اصالت پلاستيكي

به نام حق

اصالت پلاستيكي....

 پيش تر در همين وبلاگ مقاله اي درباره مرگ برندها در ايران  ارائه شد كه موضوع آن پايان يافتن عمر تجاري و اقتصادي  چند شركت و كارخانه بزرگ در ايران طي سي چهل سال گذشته بود، در ان گفتار به طور اجمالي ، اما گويا، يكي از مفصل ترين معضلات فرهنگ كاري جامعه ما را مطرح شد، معزلي كه آنقدر بزرگ هست كه بتوان چندين جلد كتاب در مورد آن مطلب نوشت ، بررسي علل چنين پديده اي كه عمدتاً در ممالك به اصطلاح جهان سوم به وقوع مي پيوندند يك بررسي جدي و عميق مي طلبد ، اما علت اين ارجاع و شروع اين بحث سفري بود كه چند وقت پيش به شهر زادگاهم بروجرد داشتم ، براي من كه در شهر خودم زندگي نمي كنم تغييرات كاملاً مشهود و حساسيت برانگيز است، برخي از اين تغيرات كه در واقع تخريب هستند ،بسيار تلخ و ناگوارند.

زماني كه محصل بودم بروجرد دو تا دبيرستان قديمي و معروف بنامهاي دبيرستان بحرالعلوم و دبيرستان امام خميني ( پهلوي سابق) داشت ، دبيرستان بحرالعلوم رشته رياضي فيزيك بود و دبيرستان امام درآن رشته علم تجربي تدريس مي شد، دبيرستان امام علاوه بر سابقه علمي داراي بنايي تاريخي ، زيبا ، بزرگ با امكاناتي به مراتب و به نسبت پيشرفه تر از مدارس كنوني بود، دبيرستان بحرالعلوم كه محل تحصيلم بود ، اگر چه از لحاظ بنا و ساختمان هويت خاصي نداشت و چند بار مكانش جابجا شد، ولي اغلب معلمان شاخص و برجسته شهر در همين دبيرستان درس خوانده بودند، معلماني كه دبيرستان بحرالعلوم را به جايگاهي رساندند كه در دهه شصت چند مرتبه عنوان بالاترين درصد قبولي در آزمون سراسري آن سالها را در كل كشور به دست آورد  بطوريكه در يك سال چند تقريباً 85% دانش آموزان فارغ التحصيل  دبيرستان به دانشگاه هاي دولتي و تراز اول در رشته هاي برتر مهندسي و پزشكي راه یافتند  و آن روند تا چند سال هم ادامه پيدا كرد، اگر چه دانش آموزان آن سالها پر تلاش و جدي بودند و تجربه انقلاب و جنگ را باهم  داشتند ، ولي نقش معلمان و مدرسان دبيرستان بحرالعلوم نيز در تربيت و آموزش جوانان آن سالها بسيار پر رنگ و تعيين كننده بود ، يادم مي آيد معلم هندسه اي داشتيم كه به لحاظ سواد ، جديت و وقت شناسي شاخص و شناخته شده شهر بود ، يكي از خصوصيات بارز آن معلم زمان بندي ارائه مطالب و پرسش و پاسخش بود و آنرا طوري تنظيم مي كرد كه درست چند لحظه پس از پايان صحبتهايش زنگ مدرسه به صدا در مي آمد، ولي همين معلم  وقتي روزي وارد كلاس شد و ديد كه يكي از ميزهاي كلاس شكسته است ، درسش را رها كرد و حدود نيم ساعت از وقت كلاس را با لحني جدي و  در عين حال دلسوزانه صرف تنبه بچه ها كرد ، از زندگي و گفت و رسم و راه آن و اينكه زندگي واقعي و اجتماعي فراتر و مهمتر از تعاريف ، قضيه ها و حل تمرينهاي هندسه است و البته بودند معلمان شريف مؤثر ديگري كه از  گنجينه ها و منابع فرهنگي و هويت شهر محسوب مي شدند.

و اما ...

حالا از دبيرستان امام خميني با آن بناي زيبا و قديمي پس از جرح و تعديلهاي متعدد و بازسازيهاي نابخردانه كه طي اين سالها بر آن حادث شد و پس از تبديل شدن به دبيرستان دخترانه سايه اي از آن بيش نمانده كه شايد تا چند سال ديگر آن سايه هم محو گردد و از دبيرستان بحرالعلوم كه هويت و اصالتش به وجود معلمان برجسته و شاگردان ممتازش بود و زماني جزء افتخارات شهرمحسوب مي شد ، با تولد مدارس نمونه ، تيزهوشان و انواع مدارس غير انتفاعي جز  نامي و خاطره اي درخشان اثري نيست.

 البته اين بدان معني نيست كه پيشرفت درسي جوانان شهر متوقف شده و به تحصيل علم و دانش متمايل نيستند، يقيناً حالا نسبت به گذشته امكانات آموزشي بيشتري در اختيار هست و بالطبع موفقيهاي قابل ملاحضه اي براي دانش آموزان و محصلان و دانشگاهيان حاصل شده ولي يك چرا هست كه بي پاسخ مانده.

