. باور کنید بیکاری و تورم و بی برنامگی و... خیلی هم چیزهای بدی نیستند. شما باید به .... جهان از شما سپاسگزار خواهد بود....

فرهنگ کار شگفت انگیز در برخی ادارات!

            در ادارات آدم چیزهایی میبیند که آنقدر عجیب و غیرقابل قبولند که بالاتر از ناراحتی شما را شگفت زده میکنند و شما حیران میمانید که این تصمیم یا رفتار با چه منطقی صورت گرفته و چگونه رئیس آن اداره از اعلام و انجامش شرمنده نمی شود.

            چند روز قبل به اداره­ای رفتم نگهبان گفت تلفن همراه خود را داخل نبرید. من هم تلفن را تحویل نگهبان دادم. اما او گفت "به من ندهید داخل هم نبرید" من هم گفتم "آخه مگه تلفن همراه، ماشین است که آن را بیرون اداره پارک کنم. تلفن همراه،همراه است. نهایت اینستکه شما الزام میکنید خاموش شود یا تحویل شما داده شود. اینکه داخل نبرید ، تحویل هم نمیگیرید یعنی چه؟"

            دوستی میگفت وقتی برای انجام کاراداری – مثلا از شرق تهران به غرب تهران  با صرف کلی وقت و هزینه - به اداره­ای رفته بود. به یکباره ساعت 12/5 همه کارمندان ارباب رجوعها را از اتاقها بیرون کرده و گفته­اند یک ساعت کار تعطیل است و وقت ناهار و نماز است! همان دوست میگفت" واقعاً این افراد در خانه خودشان هم نماز خواندن و ناهار خوردنشان مجموعاً یک ساعت به درازا میکشد! و مهمتر آنکه صدها نفر ارباب رجوع ساعتها وقتشان تلف میشود آیا نباید مثل بانکها رئیس این اداره هم فکری میکرد تا پرسنل نوبتی برای صرف ناهار و برپایی نماز بروند ؟" دوست دیگری گفت " من بدترش را هم دیدم. ساعت 9 صبح چون کارمندی میخواست با همکارانش صبحانه میل کند ما را از اتاق بیرون کرد و 20 دقیقه ما منتظر پشت در ماندیم!"

عزیزی گفت" وقتی برای انجام تغییرات به ثبت شرکتها مراجعه کرده است.متصدی پس از دریافت صورتجلسه به او گفته است برای دریافت رسید سه ساعت بعد بیاید! ؛  صدور رسید 1 دقیقه نه،5 دقیقه نه، 10 دقیقه ممکن است بطول بکشد. اما 3 ساعت یعنی نصف روز. اصلا منطقی است برای دریافت یک رسید 3 ساعت از وقت انسان تلف شود؟ آن فرد چطور توانسته خودش را قانع کند تا آن را به شما بگوید.

به بهانه کنکور در ایران

ماخذ:سایت گل آقا

آگهی تبلیغاتی

            

مطالب ذیل عینا از یک آگهی تبلیغاتی نقل میشود:

 

 حجامت (تخصصی)

 

طب اسلامی وسنتی- زالو درمانی- طبیعی درمانی و ....

 

احیای طب غنی رازی،ابن سینا و....و ترکیب آن با پزشکی مدرن و غربی، تخصص در بیماریهای صعب العلاج و بیماران جواب شده، بیماریهای سالمندان، کمر درد، دردهای مفاصل و استخوان، غلظت و چربی و سموم خون، فشار خون، دیابت، گواتر جوش و لک صورت ، آسم، حساسیت و آلرژی ، بیماریهای کبد، کیسه صفرا، کلیه، ضعف و ناتوانیهای جسمی و جنسی، حاملگی و جنسیت فرزند، بیماریهای روانی و اعصاب ، افسردگی و اضطراب، سینوزیت، سردرد، میگرن، وزوز گوش، ترک اعتیاد و سیگار

(اعتیاد به مواد مخدر سنگین ولاعلاج که به روشهای دیگر جواب نمیدهند- سم زدایی 5 روزه با ایجاد تنفر- تضمینی با 25 سال تجربه)

توسط دکتر...-دکتر ....

