به نام حق


   داستان انتصاب و تصدي نااهلان و نالايقان در جايگاه ها و سمت هاي رياست و مديريت  در سرزمين ما  حكايت تازه اي نيست حداقل تاريخ معاصر ما كه از دوران قاجار آغاز شده پراست  از اين روايتها ، اگرچه در طول ساليان گذشته متناسب با زمان صورت ظاهر اين انتصابها  منطقي تر شده و از  بي شرمي  آن كمي كاسته شده ولي روايتهاي جديد اين داستان قديمي هنوز هم در اين مرز و بوم شنيده  مي شود و به اين زوديها  اميدي  به پايان آن نيست  غرض از اين بحث هم بررسي و تجزيه و تحليل اين رفتار و عادت ملي و قديمي نيست ولي وجود تشابهاتي در گفتار ، رفتار و عادات رؤسا ، مسئولين و مديران  نا خود آگاه به فكر  واميداردمان كه دليل اين همه همانندي چيست ، چگونه است كه چند نفر در مكانهاي مختلف از  فرهنگ و خرده فرهنگي غير يكسان در زمانهاي متفاوت رفتارهايي خيلي شبيه هم از خود نشان  مي دهند ، البته من هم دليل آن را نمي دانم ، ولي مي توان در مورد  چند نمونه  از مشخصه هاي اين رفتارهاي مشابه بحث کرد،  حتماٌ همه ما داستان مديران و رؤساي يكشبه را شنيده ايم ،و اگر  كارمند يكي از ادارت دولتي و يا نيمه دولتي باشيم حتماً  به چشم خود ديده ايم  كساني را كه تعدادشان هم كم نيست در فاصله زماني ناچيزي بر حسب بخت و اقبال موقعيت سازمانيشان از  جايگاه يك همكار به جايگاه رئيس تغيير مي يابد و جالب اينكه  جناب آقاي رئيس جديد كه به اصطلاح  كارمندان كهنه كار هنوز جوهر حكمش خشك نشده به طرز ناباورانه اي به اين باور مي رسد كه با درج  يك امضاء پاي يك برگه، نعوذ بالله!  كن فيكون صورت گرفته و صاحب امضاء به يكباره تمامي تجارب و مهارت و توانايي و دانش ( نداشته!  ) خودش را به او مي بخشد و آقاي رئيس تازه به ميز رسيده واجد تمام كمالات و خصوصيات لازم و كافي  يك رئيس با تجربه مي گردد .  


  ابتدا با جلسه معارفه رئيس جديد شروع مي شود ، قدرداني از زحمات مسئول قبلي و ذكر توانايي هاي رئيس جديد و اطمينان خاطر دادن به بهبود اوضاع و احوال آينده با اشاره به قابليتهاي تخصصي و تعهدي جناب مسئول جديد.

  اوايل كار آقاي رئيس جوان خوش اخلاق است، دنيا را قشنگ مي بيند و سرخوش از كسب موقعيت ويژه ، از طرفي به خاطر كم تجربگي و عدم اعتماد به نفس لازم رفتار اوليه اش همراه با شتابزدگي و ذوق زدگي است و به هر كس كه از  راه مي رسد كارت ويزيت تحويل مي دهد  ، بعد كم كم با ديدن آثار كارهاي انجام شده شروع  مي كند به انتقاد و ايراد از رؤساي قبلي و با همان شتابزدگي دست به اقدامات اصلاحي مي زند ، به زعم خويش ريشه مشكلات را كشف كرده و مغزش پر از طرحها و ايده هاي تازه است ، ولي به علت عدم تفويض اختيار  لازم و تخصيص بودجه مورد نياز عملا ً دست و بالش بسته است !  چندين ماه با اين بهانه ها سپري مي شود ولي بالاخره  پس از كلي تلاش و پيگيري هاي مستمر رئيس موفق به كسب امتيازاتي در حوزه اختيارات خود مي گردد. 


  به غير از موارد استثناء اولين اقدامات انجام شده، ساخت ، بازسازي و يا تغيير محل كار رئيس است . رئيس قبلي هزينه اي صرف كرده، ديواري را برداشته ، دري نصب كرده ، ميز جديدي خريده ، رئيس جديد ديواري مي كشد ، دري را مي بندند  و ميز جديد تري مي خرد و...