چرا براي هر حركت رو به جلويي مسيرهاي گذشته و سر راه را ويران مي كنيم ؟ گرچه در بسياري از موارد حركت رو به جلويي و جود نداشته و فقط و فقط ويرانگري و تخريب بوده و بس.

  نمونه ديگر اين وايرنگري ، تخريب ساختمان شهرداري بروجرد واقع درميدان اصلي شهر( ميدان شهداء) با قدمتي نزديك به هشتاد سال بود كه بر اثر زلزله سال 85 برج آن آسيب ديد. حداقل كاري كه مي شد انجام داد حفظ آن به عنوان بنايي تاريخي  بود  ولي بر اثر بي تدبيري و عدم دلسوزي و بي مسئوليتي مسئولين وقت به بهانه ساخت بنايي جديد و مدرن همه آن هويت هشتاد ساله كه پر از خاطره بود يكشبه به خاطرها پيوست.

 مواردي نظير آنچه كه ذكر شد نمونه بارز نابود كردن فيزيكي و معنوي هويت و گذشته فرهنگ است، ويران كردن و كم توجهي به بناهاي قديمي و از بين برن اعتبار و جايگاه يك مدرسه قديمي و خوش سابقه عوارض سنگيني براي جامعه خواهد داشت كه آثار آن در آينده آشكار خواهد شد و قسمت زيادي از آن آينده، اكنون شده است. يكي از مهمترين پيامدهاي اين ويرانگري گسست بين نسلهاست كه خود تبعات معتنابهي دارد.

 وجود مدارس ، دبيرستانها و دانشگاه هايي با قدمت بالا و پرسابقه ، پشتوانه و منابع تغذيه علمي و فرهنگي يك جامعه هستند و در صورت نبود و كمبود اين منابع،  فقر علمي و فرهنگي حادث مي شود و آثار آن در شاخه هاي مختلف ، دانش ، صنعت ، اقتصاد ، تجارت ، بهداشت و رفاه و ... بارز خواهد شد.

اگر مكانهاي قديمي و تاريخي يك شهر ، سالم و سرپا باشد ، يك پدر و مادر مي توانند گاه گاهي دست فرزندشان را بگيرند و به آن محل ببرند و بگويند كه من در اين مكان قدم ميزدم ، بازي مي كردم ، درس مي خواندم ، زندگي مي كردم و  فرزند هر وقت در هر زماني و هر موقعيت پا در آنجا بگذارد بي اختيار و در ناخودآگاهش ممكن است احساس دلبستگي كند و در ذهن و تخيلش هويت      گذشته اش را بازساري و براي بقاي آن تلاش كند.

بي شك يكي از علل پديده هايي نظير " مرگ برندها"  و نابودي نامهاي تجاري ، شركتها و كارخانه ها ، ريشه هايي در بحران هويت دارند ، به ندرت پيش مي آيد كه شركتي ، موسسه اي و يا كارخانه اي در كشور ما عمري بالاي 50 سال داشته باشد.

البته جاي تحقيق و بررسي زيادي وجود دارد ولي به نظر مي رسد عمر اغلب شركتها ، كارخانه ها و حتي كسب و كارهاي معمولي با جابجايي نسلها به پايان مي رسد كه محرك آن علاوه بر وجود شرايط اقتصادي و سياسي خاص در هر دوره ، عدم  درك متقابل نسلهاست. كمتر ديده مي شود كه فرزندي حرفه پدرش را پيش بگيرد.

 راستي چه عيبي دارد كه يك حرفه ، يك  كسب و كار كوچك چند نسل پياپي در يك خانواده به حيات خود  ادامه دهد ، در حاليكه  شغل و منبع در آمد نسل فعلي چه به لحاظ در آمدي و چه به لحاظ موقعيت اجتماعي به مراتب پايين تر از گذشته است.

  كارخانه اي كه با صرف وقت ، هزينه و  تلاشي زياد و طاقت فرسا متولد مي شود چطور به راحتي يك آب خوردن از صحنه حيات پاك ني شود، چرا نسل امروز اين همه به گذشته بي اعتناست ، چرا فرزند نمي خواهد  و يا نمي تواند كارخانه پدرش را اداره كند ، چرا نمي داند كه آن كارخانه ، آن شركت ، آن دكان و آن مزرعه داراي شخصيت ، حيات و هويتي است كه بايد براي بقاي آن كوشيد.

تجدد، نوسازي و آفرينش وظيفه مهم بشر است ، خانه اي را كه بنيانش سست شده و اميدي به بقاي آن نيست بايد ويران كرد ولي هر خانه قديمي سست بنيان نيست، فقط كمي مراقبت و توجه مي خواهد. نابود كردن يك بناي قديمي ، نابود كردن هويت يك مدرسه قديمي ،نابود كردن  گذشته است ، جامعه بدون گذشته در معرض خطرات بسياري است كه كمترين بهاي آن عدم درك و شناخت نسل جديد از نسل قديم است.