اعضای رسمی موسسه تحقیقات حجامت ایران

آدرس:فلکه دوم صادقیه-....

 

بنظر شما بالاخره  این دو پزشک  متخصص چی هستند ؟

طنز بوروکراسی ایرانی

بوروکراسی در همه کشورها حتی کشورهای پیشرفته یک معضل است اما نوع ایرانی آن نوبر است!همه ما در مقاطعی از زندگی گرفتار کاغذ بازی اداری شده ایم و میدانیم چقدر در آن هنگام عذاب  میکشیم .بازخوانی پرونده ای از این گونه بویژه اگر سبک نگارش شیرینی هم داشته باشد خالی از لطف نیست .

مطلب اخذ شده از وبلاگ خاطرات کانادا  که در ادامه خواهید خواند از این دست است .

 

حدود بهمن ماه سال 1377 بود که من آخرین امتحان های دانشگاه رو داده بودم و منتظر اعلام نتایج و اینکه سریع تر کارهای تصفیه حساب با دانشگاه رو انجام بدم و واسه معافی از سربازی اقدام کنم، آخه اون موقع یه قانونی بود که می گفت اگه دو برادر هم زمان مشمول بشن یا اینکه یکیشون در حال انجام سربازی باشه و اون یکی مشمول بشه، اون یکی معاف میشه. برادر بیچاره من هم اون موقع در حال سپری کردن خدمت مقدس سربازی بود و من میتونستم از این موقعیت استفاده کنم و معاف بشم و بعد هم مراحل بعدی.


توی اون شرایط چیزی که واسه من مهم بود این بود که سریع تر با دانشگاه تصفیه حساب کنم و خودم رو به حوزه نظام وظیفه معرفی کنم. این بود که افتادم دنبال استاد ها که اگه میشه نمره من رو زودتر رد کنید که من بتونم زودتر کارهایم رو انجام بدم. بعد از یک ماه که از امتحان های پایان ترم میگذشت من با کلی سعی و تلاش تونستم نمره هام رو بگیرم و همین طور نامه معرفی به حوزه نطام وظیفه که جریانش از این قرار بود که این نامه 2 تا نسخه داشت که یکیش رو به من دادن و اون یکی رو هم فرستادم به حوزه نظام وظیفه محل تحصیل که اونها باید میفرستادن واسه حوزه نظام وظیفه محل تولد. ای بابا چقدر دنگ و فنگ داشت، اما خب چاره ای نبود و این سیستم اداری ایران بود و باید ازش رد میشدم.

 


این رو هم اضافه کنم که سیستم معرفی به حوزه نظام وظیفه هم این جوریه که باید یا به شهری که توش زندگی میکنی خودت رو معرفی کنی یا به شهر محل تولدت. یکی از دردسرهای من هم سر همین جریان بود که بهش میرسیم. چون من محل تولدم و محل زندگیم و محل تحصیل دانشگاهم 3 تا شهر متفاوت بود.


به هر حال سریع رفتم اهواز (محل زندگیم) که خودم رو به این حوزه نظام مقدس سربازی معرفی کنم و بگم که من اومدم و این قانون معافی هم هست و اگه میشه و اگه لطف کنید کارهای من رو انجام بدید که من به بقیه زندگیم برسیم.
امیدوارم که هیچ وقت گذرتون به حوزه نظام وظیفه یا اداره های مرتبط با نیروی انتظامی نیفته، چون همین که وارد میشید به چشم یه سرباز شما رو می بینن و بدبخت ترین قشر جامعه ایران هم سربازها هستن که از همه توسری می خورن، پس هر وقت خواستید این جور جاها برید خودتون رو واسه توسری خوردن و حرف زور شنیدن آماده کنید.


