تبليغاتX
فرهنگ کار ایرانیان و غیر ایرانیان
سه شنبه شانزدهم تیر 1388
نهادمدنیت...

به نام حق

نهاد مدنیت...

  انتخابات را که این روزها بحث آن داغ است  یکی از  نمادهای  مدنیت و  جامعه مردم سالار  می دانند ، طی این سالها یکی از افتخارات ما برگزاری متعدد انتخابات و مراجعه به آراء عمومی  بوده است  و می توان چنین ادعا کرد که در مقایسه با کشورهای همسایه  و بسیاری از کشورهای جهان سوم  در این زمینه جلودار بوده ایم  و هستیم، ولی اینکه ما که قدمت مجلسمان به بیش از صد سال می رسد  در عمل چقدر به جامعه مدنی نزدیک شده ایم جای سوال دارد، براستی بعد از این همه سال چه کرده ایم آیا بعد از برگزاری اینهمه انتخابات  نمی بایست به جایگاه بهتری می رسیدیم ، چرا پس ازصرف این همه زمان و هزینه هنوز اوضاع و احوال مان چنین است .

  یکی از مهمترین دغدغه های بشریت برقراری عدالت است و انتخابات یکی از ابزارهای  مهم برقراری آن و برای برقراری عدالت نیازمندیم به قانون  و استقرار  قانون بدون رعایت  آن  از سوی  اعضا جامعه  ناممکن و دست نیافتنی است،  رعایت قانون یعنی اجرای مفاد قانون و تا زمانی که  این مفاد  اجرا نشوند یک وجود ناکامل محسوب می شود ، به تعبیری موجودی ناقص الخلقه  که نمونه های آن در اطرافمان زیاد است .

برای اثبات این مدعا بیایید از روش استقرایی  استفاده کنیم ، یعنی  رسیدن از جزء به کل ،  نمونه ما  از این مخلوقات ناقص العضو " مقررات راهنمایی و رانندگی"  در ایران است  که برای اثبات ادعای عدم اجرای آن در ایران نیازی به احتجاج نیست  چرا که مصادیق آن را هر روز در کوچه و بازار و حتی پیاده روها هم  شاهدیم.

 سبقت غیر مجاز در خیابانها، سرعت زیاد، عبور ممنوع ، حرکت خوردها در روی خطوط، تغییر مسیرهای ناگهانی، عدم توقف در پشت چراغ قرمز ،توقف در مکانهای  ممنوع مثل ایستگاه اتوبوس و تاکسی ، توقف تاکسی ها و مسافرکشها در هرجای خیابان که دلشان می خواهد  ،بوق زدنهای بیجا و بی دلیل ، جابجایی مسافر با خودروهای شخصی ، فرار از صحنه تصادف ، عدم رعایت حق تقدم به دفعات  و.... این همه مصادیق نقض مقررات است که همه روزه یا شاهد آنیم و یا خود مرتکب به آن  و تفاوتی هم ندارد که پشت فرمان چه کسی نشسته از دکتر و  مهندس و تحصیلکرده گرفته تا قشر کم  سواد و عامی ، همه در موقعیتهای مقتضی اگر بتوانیم و یا مجبور شویم مقررات را نادیده می گیریم و البته چون توجیه گران خوبی هستیم براحتی می توانیم از اعمال خلاف قانون خود  دفاع کنیم .

  این تخلفات فقط مربوط به سواره ها نمی شود ، کافی است شما این امکان را داشته باشید که  در مکانهای پررفت و آمد مثل میدانها و یا تقاطهای بزرگ از یک  نمای بالا نظاره گر  صحنه باشید ، حرکت نامنظم و نا معقولانه  خوردو ها و عابرین پیاده در کنار هم و بدون توجه به خطرات ممکن صحنه های زشتی را خلق می کند که در جامه های متمدن هیچگاه مشاهده نمی شود و اگر هم دیده شود حتماً ناهنجاری است و شرایط غیر عادی تلقی می گردد ولی برای ما از فرط تکرار زشتی خودش را از دست داده.

