بوروکراسی در همه کشورها حتی کشورهای پیشرفته یک معضل است اما نوع ایرانی آن نوبر است!همه ما در مقاطعی از زندگی گرفتار کاغذ بازی اداری شده ایم و میدانیم چقدر در آن هنگام عذاب  میکشیم .بازخوانی پرونده ای از این گونه بویژه اگر سبک نگارش شیرینی هم داشته باشد خالی از لطف نیست .

مطلب اخذ شده از وبلاگ خاطرات کانادا  که در ادامه خواهید خواند از این دست است .

 

حدود بهمن ماه سال 1377 بود که من آخرین امتحان های دانشگاه رو داده بودم و منتظر اعلام نتایج و اینکه سریع تر کارهای تصفیه حساب با دانشگاه رو انجام بدم و واسه معافی از سربازی اقدام کنم، آخه اون موقع یه قانونی بود که می گفت اگه دو برادر هم زمان مشمول بشن یا اینکه یکیشون در حال انجام سربازی باشه و اون یکی مشمول بشه، اون یکی معاف میشه. برادر بیچاره من هم اون موقع در حال سپری کردن خدمت مقدس سربازی بود و من میتونستم از این موقعیت استفاده کنم و معاف بشم و بعد هم مراحل بعدی.


توی اون شرایط چیزی که واسه من مهم بود این بود که سریع تر با دانشگاه تصفیه حساب کنم و خودم رو به حوزه نظام وظیفه معرفی کنم. این بود که افتادم دنبال استاد ها که اگه میشه نمره من رو زودتر رد کنید که من بتونم زودتر کارهایم رو انجام بدم. بعد از یک ماه که از امتحان های پایان ترم میگذشت من با کلی سعی و تلاش تونستم نمره هام رو بگیرم و همین طور نامه معرفی به حوزه نطام وظیفه که جریانش از این قرار بود که این نامه 2 تا نسخه داشت که یکیش رو به من دادن و اون یکی رو هم فرستادم به حوزه نظام وظیفه محل تحصیل که اونها باید میفرستادن واسه حوزه نظام وظیفه محل تولد. ای بابا چقدر دنگ و فنگ داشت، اما خب چاره ای نبود و این سیستم اداری ایران بود و باید ازش رد میشدم.

 


این رو هم اضافه کنم که سیستم معرفی به حوزه نظام وظیفه هم این جوریه که باید یا به شهری که توش زندگی میکنی خودت رو معرفی کنی یا به شهر محل تولدت. یکی از دردسرهای من هم سر همین جریان بود که بهش میرسیم. چون من محل تولدم و محل زندگیم و محل تحصیل دانشگاهم 3 تا شهر متفاوت بود.


به هر حال سریع رفتم اهواز (محل زندگیم) که خودم رو به این حوزه نظام مقدس سربازی معرفی کنم و بگم که من اومدم و این قانون معافی هم هست و اگه میشه و اگه لطف کنید کارهای من رو انجام بدید که من به بقیه زندگیم برسیم.
امیدوارم که هیچ وقت گذرتون به حوزه نظام وظیفه یا اداره های مرتبط با نیروی انتظامی نیفته، چون همین که وارد میشید به چشم یه سرباز شما رو می بینن و بدبخت ترین قشر جامعه ایران هم سربازها هستن که از همه توسری می خورن، پس هر وقت خواستید این جور جاها برید خودتون رو واسه توسری خوردن و حرف زور شنیدن آماده کنید.


ماجرای حوزه شروع شد و
این که امروز برو فردا بیا و پس فردا بیا، آقای فلانی نیست، فردا هست، فردا صبح برو بگن ظهر بیا، ظهر برو بگن فردا بیا. دردسرتون ندم بعد از سه چهار روز رفتن و بالاخره مسئول مورد نظر رو دیدن فکر می کنید جوابی که گرفتم چی بود؟
جواب:
-در مورد قانون دو برادری بهمون گفتن که فلان دست نگه دارید تا بعد از عید که قانون جدید بیاد!
-ای بابا الان که هنوز یک ماه به عید مونده، چرا قبول نمی کنید آخه؟ از کی اینجوری شده؟
- از یه هفته پیش، تا قبلش قبول میکردیم.
- خب، من حالا باید چه کار کنم؟ یعنی امکان داره که لغو بشه؟
- معلوم نیست بعد از عید معلوم میشه.
- باشه چاره نیست فعلان. دست شما درد نکنه که بالاخره حداقل جواب دادید و من رو از بلاتکلیفی در آوردید (چون جواب درست گرفتن توی این مملکت هم خودش از موهبات است)

 


تنها کاری که از من بر میومد این بود که صبر کنم تا این قانون جدید دو برادری بعد از عید بهشون ابلاغ بشه.
من هم از همه جا بی خبر بعد از عید یعنی
بعد از تعطیلات 4 روزه عید که ادارات باز میشن، راس ساعت 7 جلوی اداره نظام وظیفه بودم که ببینم خبری شده یا نه؟
نه خبری نشده بود یعنی اصلا کسی نبود که جواب بده.