ماجرای حوزه شروع شد و این که امروز برو فردا بیا و پس فردا بیا، آقای فلانی نیست، فردا هست، فردا صبح برو بگن ظهر بیا، ظهر برو بگن فردا بیا. دردسرتون ندم بعد از سه چهار روز رفتن و بالاخره مسئول مورد نظر رو دیدن فکر می کنید جوابی که گرفتم چی بود؟

ادامه نوشته

جهنم ایرانی ها(قسمت آخر)

الف راهی بیمارستان شد. ج هم در این مدت فقط  مشغول کاسبی بود ،ارتباطات اقتصادی هم با گنهکاران  مقیم در واحد ایجاد کرد. الف  4 روزدر بیمارستان  ماند تا خوب شد اما با بهانه  آسیب دیدگی از قوانین موجود استفاده وبا حقوق خوبی  زودتر از موعد بازنشسته شد

 

روز نهم پس از کناره گیری الف مسئولان جهنم  س را با عجله بجای الف مامور به خدمت در جهنم ایرانی ها کردند.س از محل بازدیدی کرد و بعد نزد مسئولان بالاتر رفت.در آنجا ضمن اشاره به تخریب اجاق  اول و اسف بار دانستن وضعیت موجود ،اعلام کرد واحد مربوطه 9 روز از دیگر واحدها عقب است و اگر قرار است به آنها برسند میبایست امکانات بیشتری در اختیار او قرار گیرد به همین جهت تقاضای 4 نیروی با تجربه دیگر علاوه بر ج کرد. یکی از مسئولان به او اعتراض کرد وگفت "  6 نفر نیروی کافی برای 3 واحد است و برای 1 واحد خیلی زیاد است،اکثر واحدها به رغم نداشتن تجربه روز اول راه افتادند و باقیمانده هم تمامی روز دوم راه اندازی شدند " اما س با چرب زبانی گفت "من پس از 1 ماه جهنم ایرانی ها را به سطح دیگر جهنمها میرسانم و پس از 2 ماه داغ ترین جهنم موجود را تحویل شما خواهم داد".

 

(س به فکر جهنم ایرانیها نبود او میخواست کارها را به زیردستان واگذار کند و در فراغت ایجاد شده باب  آشنایی و رابطه با مسئولان جهنم  را باز کند .او به انتخابات صنفی آینده میاندیشید)

س پس از دریافت اجازه، 4 نفر  از دوستان و اقوام خود را به محل آورد ضمن معرفی ش بعنوان جانشین از بقیه خواست از او اطاعت نمایند اوهمچنین مقدار زیادی مصالح برای مرمت اجاق 1 خریداری و به محل آورد و بعد دیگر کسی او را در جهنم ایرانی ها ندید.

ش معتقد بود که قبل از هرکاری لازم است اجاق 1 بازسازی و اجاق جدید 3 هم به مجموعه اضافه شود. مشکلی که در ادامه گریبانگیر این واحد شد این بود که هیچکدام بنایی بلد نبودند بنابراین پس از خرابکاریهای زیاد( ج تا توانست از این ساختن و خراب کردنها جیبهای خود را پر کرد) البته بدون نقشه و امکانات کافی ! با مایه گذاشتن از جان بعد از20  روز دو اجاق آماده بهره برداری شد.

در روز افتتاحیه (29 روز پس از آغاز بکار دیگر جهنمها) س در حضور مسئولان بالاتر که در محل حاضر شده بودند ضمن تشکر از مقامات ،از مشکلات فراروی خود گفت و ادامه داد "فقط یک آدمی که عشق به خدمت داشته باشد در اینجا میتواند کار کند..."

( س مطمئن بود که در انتخابات نفر اول میشود.ج راضی از جیبهای پر پول امیدوارانه به آینده نگاه میکرد.ش هر چند مدیون س بود اما یواش یواش داشت از لذت قدرت خوشش میآمد و اصولا هیچکدام در فکر انجام کار اصلی و لذت بردن از انجام آن کار نبودند)

روز 29  اافتتاحیه                      بعلت فراموش کردن نصب دودکش اجاقها کار نکردند و س برکنار شد

روز 45   افتتاحیه                      دودکشها نصب شده بودند اما ش یادش رفته بود هیزم بخرد ش بر کنار شد

......................                        ..............................................................................

......................                         .........................................................................

روز 195                                خاکستر هیزمها از هیچکدام از 10 اجاق تخلیه نشده بود !جهنم روشن نشد

....................                          .........................................................................................

روز 287                                  متصدیان نسبت به حقوق خود معترضند.جهنم  همچنان خاموش بود

....................                            ....................................................................................

 

نتیجه اخلاقی:

ایرانی ها توانایی زیادی در کوچک و حقیر کردن کارهای بزرگ و برعکس بزرگ و پیچیده کردن کارهای کوچک دارند.