  در مرحله بعد معمولاً بعد از چند ماه و يا  گذشت يكسال وپس از اين اينكه از شدت           ذوق زده گي  كمي كاسته شده ، اطرافيان و زير دستاني كه گاه از سر ترس ناشي از  منفعت طلبي و گاه از سر غرض و مرض، در پوست رئيس بيچاره مي افتند و با تعريف و تعارفهاي نادرست و تحريك كردنهاي پي در پي او را دچار نوعي اعتماد به نفس كاذب مي كنند كه نتيجه آن شروع  گرفتاريهاي تازه اي براي رئيس است ، که مهمترين آن تغييرات شخصيتي فاحشي است که به مرور گريبانگير وي مي شود و اين اعتماد نفس کاذب تا آنجا پيش ميرود که آقاي رئيس باور  مي کند که در جاي حق نشسته است ، به عبارتي ، ديگرلازم نمي بيند که اعمال و رفتارش را با معيارهاي درستي که مقبول عقلاست بسنجد ، بلکه کار درست همان است که انجام مي دهد و هر تصميمي که بگيرد و هر رفتاري که داشته باشد بي شک عين صواب است.


  ادامه اين فرايند ممکن است به تغيير شخصيت و  خودشيفتگي منجر شود  ، ابتدا همه چيز با شوخي شروع مي شود  شوخيهايي که در آن  رئيس تحت هر شرايطي تأکيد بر رئيس بودنش     مي کند. فرض کنيد  با رئيس و  همکارانمان در محفلي خصوصي جمع شده ايم ،  صرفنظر از رعايت ادب واقعيت اين است که رئيس در اين محفل رئيس نيست و تفاوتي با بقيه ندارد و لي با شوخيهايي که همه به آن تن مي دهيم به طور مدام  از طرف خودش و يا  از طرف ما  رياستش به رخ کشيده مي شود ، شايد اين به ظاهر شوخي باشد و لي شايد نمايانگر اين واقعيت باشد که شخصيت رياست بر شخصيت رئيس غالب شده و شخصيت رئيسش را بيشتر از شخصيت خودش دوست دارد به طوريکه حتي در مواقع خارج از محيط کار نمي خواهد از اين شخصيت غالب جدا شود و در نهايت همه آن شوخي ها جدي مي شوند و غرور سر مي ر سد.


  نمونه ديگري از تشابهات بين رؤسا ، احساس خوب بودن آنهاست، اغلب آنها چنين مي پندارند که خدا  بسيار آنها را دوست دارد و خيلي بهشان لطف ميکند و هميشه  آنها را از گزند بدخواهان دور  نگاه مي دارد ، اين احساس را  مي توان از نحوه حرف زدن، جملاتي که به انحا مختلف    مي گويند و از رفتارها و واکنشهايشان درک کرد ، البته  همه اين خود باوريها و احساس برتر بودن در زماني است که زاويه ديدشان رو به پايين  و به سمت  زيردستهاست ولي در زماني که در محضر مقامهاي بالادستي هستند ، مطيع، فروتن و سر به زير دارند چرا که  آنها همان کساني هستند که مهر تأييد بر کفايت و لياقت  او زدند  و حتماًً بر مسند حق نشسته اند و همين باعث    مي شود که تمايل رضايتمندي از سمت زيردستان به سمت بالادستان باشد  چرا که در سيستمهاي اداري ، اصولاٌ جلب رضايت  هر دو گروه دشوار است ، رئيس خوب از ديد کارمندان و زيردستان و از ديد مديران و رؤساي رؤسا  تفاوت بسيار دارد و چون خشنودي رؤسا منفعت بيشتري دارد پس جلب نظر آنان منطقي تر به نظر مي رسد و کمتر کسي است که بتواند از اين منفعت طلبي دست بردارد.

   برآيند اين رفتارها، يعني اعتماد به نفس کاذب ، خودشيفتگي ، احساس خوب بودن ، احساس بر حق بودن خود و بالادستها و.... همان چيزي است که در موقعيتهاي بزرگتر و حساستر به مسير ديکتاتوري و استبداد منتهي مي شود ، گرچه در اغلب مواقع  اين روساي تازه به ميز رسيده عمر رياستشان به آن حد نمي رسد که کنه وجودشان را نشان دهند که اين از بخت خوبشان است و گرنه بوده اند بخت برگشته هايي که در انتهاي مسير همه وجودشان را از دست داده اند.


 ختم کلام با اين تذکره، که هر آنچه گفته شد در باره رؤسا و مديراني معمولي  بود که خيلي دستشان کج نيست و سرشان را در توبره ديگران نمي کنند  و غرض و مرضشان کم است ولي مشکلشان  اينست که دانش و تجربه  کافي ندارند و در جايگاه خودشان ننشسته اند و گرنه آنانکه غرض و مرضي دارند داستانشان داستان  ديگري است.

  به اميد روزي که هرکس در جايگاه خود نشسته باشد.