بعد از سیزده:
- جناب سروان قانون جدید اومده؟
- نه هنوز

چهار روز بعد:
- جناب سروان قانون جدید دو برادری همونی هست که اگه یکی سرباز باشه اون یکی معاف میشه، ابلاغ شده؟
- (در حال انجام مثلا کارهای دفتری و سکوت)
- جناب سروان؟
- (سکوت)
- حتما نیومده دیگه، دست شما درد نکنه، خداحافظ



یک هفته بعد:
- سلام جناب سروان، می خواستم ببینم که این قانون جدید اومده؟
- نه هنوز (البته بعد از کلی معطلی)

یک ماه بعد:
- جناب سرهنگ (اینجوری که درجه رو بالاتر بگی خوششون میاد) این قانون دوبرادری جدید اومده؟
- آره اومده.
من رو بگید اشک شوق تو چشمام موج میزد، مثل اینکه یه گم شده ای رو پیدا کرده باشم، آخه فکرش هم نمی کردم که یه ماه بعد از عید قانون بیاد.
- خب جناب سروان حالا من باید چه کار کنم؟
- این قانون دو برادری دیگه لغو شده
- یعنی چی؟
- همینی که شنیدی!

 


ای بابا، این هم از شانس ما دیگه، مثل اینکه یهو پرتم کرده باشن توی یه حوض آب یخ، همه چیز داشت دور سرم می چرخید، پاهام سست شده بود و به زور خودم رو نگه داشته بودم (مثل این بره هایی که تازه متولد میشن). آخه خیلی سخته از معافی مفت و مجانی برسی به دو سال بیگاری کشیدن و عمر رو هدر دادن.
با خودم فکر می کردم که من تا سی سالگی هم با این حساب نمی تونم برم کانادا، داشتم گذشته خودم رو مرور می کردم، چه رویا هایی که تو سر نداشتم.
تو این حال و احوال بودم که دیدم جناب سروان داره یه چیزی میگه:
- چی جناب سروان؟
- ...

و اما جواب جناب سروان:
- این قانون دو برادری کلا لغو شده الان می تونی واسه خرید خدمت اقدام کنی



آخه اون سال اولین سالی بود که این قانون خرید خدمت تصویب شده بود و این کرامات محترمانه شامل حال من هم شد. نمی دونم اسم این رو میشه شانس گذاشت یا بدشانسی، چون هر کی که میفهمه من سربازیم رو خریدم، میگه شانس آوردی! من هم میگم آره شانس آوردم. حالا من به همه گفتم شانس آوردم شما هم بگید شانس آورده.
بگذریم دیگه افتادم دنبال کارهای اداری پروسه خرید خدمت که یه قسمتش که از بقیه جالب تره رو توضیح میدم.

 


نامه معرفی دانشگاه به حوزه نظام وظیفه:
جریان از این قرار بود که از اون جایی که من آدم خوش شانسی هستم و تا حالا هر کاری کردم بدون هیچ دردسری انجام شده، این قسمت ماجرا هم به این راحتی پیش نرفت.
تو قسمت اول گفتم که یه نامه رو دانشگاه واسه حوزه نظام وظیفه محل تولد من قرار بود که بفرسته، ماجرای سر این نامه بوجود آمد.
حوزه نظام وظیفه اهواز گفت که ما یه فکس می زنیم به محل تولدت که وضعیت تو رو به ما بگن. بعد هم باید سر بزنی به ما که ببینی جواب این فکس اومده یا نه که بتونی بقیه کارها رو انجام بدی.