حفظ ميراث فرهنگي فقط نگهداري و مرمت چند بناي تاريخي و  يكي دوتا آثار باستاني براي جلب توريست و كسب منافع اقتصادي نيست، حفظ يك مدرسه يك فرهنگ غني يك مراسم پسنديده يك اصالت ، فراتر از حفاظت از چند قطعه آجر و چند تكه تخته پاره قديمي است ، خوب و بد فرهنگ گذشتگان را بايد شناخت ، بديهايش را در كتابخانه ها و موزه نگه داشت و خوبي هايش پاس داشت و براي ارتقاء آن تلاش كرد...

اما

افسوس كه ما آدمهاي اين دوره به چيزهاي بدي عادت كرده ايم.

ما عادت كرده ايم كه باغچه هاي گل را خراب كنيم ، اتاقي محقر در آن بسازيم ، در گوشه آن اتاق محقر يك دسته گل مصنوعي با عطر شيميايي بگذاريم و از اينكه آن گل مصنوعي چقدر شبيه به يك گل واقعي است لذت ببريم و تحسينش كنيم.

چيزهاي اصل را دور ميريزيم و  بعد  بدل  آن را از بقالي محل مي خريم و در طاقچه اتاق مي گذاريم و با چشماني پر از حسرت به مجسمه آن اصالت مرده خيره مي شويم، حالا ، خيلي وقت است كه به اصالتهاي مصنوعي و پلاستيكي عادت كرده ايم.

                                                                                                       حق يارتان

رفتار مديران...

به نام حق


   داستان انتصاب و تصدي نااهلان و نالايقان در جايگاه ها و سمت هاي رياست و مديريت  در سرزمين ما  حكايت تازه اي نيست حداقل تاريخ معاصر ما كه از دوران قاجار آغاز شده پراست  از اين روايتها ، اگرچه در طول ساليان گذشته متناسب با زمان صورت ظاهر اين انتصابها  منطقي تر شده و از  بي شرمي  آن كمي كاسته شده ولي روايتهاي جديد اين داستان قديمي هنوز هم در اين مرز و بوم شنيده  مي شود و به اين زوديها  اميدي  به پايان آن نيست  غرض از اين بحث هم بررسي و تجزيه و تحليل اين رفتار و عادت ملي و قديمي نيست ولي وجود تشابهاتي در گفتار ، رفتار و عادات رؤسا ، مسئولين و مديران  نا خود آگاه به فكر  واميداردمان كه دليل اين همه همانندي چيست ، چگونه است كه چند نفر در مكانهاي مختلف از  فرهنگ و خرده فرهنگي غير يكسان در زمانهاي متفاوت رفتارهايي خيلي شبيه هم از خود نشان  مي دهند ، البته من هم دليل آن را نمي دانم ، ولي مي توان در مورد  چند نمونه  از مشخصه هاي اين رفتارهاي مشابه بحث کرد،  حتماٌ همه ما داستان مديران و رؤساي يكشبه را شنيده ايم ،و اگر  كارمند يكي از ادارت دولتي و يا نيمه دولتي باشيم حتماً  به چشم خود ديده ايم  كساني را كه تعدادشان هم كم نيست در فاصله زماني ناچيزي بر حسب بخت و اقبال موقعيت سازمانيشان از  جايگاه يك همكار به جايگاه رئيس تغيير مي يابد و جالب اينكه  جناب آقاي رئيس جديد كه به اصطلاح  كارمندان كهنه كار هنوز جوهر حكمش خشك نشده به طرز ناباورانه اي به اين باور مي رسد كه با درج  يك امضاء پاي يك برگه، نعوذ بالله!  كن فيكون صورت گرفته و صاحب امضاء به يكباره تمامي تجارب و مهارت و توانايي و دانش ( نداشته!  ) خودش را به او مي بخشد و آقاي رئيس تازه به ميز رسيده واجد تمام كمالات و خصوصيات لازم و كافي  يك رئيس با تجربه مي گردد .  


  ابتدا با جلسه معارفه رئيس جديد شروع مي شود ، قدرداني از زحمات مسئول قبلي و ذكر توانايي هاي رئيس جديد و اطمينان خاطر دادن به بهبود اوضاع و احوال آينده با اشاره به قابليتهاي تخصصي و تعهدي جناب مسئول جديد.