   اینهمه بی قانونی ، تخلف، بی اعتنایی به مقررات ، بی احترامی به حقوق هم دیگرچه تعبیری دارد، حتماً بسیار برایتان اتفاق افتاده پشت فرمان قصد دور زدن داشته اید و کسی به شما راه نداده  ، ویا در یک خیابان  قصد دارید مسیرتان را تغییر دهید یا به عنوان یک عابر پیاده می خواهید از خط عابر پیاده عبور کنید و حرکت خوردها مانع شما شده  و یا اینکه خواسته باشید با خودور خود از چراغ سبز عبور کنید و عابر پیاده بدون توجه مسیر شما را مسدود کرده  است ، در این موارد چه احساسی داشته اید ، آیا این رفتارها عاقلانه است ، آیا متوجه می شویم روزانه چه حقوقی از هم ضایع می کنیم ، آیا می فهمیم که روزانه با رفتار خود چقدر به هم  بی احترامی می کنیم .

   اینهمه ذره ناچیزی است از بی قانونی  که در سطح وسیعی در گوشه کنار فر هنگ ما لانه کرده. بی احترامی به قانون عواقب وخیمی برای هر ملتی دارد و فاجعه وقتی آغاز می شود که این بی قانونی و بی توجهی به آن به صورت یک عادت فراگیر در آید به طوریکه زشتی و کثیفی آن را کسی درک نکند ،کسی که مدت طولانی کنار یک فضلاب تنفس کند بعد از زمان اندکی حس بویاییش از استنشاق بوی بد اشباع می شود و بوی بد آنرا تمییز نمی دهد و البته اعتراض هم به آن نخواهد داشت.

 نشستن پشت فرمان خودرو تمثیل کوچکی از اختیار و قدرت و مسئولیت است  بنابراین با مشاهده طرز رانندگی افراد می توان به نوعی نسبت به طرز تفکر و عملکرد آنها را در حوزه اختیار ، قدرت و مسئولیت نظر داد ، فردی که با سرعت سرسام آور و نامعقول در یک خیابان کوچک رانندگی می کند خواسته یا ناخواسته می تواند یک قاتل بالقوه باشد، کسی که حق تقدم را رعایت نمی کند در واقع حق کسی را ناحق کرده و خطا کار است و ظالم ، کسی که با سهل انگاری در رانندگی به خودش ، سرنشینان ،عابرین پیاده ، اشخاص دیگر و حتی به خودرواش خسارت وارد  می کند بی مسئولیت است ، البته می توانیم همه این تقصیرها  را به حساب شرایط جامعه ، موقعیتهای ناخواسته و حتی غیر استاندارد بودن خودرو ها بگذرایم  و یا از سر غفلت و عدم آگاهی مرتکب اعمال غیر قانونی شویم ولی نتیجه فرقی نمی کند ، حاصل آن شرایط نا متعادل کنونی است.

  بیایید تعارف را کنار بگذاریم و دچار اوهام نشویم واقعیت این است که یکی از اساسی ترین و ریشه دارترین مشکلات جامعه که هنوز پابرجاست دیدگاه و نوع برخورد ما با قانون است  و قانون، اساس عدالت است و با در نظر گرفتن این نکته که تفکر غالب آحاد جامعه ما ریشه در مذهب و اعتقادات دینی دارد و عدل هم  یکی از باورهای مهم دینی است و در مذهب شیعه به نوعی از اصول دین محسوب  می شود پس می توان چنین استنتاج کرد که بی قانونی به نوعی بی دینی هم محسوب می شود.

  حرف اخر .  مادام که احترام به قانون، قانون گرایی و تعهد به انجام آن و یا احترام و عمل  به  اعتقادات و باورها  به عادت و رفتار  جاری ما تبدیل نشود ، در اولین قدم راه جامعه مدنی و مردم سالار ماندگار خواهیم ماند و گرنه هزاران هزار انتخابات و همه پرسی راه به جایی نمی برد.