خب کار من شده بود این که اون اوایل هر روز، بعد دو روز در میان، بعد سه روز در میان و بعد هفته ای یه بار برم ببینم که این جواب فکس اومده یا نه، تا اینکه یک ماه گذشت و خبری نشد. این رو هم بگم که قضیه این جوری بود که من می رفتم اونجا و یه سربازی دفتر جوابهای فکس رو نگاه می کرد و می گفت نیومده، که صد البته این قضیه واسه من عادی بود، خب حتما کار سختیه جواب فکس رو دادن و نباید انتظار داشت که زود انجام بشه، کلا نباید توی این کشور این انتظار را داشت.


گذشت تا اینکه یه بار که رفتم ببینم جواب اومده یا نه، یه نفر به من گفت این سربازها خوب چک نمی کنن خودت دفتر رو بگیر و چک کن. راه حل بدی نبود من هم بعد از کلی خواهش و تمنا از مسئول این دفتر که جناب تیمسار (حالا یارو سرباز صفر بود) بذار من خودم چک کنم و این حرفها تا اینکه قبول کرد.


خب شاید خودتون بتونید حدس بزنید: بله جواب فکس دقیقا 4 روز بعد از اینکه اینها فکس زده بودن اومده بوده و
من یه ماه و یه هفته جواب الکی می گرفتم.
به هر حال جواب رو بردم پیش مسئول مربوطه که بقیه کارها رو انجام بدم و شر این خرید خدمت کنده بشه، آخه باید زودتر واسه مهاجرت به کانادا اقدام می کردم.

 


دفتر مسئول مربوطه:

- جناب سروان (اول باید دقت کرد که یه وقت این درجه ها اشتباهی گفته نشه)
- (جناب سروان در حال انجام کار خودش)
- می خواستم بگم که این جواب فکس اومده حالا می خواستم شما دستور بدید که بقیه کارها انجام بشه (البته با کلی ترس و لرز)
- این که گفته وضعیتت معلوم نیست
- یعنی چی جناب سروان؟
- یعنی اینکه نامه ی که باید از دانشگاه واسشون می فرستادن نرسیده (
4 ماه از فارغ التحصیلی من میگذشت که اگه با چاپار هم فرستاده بودن باید تا الان می رسید)
- خب شما چه راه حلی رو پیشنهاد می کنید، البته اگه جسارت نباشه
- باید بری اونجا ببینی جریان چیه
- باشه خیلی ممنون


خب بقیه جریان رو سعی می کنم خلاصه تر بگم:
رفتم حوزه محل تولد، گفتن از دانشگاه نیومده.
رفتم دانشگاه که البته یه شهر دیگه بود، شیراز. گفتن ما واسه حوزه شیراز فرستادیم.
رفتم حوزه شیراز گفتن دانشگاه واسه ما نفرستاده.
برگشتم دانشگاه گفتم می گن شما نفرستادید، گفتن ما فرستادیم
.
من دیگه داشتم قاطی میکردم، گفتم ای بابا، من شدم توپ فوتبال، کسی هم که حاضر نیست مسئولیت قبول کنه، حالا من این وسط باید چه کار کنم. دانشگاه گفت راهش اینه که از پستچی دانشگاه رسید نامه رو بگیری و ببری واسه حوزه. خب این پستچی دانشگاه رو از کجا میشه پیدا کرد، گفتن یه دو سه ساعت دیگه میاد، اینجا منتظر باش اومد ازش بپرس.


بعد از سه ساعت پستچی دانشگاه اومد:
- سلام آقای مهندس (این رو من گفتم نه پستچی)، جریان کار من اینجوریه شما می تونید کمکم کنید؟
- خب این نامه مربوط به سال پیش میشه من هم رسید های سال قبل رو نگه نمی دارم، حالا فردا صبح بیا من چک می کنم ببینم دارمش یا نه؟
- نمیشه الان چک کنید آخه من از یه شهر دیگه اومدم اگه جواب من رو بدید من امشب بر میگردم، چون عجله دارم، باید واسه مهاجرت اقدام کنم!
- نه، چون رسید ها خونه ست.
- باشه من فردا صبح اینجا هستم

 

 

اما ادامه ماجرا:
فردای اون روز صبح زود از ترس اینکه مبادا پستچی بره و من نبینمش جلوی در دانشگاه بودم. بعد از یه ساعتی پستچی مهربون اومد:
- سلام خسته نباشید (حالا بگو صبح اول صبحی آخه کی خسته ست. تکیه کلام دانشگاه بود دیگه، صبح علی الطلوع هم، همه به هم می گفتن خسته نباشی)
- سلامت باشی
- رسید رو پیدا کردید؟
- دفتر سال پیش رو پیدا کردم، اسمت چی بود؟ ...، صبر کن ببینم. ایناهاش
- دسته شما درد نکنه، انشاالله که از زندگیتون خیر ببینید، اجرتون با ائمه اطهار (آدم بعضی وقت ها از چیزهایی که اعتقاد نداره هم مایه می ذاره)
- خب، یه کپی از روی این رسید بگیر ببر حوزه بگو تو این تاریخ این نامه تحویل شما شده
- ممنون