  اوايل كار آقاي رئيس جوان خوش اخلاق است، دنيا را قشنگ مي بيند و سرخوش از كسب موقعيت ويژه ، از طرفي به خاطر كم تجربگي و عدم اعتماد به نفس لازم رفتار اوليه اش همراه با شتابزدگي و ذوق زدگي است و به هر كس كه از  راه مي رسد كارت ويزيت تحويل مي دهد  ، بعد كم كم با ديدن آثار كارهاي انجام شده شروع  مي كند به انتقاد و ايراد از رؤساي قبلي و با همان شتابزدگي دست به اقدامات اصلاحي مي زند ، به زعم خويش ريشه مشكلات را كشف كرده و مغزش پر از طرحها و ايده هاي تازه است ، ولي به علت عدم تفويض اختيار  لازم و تخصيص بودجه مورد نياز عملا ً دست و بالش بسته است !  چندين ماه با اين بهانه ها سپري مي شود ولي بالاخره  پس از كلي تلاش و پيگيري هاي مستمر رئيس موفق به كسب امتيازاتي در حوزه اختيارات خود مي گردد. 


  به غير از موارد استثناء اولين اقدامات انجام شده، ساخت ، بازسازي و يا تغيير محل كار رئيس است . رئيس قبلي هزينه اي صرف كرده، ديواري را برداشته ، دري نصب كرده ، ميز جديدي خريده ، رئيس جديد ديواري مي كشد ، دري را مي بندند  و ميز جديد تري مي خرد و...

  در مرحله بعد معمولاً بعد از چند ماه و يا  گذشت يكسال وپس از اين اينكه از شدت           ذوق زده گي  كمي كاسته شده ، اطرافيان و زير دستاني كه گاه از سر ترس ناشي از  منفعت طلبي و گاه از سر غرض و مرض، در پوست رئيس بيچاره مي افتند و با تعريف و تعارفهاي نادرست و تحريك كردنهاي پي در پي او را دچار نوعي اعتماد به نفس كاذب مي كنند كه نتيجه آن شروع  گرفتاريهاي تازه اي براي رئيس است ، که مهمترين آن تغييرات شخصيتي فاحشي است که به مرور گريبانگير وي مي شود و اين اعتماد نفس کاذب تا آنجا پيش ميرود که آقاي رئيس باور  مي کند که در جاي حق نشسته است ، به عبارتي ، ديگرلازم نمي بيند که اعمال و رفتارش را با معيارهاي درستي که مقبول عقلاست بسنجد ، بلکه کار درست همان است که انجام مي دهد و هر تصميمي که بگيرد و هر رفتاري که داشته باشد بي شک عين صواب است.


  ادامه اين فرايند ممکن است به تغيير شخصيت و  خودشيفتگي منجر شود  ، ابتدا همه چيز با شوخي شروع مي شود  شوخيهايي که در آن  رئيس تحت هر شرايطي تأکيد بر رئيس بودنش     مي کند. فرض کنيد  با رئيس و  همکارانمان در محفلي خصوصي جمع شده ايم ،  صرفنظر از رعايت ادب واقعيت اين است که رئيس در اين محفل رئيس نيست و تفاوتي با بقيه ندارد و لي با شوخيهايي که همه به آن تن مي دهيم به طور مدام  از طرف خودش و يا  از طرف ما  رياستش به رخ کشيده مي شود ، شايد اين به ظاهر شوخي باشد و لي شايد نمايانگر اين واقعيت باشد که شخصيت رياست بر شخصيت رئيس غالب شده و شخصيت رئيسش را بيشتر از شخصيت خودش دوست دارد به طوريکه حتي در مواقع خارج از محيط کار نمي خواهد از اين شخصيت غالب جدا شود و در نهايت همه آن شوخي ها جدي مي شوند و غرور سر مي ر سد.


  نمونه ديگري از تشابهات بين رؤسا ، احساس خوب بودن آنهاست، اغلب آنها چنين مي پندارند که خدا  بسيار آنها را دوست دارد و خيلي بهشان لطف ميکند و هميشه  آنها را از گزند بدخواهان دور  نگاه مي دارد ، اين احساس را  مي توان از نحوه حرف زدن، جملاتي که به انحا مختلف    مي گويند و از رفتارها و واکنشهايشان درک کرد ، البته  همه اين خود باوريها و احساس برتر بودن در زماني است که زاويه ديدشان رو به پايين  و به سمت  زيردستهاست ولي در زماني که در محضر مقامهاي بالادستي هستند ، مطيع، فروتن و سر به زير دارند چرا که  آنها همان کساني هستند که مهر تأييد بر کفايت و لياقت  او زدند  و حتماًً بر مسند حق نشسته اند و همين باعث    مي شود که تمايل رضايتمندي از سمت زيردستان به سمت بالادستان باشد  چرا که در سيستمهاي اداري ، اصولاٌ جلب رضايت  هر دو گروه دشوار است ، رئيس خوب از ديد کارمندان و زيردستان و از ديد مديران و رؤساي رؤسا  تفاوت بسيار دارد و چون خشنودي رؤسا منفعت بيشتري دارد پس جلب نظر آنان منطقي تر به نظر مي رسد و کمتر کسي است که بتواند از اين منفعت طلبي دست بردارد.