                                                                                    والسلام

                                                                  هومن زندوکيلي 20/03/88 اصفهان

 

نوشته شده توسط هومن زندوکیلی در 19:43 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
پلاك جديد، پلاك قديم

عاقبت پس از سالها شهرداري تهران فهميد كه الصاق پلاك به در خانه ها و اماكن مفيد و جزء وظايف شهرداري است!(امان از ادارت و سازمانها كه به وظايف خود آشنا نيستند) همه مي دانند كه پيدا كردن يك نشاني در تهران چقدر دشوار است كه بخشي از مشكل از نداشتن پلاك ناشي مي شد. بعلت تعلل شهرداري در ساليان قبل هم اكنون كه پلاكهاي جديد را نصب ميكنند بعلت تغييرات بافت شهر بعضا تفاوتهاي زيادي بين شماره پلاكهاي جديد و قديم ايجاد شده است واين به معناي يك مشكل جديد است! شما در تهران هنگام نشاني گرفتن حتما هم پلاك جديد را بپرسيد و هم پلاك قديم را ،چراكه در برخي معابر اختلاف اين دو به بيش از 100 عدد ميرسد!

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 8:16 | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم بهمن 1387
سفرنامه حج تمتع (بخش سوم)

 بازدید علمی دانشجویان از صنعت در این ترم عملی نشد. بلیط هواپیما لازم بود که دانشکده گفت سابقه ندارد و منابع مالی نداریم. کارفرما ایاب و ذهاب محلی و اقامت و غذا را قبول کرد ولی بلیط را گفتند چون وضعیت اقتصادی خوب نیست، امکان ندارد. برداشت از منابع پروژه ها نیز با توجه به سهیم بودن جوانترها در دستاوردهای مالی بر اساس فرمولی مشخص و شفاف و قابل اصلاح، تصرف دیکته ای میشد که قرار شده وجود نداشته باشد یا به حداقل رسانده شود و ماهیت اضطراری داشته باشد. حاصل کار ضرر کردن دانشجو و نهایتا نظام است. مسئولیت این وضعیت، مثل بقیه مشکلات، همه هستند و در عین حال، هیچ کس هم نیست. استاتیک ماندن سیستم آموزشی/تحقیقاتی، نگاه مالی سرانه ای به دانشگاهها، ساده بودن خریدهای خارجی صنایع، و ارزیابی مبتنی بر محوریت مقالات ژورنال خارجی، نرخ رشد علمی کشور را کند کرده است.

v     چهارشنبه 4/10/87  (هر انسانی در رهن کارهایی است که انجام داده)

امروز ساعت 3 صبح به مدینه رسیدیم و ساعت 9 زیارت دوره ای بود. نمیخواستم همراه با جمع بروم ولی گفتم شاید خوب نباشد. در بین الحرمین داستان خانمی شروع شد که در زمان خلفاء از حضرت فاطمه کمک خواست و عمله ظلمه ریختند و زدند؛ حالا آنموقع اینطور بود و حالا هم این وهابیها مانع میشوند. ما باید از اینها کتک بخوریم و اهانت بشنویم ولی ثابت کنیم که ائمه بقیع تنها نیستند. ای پیغمبر به صورت سیلی خورده دخترت و طفل سقط شده اش و ... حاجت ما و آنهایی که التماس دعا گفته اند را روا کن.  رفتم یک گوشه ای دورتر از جمعیت نشستم.