هیچی دیگه من راه افتادم رفتم حوزه نظام وظیفه شیراز که آقا این هم مدرک حالا چی میگید. اولش یه کم من رو پاس کاری کردن. این میگفت برو به اون بگو، اون یکی می گفت برو به اون یکی دیگه بگو،
یعنی افتاده بودم توی یک دور باطل. تا اینکه بعد از چند دور چرخیدن دور حوزه بالاخره یکیشون گفت نامه رو بده من برم یه بار دیگه پوشه ها رو نگاه کنم. این رو هم بگم که سیستم بایگانی اونجا تشکیل شده بود از یه سری حلب های خالی روغن قو که رو هم دیگه چیده شده بودن، و تو هر کدوم از این حلب ها یه سری پوشه ی آدم های بیچاره ای مثل من بود. باورتون نمیشه می تونید برید یه سری به حوزه نظام وظیفه شیراز بزنید، مطمئنم که هنوز هم همینجوریه.

 


هیچی دیگه یارو رفت و اومد گفت پیدا کردم، پوشه تو توی قفسه (حلب) بغلی ش بود.
پرونده تحویل من شد و من سریع برگشتم اهواز (محل سکونتم) که بقیه کارها رو انجام بدم.


حوزه اهواز یه سری مدارک شخصی از من خواست و همین طور اینکه پول رو باید به حساب بریزی، و یه چیز دیگه
که من سر این یکی هم یک ماه تمام علاف شدم، اون هم چیزی نبود به جز مدرکی که ثابت کنه من ساکن اهواز هستم. ای بابا، این چیه دیگه، خب من دارم اینجا زندگی می کنم، گفتن نه همینجوری نمیشه، چون دانشگاهت یه جای دیگه بوده و محل تولدت هم یه جای دیگه ست، نمیشه. راه حل هم این بود که یا باید سند خونه یا اجاره خونه می بردم یا اینکه استشهاد محلی جمع می کردم از در و همسایه ها که من دارم اونجا زندگی می کنم.

 


من هم یه نامه نوشتم و دادم چند از از همسایه ها امضا کردن و بردم حوزه، قبول نکردن گفتن باید معتمد محل هم امضا کنه! این چه صیغه ای هست دیگه، من یه عمر اینجا زندگی میکنم معتمد محل رو تا حالا زیارت نکردم. جریان این معتمد هم اینه که مسجد محل با یه انتخابات کاملا دموکراتیک با حضور تمامی مومنان و مومنات مسجد بروی محل، معتمد رو انتخاب می کنه!

معتمد هم یه دو روزی وقت گرفت تا من پیداش کردم و اون برگه رو امضاء کرد، بعد هم بدو بدو دوباره حوزه، باز هم قبول نکردن. ای بابا، این دفعه چرا؟ آخه باید کلانتری محل هم امضاء کنه. آخه پدر بیامرزها چرا اینا رو از اول به آدم نمی گید؟


هیچی دیگه نامه رو بردم کلانتری محل اونها هم گفتن باید بیایم تحقیقات. حالا کی؟ هر وقت که کسی پیدا شد که بفرستیمش واسه تحقیقات. کار من هم شده بود هر دو سه روز یه بار کلانتری محل سر زدن که اومدید تحقیقات یا نه؟ یکی گفت اینها پولکی هستن یه چیزی بده سریع کارت ردیف میشه این جریان تحقیقات هم بهانه ست. من هم گفتم نه اینجوری نیست اگه این کارو کنم یهو دیدی یارو شاکی شد. بهر حال بعد از دو هفته مثل اینکه دیدن من خیلی از مرحله پرتم و اهل این بازی ها نیستم، جناب فرمانده گفت ما کسی رو نداریم حالا چه کار کنیم؟ من هم گفتم نمی دونم صبر میکنم تا یکی رو پیدا کنید. جناب فرمانده که این جواب رو شنید گفت بیا امضاء می کنم کارت راه بیفته، حالا اینجا زندگی میکنی دیگه؟ گفتم آره بابا، آخه چه سودی واسه من داره که دروغ بگم.