   برآيند اين رفتارها، يعني اعتماد به نفس کاذب ، خودشيفتگي ، احساس خوب بودن ، احساس بر حق بودن خود و بالادستها و.... همان چيزي است که در موقعيتهاي بزرگتر و حساستر به مسير ديکتاتوري و استبداد منتهي مي شود ، گرچه در اغلب مواقع  اين روساي تازه به ميز رسيده عمر رياستشان به آن حد نمي رسد که کنه وجودشان را نشان دهند که اين از بخت خوبشان است و گرنه بوده اند بخت برگشته هايي که در انتهاي مسير همه وجودشان را از دست داده اند.


 ختم کلام با اين تذکره، که هر آنچه گفته شد در باره رؤسا و مديراني معمولي  بود که خيلي دستشان کج نيست و سرشان را در توبره ديگران نمي کنند  و غرض و مرضشان کم است ولي مشکلشان  اينست که دانش و تجربه  کافي ندارند و در جايگاه خودشان ننشسته اند و گرنه آنانکه غرض و مرضي دارند داستانشان داستان  ديگري است.

  به اميد روزي که هرکس در جايگاه خود نشسته باشد.

 

                                                                      

از واريزي چه خبر؟...

به نام حق

 

  از واریزی چه خبر؟...

از همان روزهاي اول شروع به كارم در يكي از موسسات دولتي بود كه اين  جمله سوالي  را  مي شنيدم ، البته كافي است كه براي مدت كوتاهي به عنوان ارباب رجوع به يكي از اين نهادهاي دولتي مراجعه كنيد و كافي است كه كمي گوش خود را تيز كنيد و در مكالمات كارمندان آنجا كمي فضولي كنيد ، حتماً  مكالماتي از اين دست خواهيد شنيد :

-  يك برج تو راهه.

 - هفته آينده بن خواروبار ميدن .

-  اضافه حقوقها لغو شده .

- از كارانه و بهره وري خبري نيست؟ 

- مابه تفاوتها تا ماه بعد پرداخت ميشن.

- فعلاً از پاداش خبري نيست.

   و جملاتي خبري و سوالي از اين دست كه همه در ارتباط با حقوق و مزايا و دريافت وجه مي باشند.

  اصولاً در ادارات دولتي هرگاه ميشنوي كه كارمندي از كارمند ديگر مي پرسد: " خبري نيست؟"  حتماً منظورش از خبر، پول است ، پول به معناي هر گونه دريافت اعم از نقدي و غيرنقدي.

  اوايل كار تعجب مي كردم بعد از مدتي به اين گفتگوها حساس شدم ، مدتی هم از شنيدن اين جملات حالم به هم می خورد ولی حالا بعد از چند سال برايم عادي شده، البته اين كه كارمندان يك سازمان پيگير حقوق و مزايا خود باشند في نفسه چيز بدي نيست ولي بدي آن وقتي نمايان است كه بدون هيچ اغراق و گزافه گويي اين اخلاق به صورت يك عادت ثانويه در آمده به طوريكه دقيقاً با شروع  اولين روز ماه يعني درست پس از دريافت حقوق    ماهيانه، كارمندان ادارات دولتي ازكليه  ابزارهای ارتباط جمعی برای کسب خبر در خصوص انواع پاداشها، اضافه كارها، مزايا ، هدايا و هر آورده نقدي و غير نقدي استفاده مي كنند و چنان پيگيري مستمري در اين مسير به عمل    مي آيد كه گويي خستگي از براي آن نمي توان متصور شد، اگر اين پشتكار و سماجت  براي انجام امور محوله روزمره مصروف شود مطمئناً در نظام اداري تحول چشمگيري حاصل مي گردد.

  اما ريشه اين عادت در كجاست ؟ منشاء اين اثر چيست؟ اين رفتار معلول چه علل يا عواملي است؟  عوارض آن كدام است ؟  چه واقعيتهاي در پس آن پنهان است؟ آيا اصولاً اخلاق ناپسندي است و يا اصلاً ارزش بحث كردن را دارد يا ندارد؟

  شايد از بعض لحاظ يا از نظر بعضي اين رفتار، ناپسند نبوده و يا اينكه اصلاً موضوع مهمي نباشد، ولي موضوع به همين سادگيها نيست:

از مهمترين عوارض اين پديده مي توان به وقتهاي تلف شده اي كه در اتاقهاي كار، سالنهاي ادارات و در پشت خطوط تلفن به وجود مي آيد اشاره کرد ، كارمندي كه از آغاز ساعت كاري ذهنش مشغول حقوق و اضافه كار و پاداش است      مطمئناً نمي تواند تمركز درستي در انجام امور محوله داشته باشد. بر اساس تجربه کاملاً واضح است كه بسياري از خبرهاي پخش شده در حد شايعه می باشند که اثرات تخريبي و رواني مشهود و نامشهودي بر كاركنان باقي مي گذارند و در نهايت موجب كاهش انگيزه و بازده كاري خواهد شد ، كارمندي كه مدام درمعرض بمباران شايعات پولي و مالي واقع مي شود ناخودآگاه هميشه خدا در انتظار دريافت وجه بوده و در صورت عدم تحقق چنين اخباري دچار ناخشنودي مي گردد.