در این فکر فرو رفته بودم که زیارت پیغمبر که میاییم چکار باید بکنیم. قبلا هم مطرح کردم ولی تشبیه موضوع را شاید ملموستر کند. به عنوان نمونه وزیر و رئیس جمهور، کارمند و مدیر اداره، و دانشجو و معلم را در نظر بگیرید. یک وزیر برود وقت ملاقات بگیرد به رئیس جمهور بگوید من پارسال کارهایی که تو به مردم قول دادی، انجام ندادم. الان هم با کمبود منابع مواجه هستم و کارها خراب شده و باعث سرافکندگی خود و شما شده ام. اولا پارسال را نادیده بگیر، بعد هم مقداری منابع اضافی به من تخصیص بده که جلوی دوست و دشمن شرمنده نشوم. کارمند هم به مدیر بگوید من امور محوله را انجام ندادم و مردم نظر بدی به اداره و شخص شما پیدا کرده اند. دانشجو هم آخر ترم به معلم بگوید این ترم کلاس نیامدم، کتاب نخواندم، و الان که امتحان پایان ترم است یک کاری بکن من قبول بشوم. یا بهانه تراشی کند و بگوید مریض بودم، دارم کار میکنم که کمک خانواده باشم، مشکل روحی داشتم.

حتی اگر کریمانه بخواهد عمل شود میگوید قبول میکنم تا حالا مشکل داشتی، فرصت میدهم برو تلاش کن و جداگانه از تو امتحان میگیرم. کسی که مسموم شده باید سیستمش را سم زدایی کنند تا بعد بتواند غذای سالم بخورد؛ اگر سم زدایی نکردند هر چه خورد بالا میاورد و اگر بعد از سم زدایی هم غذا نخورد میمیرد. اگر مال باخته سارق را بخواهد عفو کند، حداقلش اینست که قبول کند مال طرف را برگرداند؛ بعد هم باید از این کار دست بر دارد. زشتی درخواستها در این مثالها بسیار بدیهی است ولی ما آنقدر خود را گول زده ایم که برایمان عادی شده است و خجالت نمیکشیم. خدا بر هر کاری قادر است ولی هر کاری - آنهم بر اساس هوی و هوس ما- را انجام نمیدهد. ارزش این شخصیتها را اینقدر پایین آوردن که خلافهای ما را سرپوش بگذارند، واقعا قدرناشناسی و ناشکری است


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 22:30 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم دی 1387
سفرنامه حج تمتع (بخش دوم)

v     چهارشنبه 27/9/87

دیشب مراسم عید غدیر داشتیم که حدود 3 ساعت طول کشید. تقریبا همه مطالب تکراری بود. بعد از جلسه فکر کردم خودم مشکل دارم. از چند تا همسفریها پرسیدم اطلاعاتت راجع به حضرت علی الان و بعد از مراسم نسبت به قبل چقدر تفاوت دارد که همه بلااستثناء گفتند هر چه گفته شده و خوانده شد، همه را قبلا هم میدانستیم. با خود گفتم حضرت علی در مراسم خودش هم مهجور و مظلوم است. در اتاق راجع به جبر و اختیار و اینکه اگر خدا همه چیز را میداند پس ما مجبوریم و اینکه علم ازلی علت عصیان کردن/نزد عقلا ز غایت جهل بود جا نمیافتاد. گفتیم خدا هم راه را داده و هم چاه را، ولی توان تشخیص و انتخاب را تعبیه کرده است. اینهمه دزدی و جنایت و ظلم را که خدا دوست ندارد انجام بشود ولی رخ دادنش نشانگر اینست که انسان اختیار دارد که حتی خلاف خواسته خدا عمل کند. استدلالات ما به جایی نرسید. آخرش مجبور شدیم با روش جدالی بگوییم اگر تئوری شما درست باشد پس شمر و امام حسین هم نهایتا باید هر دو بهشت بروند چون هر دو مجبور بوده اند؛ این جمله معترضه آنها را به تأمل واداشت.

امروز صبح بعد از نماز پیاده رفتم صحرای منا. خیابانها و چادرها و محل رمی جمرات کاملا عاری از انسان بود و در جمع یکی دو تا ماشین بیشتر ندیدم. مسجد خیف هم بسته بود. بوی تعفن زباله از همان خروجی تونل و ورودی به منا، بینی را آزار میداد و تلهای زباله که در گوشه گوشه وجود داشت هنوز جمع آوری نشده بود. نمیدانم مسئله بیشتر فرهنگی است، خستگی پرسنل بعد از این حجم فعالیت، و یا کمبود نیرو.