درد سرتون ندم، این مطلب هم طولانی شد و ماجراها و مشکلات کماکان مونده، دیگه بخوام خلاصه بگم، کارهای اداریه مربوط به خرید خدمت تموم شد و ما رو گذاشتن توی نوبت که بفرستن واسه سه هفته دوره ی آموزشی. این کارهایی که توی داستان مهاجرت تا الان توضیح دادم
دقیقا شش ماه وقت گرفت و الان به شهریور ماه رسیدیم.

رسیدم به اینجا که ما رو واسه اعزام گذاشتن تو نوبت. من هم از چند نفر از کسانی که قبلا رفته بودن پرس و جو که جریان چیه و چه کارهایی توی این سه هفته انجام دادید. اونها هم می گفتن که رفته بودن کرمانشاه و صبح ساعت 7 می رفتن پادگان و 2 ظهر تموم می شده، واسه همین یه خونه واسه این مدت اجاره کرده بودن و بعدازظهرها هم می رفتن یه دریاچه ای که اون نزدیکی ها بوده و در مجموع خیلی بهشون خوش گذشته بوده.


هیچی دیگه ما هم خوشحال و خندون شروع کردیم وسیله جمع کردن واسه این مدت و از همه مهم تر مایو برای شنا توی دریاچه.
روز موعود رسید و ما صبح زود رفتیم محل اعزام. اسمها رو می خوندن و هر گروه بدون اینکه بدونه که کجا میره سوار مینی بوس میشد. به راننده هم گفته بودن که نگو کجا میری تا یه کم که از شهر دور شدی. خلاصه ما راه افتادیم و تو راه فهمیدیم که مقصد کرمانشاه نیست و یکی از شهرهای کوچک اطراف اهواز به اسم هفتگل.


وقتی رسیدیم اونجا و همه پیاده شدیم و جلوی پادگان صف گرفتیم اولین نشانه های حضور توی یه محیط نظامی خودش رو نشون داد و اون هم چیزی نبود جز خشونت و ضرب و شتم که چند نفر از کسانی که درست توی صف ها ایستاده نبودن، نوش جان کردن، تازه بعد از این خوش آمد گویی، پرسیدن که شما اینجا چه کار می کنید و کی شما رو اینجا فرستاده و ما اینجا اصلا جا نداریم
. بعد از یه ساعتی فرمانده پادگان اومد و گفت مثل اینکه اشتباه شده و ما اصلا توی جریان نیستیم. چند تا از بچه ها جریان رو توضیح دادن و قرار شد که با اهواز تماس بگیرن و ببینن جریان چیه؟ یه چیزه جالب دیگه هم اینکه فرمانده پادگان بعد از اینکه فهمید که یه عده از بچه ها دیپلم دارن کلی تعجب کرد، غافل از اینکه یه سی چهل نفر هم لیسانس و بالاتر بودیم، و همینطور گفت که فقط کسانی که زیر سواد راهنمایی هستن رو می فرستن اینجا.


به هر حال مجوز ورود ما صادر شد و جلوی در شروع کردن همه رو گشتن و وسایل رو بازرسی کردن. تو این بین چیزهایی که توی وسایل بچه ها بود جالب بود، از ضبط و نوار و پاسور گرفته تا مایوی شنا که فکر کنم این یکی رو تقریبا همه از جمله من داشتم غافل از اینکه اینجا که ما اومدیم دریاچه که نداره هیچ، آب شهری هم فقط از ساعت 8 صبح تا 2 ظهر وصله. این رو هم اضافه کنم که فرمانده پادگان در جواب این سوال که آیا می تونیم بعد از ساعت 2 برگردیم اهواز یا اینکه از پادگان خارج بشیم گفت که باید 24 ساعت اینجا باشید تا 3 هفته تموم بشه و این قرتی بازی ها چیه دیگه واسه 3 هفته از این ادا اطوارها در میارید.