  اما در توضيح عوامل اين عارضه ، با اين جمله  مركب  آغاز مي كنيم :

  براي انجام اين كار، اين مقدار دستمزد مي گيرم.

  اتفاقي كه اين سالها واقع شده يك جابجايي ساده بين قسمت اول و دوم جمله فوق است يعني بدين صورت:

 اين مقدار دستمزد مي گيرم ، تا اين كار را انجام دهم.

  اين جابجايي به ظاهر ساده در صورت جمله، عليرغم اينكه تغيير معنايي ايجاد نكرده است ولي نشانگر و نماد يك تغيير بزرگ در فرهنگ جامعه است به عبارتي هركدام از اين جملات بيانگر دو نوع رفتار متفاوت از دو نوع انديشه و طرز تفكر است .

  در جمله اول تاكيد و توجه بر انجام درست كار است و بيانگر اين ديدگاه  كه هدف اصلي به نتيجه رساندن وظيفه محوله است ،به عبارتي حس مسئوليت پذيري ، ايفاي تعهدات و وجدان كاري از مشخصه هاي اين طرز تفكر است كه در نهايت در صورت شامل بودن همه اين موارد، كننده كار خود را مستحق دريافت دستمزد خواهد دانست.

  در جمله دوم محوريت با دريافت دستمزد است ، مهمتر از هرچيز دريافت وجه و كسب منفعت است ، البته حس منفعت طلبي نه تنها حس ناشايستي نيست بلكه در صورت درك درست آن عامل پيشرونده ي نيز هست ولي مشكل زماني واقع مي گردد كه اين حس منفعت طلبي به قدري نيرومند گردد كه حس مسئوليت پذيري ،تعهدات كاري و  تعهدات اخلاقي  در سايه آن به دست فراموش سپرده شود آنوقت است كه از نتيجه درست خبري نيست  و اغلب حاصل كار هيچ است، مصداق آن همه وقايعي است كه به كرات همه روزه در اطرافمان مشاهده مي كنيم:

انبوه كالاهاي مصرفي كه در اولين استفاده غير قابل استفاده مي گردند ، ضمانتنامه هاي پس از فروش كه به هر بهانه از طرف متعهد آن فاقد اعتبار مي گردد ، خودروهاي ساخت داخل كه  قصه اش را همه مي دانند، كارمنداني كه      هميشه ی خدا وقت سرخواراندن ندارند و ارباب رجوع هاي هميشه دربدر و چشم انتظار انجام شدن کارشان، عدم ايفاي تعهدات شركتها و موسسات بزرگ و كوچك دولتي و غير دولتي كه از مرز لوده گي و وقاحت هم گذشته است و ده ها بلكه صدها نمونه ديگر كه از حوصله و موضوع اين بحث خارج است. 

  هرچند نمی توان همه معضلات و ناهنجاريهاي جامعه را به اين نوع نگرش منفعت طلبانه غيرمسئولانه نسبت داد ولي  مطمئناً با كمي تفكر  و بررسي تخصصي رد و اثر اين ديدگاه نوظهور را مي توان  حتي در اغلب مناسبات اجتماعي مشاهده نمود .در واقع بروز رفتاري كه در ابتداي بحث مطرح شد ريشه در همين انديشه دارد و نمي توان آن را منحصر به محيط اداري دانست ،يا اينكه چنين متصور شد كه اين عادت ناصواب فقط در فضاي كارمندي مشاهده مي شود. نبايد فراموش كرد اين نظام اداري جزئي از يك كل است و يك كارمند قبل از اينكه كارمند باشد عضوي از اعضاي جامعه اي است  كه اين جامعه واجد روحي  با مشخصات خاص خودش ميباشد ، روحي كه با مشاهده خصايص و رفتارها و نمودهاي بيروني مشتركي كه از تك تك اعضايش اش سر مي زند مي توان به وجودش پي برد.

 به زعم بعضي بايد به اين اميد نشست كه هرزگاهي ناظمي از گوشه  و كنار تاريخ اين مملكت پيدا شود تا با زور شلاق يا به نيروي تدبير و خرد اين روح سركش و بي تربيت  را به صراط نظم و ادب  درآورد  ولي افسوس كه  اين روح نابالغ در اولين فرصتي كه عنان اختيارش رها گردد به مسير خود باز خواهد گشت و تمام نظم و مقررات وضع شده آن ناظم باچنان سرعتی به باد فراموشي سپرده مي شود  كه گويي كه هيچگاه نبوده است .  اما نمي توان به اين بهانه ها يكجا نشست، بالاخره بايد يك وقتي از يك جايي حركتي آغاز گردد تا اميد به مقصد رسيدن مفهومي داشته باشد . لازم به برنامه ريزي كلان و كار كارشناسي و بستر سازي و نهادينه كردن و  نظر متخصصين امر و مديران كاردان و متعهد هم نيست!