ایرانی ها کارهای بزرگ را به مردان کوچک و کارهای کوچک را به مردان بزرگ میدهند.

ایرانی ها بیش از اصل کار به حواشی کار علاقه و توجه دارند

ایرانی ها روش دیگری برای انجام کار ها نمیشناسند....

 

جهنم ایرانی ها (قسمت اول)

فکر میکنم همه شما لطیفه جهنم ایرانی ها و غیر ایرانی ها را شنیده اید.روایتهای مختلفی از این لطیفه وجود دارد که یکی از آنها را من انتخاب کرده ام. در ادامه متوجه خواهید شد هدف ازبازگویی این لطیفه چه بوده است ؟

 

به دو ایرانی پس از فوت حق انتخاب داده میشود که به جهنم ایرانی ها بروند یا آلمانیها .یکی از آن دو نفر جهنم ایرانی ها را انتخاب میکند و دیگری که دلش میخواسته با خارجی ها همنشین باشد ،جهنم آلمانیها را انتخاب میکند.پس از مدتی این دو نفر همدگر را میبینند و از حال یکدیگر میپرسند .نفری که به جهنم آلمانیها رفته میگوید "پدرم در آمد ،همه جا داغ ،همه روز آتش،همه چیز پیش بینی شده ،هرکاری  سر وقت اوضاع تو چطوره؟حتما بدتر ازمن؟" آن یکی میگوید"نه بابا آن جایی که ما هستیم نه سوزانه و نه آتش هست ،دلیلش هم اینه که متصدیاش ایرانین،یک روز آتیش هست هیزم نیست،یک روز هیزم هست آتیش نیست ،روزی که هیزم هست آتیش هم هست مسئولش نیست!"

 

اما چه عواملی باعث میشوند جهنم ایرانی ها به این روز بیفتد؟ داستان تحلیلی آنرا در ادامه بخوانید:

این جهنم در ابتدا مثل بقیه جهنمها دو نفر نیرو داشت و این دو نفر باید مجموعه  کارها را که عبارت بودند از خرید هیزم ،انتقال به انبار ،انتقال هیزم طبق برنامه مندرج در جدول به دو اجاق ،روشن کردن هیزم ها و در نهایت تخلیه خاکستر های باقی مانده و مرمت احتمالی اجاقها انجام میدادند.

اما این دو نفر با هم مشکل پیدا کردند در آخرپس از یک روز وقفه (نفر الف ) آنکه از موقعیت اجتماعی بالاتری برخوردار بود توانست به نفر دیگر و مسئولان رده بالا بقبولاند که کارهای خارج از واحد (خرید هیزم و انتقال تا در واحد ) بر عهده او باشد و باقی را نفر دیگر(نفر ب) انجام دهد.

 

الف  سرمست از این موفقیت مقداری هیزم خرید و به واحد مربوطه انتقال داد و با فریاد از ب خواست آنها را به انبار انتقال دهد.ب هم  سرخورده و دمغ هیزمها را به انبار انتقال داد.

(در این ساعات نه الف ونه ب هیچکدام به این فکر نبودند که هدف اصلی از حضور آنها در آن محل چیست)

ب برای آکه بهانه دست الف ندهد سعی کرد هیزم مطابق برنامه مندرج در جدول به اجاق اول  انتقال دهد.

در این لحظه ب متوجه شد هیچ آتشی در جهنم ایرانی ها  موجود نیست پس باید از خارج از آنجا وارد میشد که این هم از وظایف الف است که خوشبختانه یادش رفته بود! از نظر ب حالا بهترین زمان برای  اثبات  بی لیاقتی الف است!بخصوص اینکه هیزمها را که تحویل داد ،واحد را ترک کرد و ب نمتواند به او موضوع را اطلاع دهد!

 

روز بعد مسئولان به الف اعتراض کردند که دو روز است جهنمهای دیگر مشغول به کار شده اند اما اجاق شما همچنان خاموش است.