اما سه هفته:
هوای بالای 50 درجه توی تابستون خوزستان
آسایشگاه ها بدون وسیله خنک کننده
آب خوردن خنک به صورت جیره بندی به این صورت یه تانکر آب بود که صبح آب می کردن و دو تا قالب یخ مینداختن توش تا شب که معمولا تا عصر تموم میشد و بعد از اون باید چکه چکه از اون تانکر آب می کشیدیم و بعد هم آب نبود.
صبح سحر ساعت 5 پا شو و تمرین نظامی برو، کلی از بچه ها قر می زدن که این چه وضعیه و ما کلی پول دادیم
یه بار کشیک شب به من افتاد و وظیفه من این بود که از یه کولر آبی که خراب بود و کار نمی کرد مراقبت کنم
بعد از چند روز که گذشت و دیدیم که تانکر آب خوردنمون بو میده، تصمیم گرفتیم که تمیزش کنیم. موش و مارمولک و قورباغه مرده بود که از توش بیرون آوردیم، یاد اون چند روزی افتادم که عصرها لیوان رو زیر شیر آبش می گرفتم و قطره قطره پر میشد.

این سه هفته هم به بدترین حالت ممکن سپری شد و کارت خرید خدمت رو گرفتم.
خب الان مونده بود مدرک تحصیلی که اون هم گرو دانشگاه بود.
توی پست های بعدی نحوه اقدام کردن برای مهاجرت و مدارک لازم رو توضیح میدم.

 

بعضی وقتها با خودم فکر می کردم که من ذاتا آدم بدشانسی هستم و واسه همینه که اوضاع اینجوری پیش میره، ولی بعد با خودم می گفتم که این طرز تفکر آدمهای فاتالیست یا سرنوشت گراست و من نباید اینجوری باشم و آدم اگه همه کارها رو درست انجام بده و تلاشش رو بکنه، همه چیز هم خوب پیش میره. یه طرز تفکری تو مایه های کیمیاگر - پائولو کوئلیو .
دیگه بعد از این جریان سربازی، روال زندگی کم کم عادی شد و من هم دنبال کار پیدا کردن افتادم. بعد از یه مدت کار کردن تو اهواز به این نتیجه رسیدم که برم تهران،
چون متاسفانه تو ایران یه سیستم مرکزگرایی هست که اگه پایتخت نباشی ارتباطت با خیلی چیزها قطع میشه.


برای مدرک دانشگاه به توصیه یکی از دوستام رفتیم وزارت کار و یه سری فرم کاریابی پر کردیم. جریان از این قرار بود که این فرمها رو پر می کردی و اگر تا شش ماه کار پیدا نمی کردن، می تونستی بری و یه نامه بگیری که معرفی ات میکردن به دانشگاه که مدرکتت رو آزاد کنن. خلاصه با توجه به این که ما کار میکردیم و واقعا واسه کار پیدا کردن اقدام نکرده بودیم توی فرمها همه چیز رو دست بالا نوشتیم.


بعد از شش ماه من رفتم وزارت کار و نامه رو گرفتم و بردم دانشگاه و به همین سادگی مدرک آزاد شد. فکر کنم تنها موردی که توی این پروسه اداری مهاجرت من بد شانسی نیاوردم همین یه مورد بود که این هم فکر کنم دلیلش این بود که چون با یکی از دوستام با هم اقدام کردیم بدشانسی من گریبان گیر اون شد و این دوست من
بعد از شش ماه که رفت نامه بگیره بهش گفتن که ما زنگ زدیم خونتون و به ما گفتن که سرکاره.


نمی دونم که این قانون یا بهتر بگم این تبصره هنوز هم هست یا نه؟
بعد از مدرک دانشگاه مدارک من تقریبا تکمیل بود. چیزهایی که لازم بود عبارت بودن از مدرک دانشگاه، کارت معافی، پاسپورت، سابقه کار و یه سری ترجمه مدارک دیگه.
اون موقع سیستم کبک اینجوری بود که اول یه فرم دو صفحه ای بدون مدارک رو واسشون می فرستادی و اونها بررسی می کردن و اگه به این نتیجه می رسیدن که تو صلاحیت اقدام کردن رو داری بهت جواب مثبت میدادن. ولی الان این قسمت رو به عهده کسی که می خواد اقدام کنه گذاشتن که میتونید توی سایت مهاجرت کبک یا کانادا این ارزیابی رو خودتون انجام بدید.


بعد از حدود دو ماه فکر می کنم جواب اومد که می تونی اقدام کنی و من هم بقیه مدارک رو فرستادم و همین طور حدود 500 دلار هم واسه هزینه بررسی (
Processing Fee).

 

http://diaryincanada.blogspot.com     خاطرات کانادا

 

با خواندن این مطالب معمولا لبخند میزنیم اما فراموش نکنید طی این مدت چقدر وقت و انرژی برباد رفته است.