 حداقل كاري كه مي شود انجام داد كمي التفات نظر مسئولين دلسوز و مديران ارشد اينگونه سازمانها به آموزشهايي در حوزه  روابط اجتماعي ، رفتار سازماني ، مسئوليت پذيري و وجدان كاري است كه مورد كمترين عنايت و توجه واقع  شده اند .اگر چه  آموزشهايي از اين دست وظيفه نظام آموزشي است ولي حالا كه به هر دليل آموزش و پرورش و آموزش عالي در انجام وظيفه خود ناتوانند بر عهده سازمانها و ادارات است كه به خاطر منافع خودشان هم كه شده به جاي برگزاري ساعتها كلاس و سمينار و همايشهاي به ظاهر آموزشي اما  بي ثمر و وقت پر كن  و هزينه بر كمي وقت و هزينه ناقابل صرف ياد دادن رفتار ها و روابط اوليه اجتماعي كنند. براي تحقق اين هدف لازم است كه مديران و مسئولان سازمانها ابتدا خودشان به يادگيري همت بگمارند . تا زماني كه معلم خود نتواند واژه را درست تلفظ كند توقع بيان صحيح كلمه از شاگرد دور ازخرد است و همه خوب  مي دانيم – اگر كمي با خود صادق باشيم – كه در اين دوره و زمانه  توسل و اتكا به اخلاقيات ابزار مناسبي براي ورود به ذهن كودك تخس نيست .  باور داشته باشيم يا نه اين يك واقعيت است كه  حس برتر آدمي در اين زمانه حس منفعت طلبي است و هر تلاشي براي به فعل درآوردن هر انديشه اي مي بايست از صافي اين حس بگذرد حتي آموزه هاي اخلاقي. 

                                                                                                                        والسلام                                                                                                       

                                                                                                  هومن زندكيلي

نهادمدنیت...

به نام حق

نهاد مدنیت...

  انتخابات را که این روزها بحث آن داغ است  یکی از  نمادهای  مدنیت و  جامعه مردم سالار  می دانند ، طی این سالها یکی از افتخارات ما برگزاری متعدد انتخابات و مراجعه به آراء عمومی  بوده است  و می توان چنین ادعا کرد که در مقایسه با کشورهای همسایه  و بسیاری از کشورهای جهان سوم  در این زمینه جلودار بوده ایم  و هستیم، ولی اینکه ما که قدمت مجلسمان به بیش از صد سال می رسد  در عمل چقدر به جامعه مدنی نزدیک شده ایم جای سوال دارد، براستی بعد از این همه سال چه کرده ایم آیا بعد از برگزاری اینهمه انتخابات  نمی بایست به جایگاه بهتری می رسیدیم ، چرا پس ازصرف این همه زمان و هزینه هنوز اوضاع و احوال مان چنین است .

  یکی از مهمترین دغدغه های بشریت برقراری عدالت است و انتخابات یکی از ابزارهای  مهم برقراری آن و برای برقراری عدالت نیازمندیم به قانون  و استقرار  قانون بدون رعایت  آن  از سوی  اعضا جامعه  ناممکن و دست نیافتنی است،  رعایت قانون یعنی اجرای مفاد قانون و تا زمانی که  این مفاد  اجرا نشوند یک وجود ناکامل محسوب می شود ، به تعبیری موجودی ناقص الخلقه  که نمونه های آن در اطرافمان زیاد است .

برای اثبات این مدعا بیایید از روش استقرایی  استفاده کنیم ، یعنی  رسیدن از جزء به کل ،  نمونه ما  از این مخلوقات ناقص العضو " مقررات راهنمایی و رانندگی"  در ایران است  که برای اثبات ادعای عدم اجرای آن در ایران نیازی به احتجاج نیست  چرا که مصادیق آن را هر روز در کوچه و بازار و حتی پیاده روها هم  شاهدیم.

 سبقت غیر مجاز در خیابانها، سرعت زیاد، عبور ممنوع ، حرکت خوردها در روی خطوط، تغییر مسیرهای ناگهانی، عدم توقف در پشت چراغ قرمز ،توقف در مکانهای  ممنوع مثل ایستگاه اتوبوس و تاکسی ، توقف تاکسی ها و مسافرکشها در هرجای خیابان که دلشان می خواهد  ،بوق زدنهای بیجا و بی دلیل ، جابجایی مسافر با خودروهای شخصی ، فرار از صحنه تصادف ، عدم رعایت حق تقدم به دفعات  و.... این همه مصادیق نقض مقررات است که همه روزه یا شاهد آنیم و یا خود مرتکب به آن  و تفاوتی هم ندارد که پشت فرمان چه کسی نشسته از دکتر و  مهندس و تحصیلکرده گرفته تا قشر کم  سواد و عامی ، همه در موقعیتهای مقتضی اگر بتوانیم و یا مجبور شویم مقررات را نادیده می گیریم و البته چون توجیه گران خوبی هستیم براحتی می توانیم از اعمال خلاف قانون خود  دفاع کنیم .