الف پس از مراجعه به واحد مربوطه وقتی توضیحات ب تمام شد ضمن رد کلیه صحبتهای ب ،او را متهم کرد به بی انگیزه بودن،انجام کار صرفا برای رفع مسئولیت و بی کفایتی ،البته  در آخر هم ایرادی از خودش هم گرفت و آن اینکه چرا ب را همان اول اخراج نکرده است.بنابراین گزارشی طومار گونه تهیه و به مقامات بالاتر ارسال کرد.در این گزارش مصرا" درخواست کرده بود ب که عامل دو روز تاخیر در روشن شدن حهنم است با فرد دیگری جایگزین شود.

مقامات بالا دست نظر الف را قبول کردند و ج را بجای ب معرفی کردند .تا ج  به محل آمد و  سخنرانی طولانی الف مبنی بر لزوم نظم و انضباط  و مسئولیت پذیربودن را شنید روز سوم هم به پایان رسید.

 

در روز چهارم الف بعنوان رئیس انجام همه کارها را برعهده ج انداخت و خود فقط کار نظارت را پذیرفت!

(در این ساعات الف میخواست کسب شهرت کند و ج هم در فکر راه و بیراه کاسبی بود .کار محوله فقط یک صورت بودو یک ظاهر)

ج به فکر منافعش بود پس صبر کرد تا ببیند اوضاع چگونه پیش میرود.

هیزمهایی که ب در اجاق یک  گذاشته بود بر اثر باران خیس شده بودند .این موضوع راج فهمید و به الف گفت اما الف که سرشته ای در روشن کردن آتش نداشت و تاخیر در روشن شدن اجاق را به ضرر خود میدانست دستور داد ج هر طور که شده هیزمها را آتش بزند. گاهی شعله های کوچکی تشکیل میشد اما دود شدید باعث خفه شدن آتش میشد .الف خشمگین از مشکل رویداده ج را به کناری زد ومقداری نفت روی هیزم ها ریخت اما چون شعله ای وجود نداشت  نفت شروع کرد به تبخیر شدن، بلافاصله الف کبریتی را روشن کرد وبه طرف هیزمها برد هنوز  کبریت را نیانداخته بود که اجاق  اول با صدایی مهیب  منفجر شد!

لطيفه

اين بار سوم است دارم اين متن را تايپ ميكنم!

با توجه به اينكه مدتي است مجبورم ساعت ۶ صبح خانه را ترك و به محل كار بروم و ساعت ۷.۵ شب به خانه

 بازگردم ،متاسفانه فرصت نشد مطالب جديدي در وبلاگ بنويسم اما جهت ادامه حركت يك لطيفه كوتاه

كه به موضوع وبلاگ ارتباط دارد را برايتان بازگو ميكنم:

در ايران به فردي پيشنهاد ميشود مدير عامل يك شركت بازرگاني دولتي شود با دوستي مشورت ميكند

و به او ميگويد"من مدتي رئيس فدراسيون بوكس بودم و زماني هم سخنگوي سازمان مبارزه با

گرانفروشي ،با اين سابقه كار ،شغل پيشنهادي را بپذيرم يا نه؟" دوست با تجربه گفت "نفر قبل از تو هم

كار قبليش رياست يك زندان بوده پس نگران نباش! اما براي كمك سه پاكت در بسته با شماره هاي ۱تا۳

به تو ميدهم وقتي عرصه را تنگ ديدي به ترتيب شماره آنها را باز كن و به نوشته ها عمل كن"

و اينگونه مديريت عاملي شروع شد و مشكلات نيز همينطور تا جاييكه از تحمل خارج بود پس پاكت اول

باز شد نوشته شده بود"تا ميتواني از مديريت قبلي بد بگو" اين ترفند تا مدتي اعتراضات را كاهش داد اما

با گذشت زمان مجددا اوضاع وخيم شد پس پاكت دوم هم باز شد نوشته شده بود "تا ميتواني وعده

وعيد بده " اين شگرد هم توانست مدتي اوضاع را آرام كند اما اين حالت دائمي نبود و دوباره اوضاع

شركت به هم ريخت ...در پاكت سوم هم نوشته بود "فورا يا استعفا بده يا فرار كن!"

لطيفه تمام شد اما من به شخصه لطيفه جهنم ايراني ها و خارجي ها را ترجيح ميدهم ،هر چند قديمي

است اما كاملا واقعي است!