  این تخلفات فقط مربوط به سواره ها نمی شود ، کافی است شما این امکان را داشته باشید که  در مکانهای پررفت و آمد مثل میدانها و یا تقاطهای بزرگ از یک  نمای بالا نظاره گر  صحنه باشید ، حرکت نامنظم و نا معقولانه  خوردو ها و عابرین پیاده در کنار هم و بدون توجه به خطرات ممکن صحنه های زشتی را خلق می کند که در جامه های متمدن هیچگاه مشاهده نمی شود و اگر هم دیده شود حتماً ناهنجاری است و شرایط غیر عادی تلقی می گردد ولی برای ما از فرط تکرار زشتی خودش را از دست داده.

   اینهمه بی قانونی ، تخلف، بی اعتنایی به مقررات ، بی احترامی به حقوق هم دیگرچه تعبیری دارد، حتماً بسیار برایتان اتفاق افتاده پشت فرمان قصد دور زدن داشته اید و کسی به شما راه نداده  ، ویا در یک خیابان  قصد دارید مسیرتان را تغییر دهید یا به عنوان یک عابر پیاده می خواهید از خط عابر پیاده عبور کنید و حرکت خوردها مانع شما شده  و یا اینکه خواسته باشید با خودور خود از چراغ سبز عبور کنید و عابر پیاده بدون توجه مسیر شما را مسدود کرده  است ، در این موارد چه احساسی داشته اید ، آیا این رفتارها عاقلانه است ، آیا متوجه می شویم روزانه چه حقوقی از هم ضایع می کنیم ، آیا می فهمیم که روزانه با رفتار خود چقدر به هم  بی احترامی می کنیم .

   اینهمه ذره ناچیزی است از بی قانونی  که در سطح وسیعی در گوشه کنار فر هنگ ما لانه کرده. بی احترامی به قانون عواقب وخیمی برای هر ملتی دارد و فاجعه وقتی آغاز می شود که این بی قانونی و بی توجهی به آن به صورت یک عادت فراگیر در آید به طوریکه زشتی و کثیفی آن را کسی درک نکند ،کسی که مدت طولانی کنار یک فضلاب تنفس کند بعد از زمان اندکی حس بویاییش از استنشاق بوی بد اشباع می شود و بوی بد آنرا تمییز نمی دهد و البته اعتراض هم به آن نخواهد داشت.

 نشستن پشت فرمان خودرو تمثیل کوچکی از اختیار و قدرت و مسئولیت است  بنابراین با مشاهده طرز رانندگی افراد می توان به نوعی نسبت به طرز تفکر و عملکرد آنها را در حوزه اختیار ، قدرت و مسئولیت نظر داد ، فردی که با سرعت سرسام آور و نامعقول در یک خیابان کوچک رانندگی می کند خواسته یا ناخواسته می تواند یک قاتل بالقوه باشد، کسی که حق تقدم را رعایت نمی کند در واقع حق کسی را ناحق کرده و خطا کار است و ظالم ، کسی که با سهل انگاری در رانندگی به خودش ، سرنشینان ،عابرین پیاده ، اشخاص دیگر و حتی به خودرواش خسارت وارد  می کند بی مسئولیت است ، البته می توانیم همه این تقصیرها  را به حساب شرایط جامعه ، موقعیتهای ناخواسته و حتی غیر استاندارد بودن خودرو ها بگذرایم  و یا از سر غفلت و عدم آگاهی مرتکب اعمال غیر قانونی شویم ولی نتیجه فرقی نمی کند ، حاصل آن شرایط نا متعادل کنونی است.

  بیایید تعارف را کنار بگذاریم و دچار اوهام نشویم واقعیت این است که یکی از اساسی ترین و ریشه دارترین مشکلات جامعه که هنوز پابرجاست دیدگاه و نوع برخورد ما با قانون است  و قانون، اساس عدالت است و با در نظر گرفتن این نکته که تفکر غالب آحاد جامعه ما ریشه در مذهب و اعتقادات دینی دارد و عدل هم  یکی از باورهای مهم دینی است و در مذهب شیعه به نوعی از اصول دین محسوب  می شود پس می توان چنین استنتاج کرد که بی قانونی به نوعی بی دینی هم محسوب می شود.

  حرف اخر .  مادام که احترام به قانون، قانون گرایی و تعهد به انجام آن و یا احترام و عمل  به  اعتقادات و باورها  به عادت و رفتار  جاری ما تبدیل نشود ، در اولین قدم راه جامعه مدنی و مردم سالار ماندگار خواهیم ماند و گرنه هزاران هزار انتخابات و همه پرسی راه به جایی نمی برد.

                                                                                    والسلام

                                                                  هومن زندوکيلي 20/03/88 اصفهان