بعد از ظهر با کاروان رفتیم کوه ثور که 3 روز پیغمبر قبل از هجرت به مدینه در غار آن پنهان بودند. در شبی که قرار بود هر یک از جنگجویان قبایل ضربه ای بر پیغمبر وارد آورند و حضرت علی در بستر به جای پیغمبر خوابیدند، پیغمبر از مکه به طرف این کوه حرکت کرد و در راه هم در برخورد با ابوبکر وی را همراه خود به غار برد. غار حراء در جبل النور و قبرستان ابوطالب که اولیاء زیادی در آن مدفون هستند نیز در برنامه  بازدید بود. چیز تازه ای یاد نگرفتیم و مطالب همه تکراری بود.

خیلی دوست داشتم 20-10 نفر محقق و متخصص در کاروان داشتیم و هر روز برنامه ای که برویم بصورت میدانی کلیه مکانهای مشهور و غیر مشهور را از دید تاریخی، جغرافیایی، جامعه شناسی، و .... توضیح بدهند. یکی دو روز بعد از اتمام مراسم حج  چون برنامه ای وجود نداشت و اکثر زوار یا خواب بودند یا خرید یا طواف برای زید و عمرو و 100 رکعت نماز و چند ده بار این دعا و آن دعا و  خلاصه وقت میگذراندند، میخواستم زودتر برگردم ایران و زودتر بروم مدینه. این قدر روشهای میانبر برای ثواب بردن و بهشت رفتن در کاروان برایم گفته اند که فراری و متنفر شده ام؛ احساس میکنم سرمایه عمری از دست رفته است و الان دنبال اکسیری میگردیم که مشکل را حل کند. در بهترین مکان و زمان آدم درخواست مال و زندگی و خانه آنهم برای خودش بکند، قابل تأمل است. واقعا این سفرها و این کاروانها و افراد آنها سوژه های خوبی برای تحقیق هستند.

تأثیر محیط کار و رفتار روزمره و مستمر و سر و کار داشتن با افراد خاص واقعا در فکر و نظر و گفتار و گرایشها و  تجزیه و تحلیل امور توسط غالب افراد مشهود است. یکی از دوستان در کاروان دیگر صحبت کرد و یکی دو روز زودتر توانست به مدینه برود. البته بازگشت زودتر به ایران کماکان در هاله ای از ابهام بود. در کاروان خودمان اینکار اصلا امکان نداشت و البته مسئولین کاروان هم تقصیری ندارند. مثل ایران است؛ همه میخواهند همه چیز بهتر بشود و خیلی از مشکلات فعلی را نداشته باشیم. در عین حال، چون با فرهنگ و روشهای علمی انس نگرفته ایم و آنها را در عمل تمرین نکرده ایم، پیاده کردن گسترده آن عملی نشده است. تبعات آن را در کشورهای پیشرفته صنعتی دیده ایم و می بینیم و به آنها اعتقاد داریم ولی زحمت رفتن زیر بار مسئولیت زمینه سازی و بسترسازی برای آن را بر خود هموار نمیکنیم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 18:56 | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم دی 1387
سفرنامه حج تمتع (بخش اول)

ارسالي از سوي يكي از اساتيد گرامي دانشگاه صنعتي شريف

به اين اميد كه ديگر زوار هم علاقمند شوند كنجكاوانه و متفكرانه حاجي شوند.

 

بسمه تعالی

 حج تمتع 87 (پیش نویس- فعلا بدون تنقیح و تدقیق)

بهتر از خواندن، بوَد دیدن خط استاد را

 ·        مقدمه و اهداف

مطالب پیش رو در آغاز با دست نوشته های شخصی خاطره سفر تنظیم شد و در ادامه با توجه به فراگیر بودن یک سری مسائل، در مشورت قرار شد ماهیت عمومی تری به خود بگیرد. در این راستا جلساتی با دوستانی از دو کاروان مستقر در هتل برگزار شد و نسبت به موارد مربوطه تبادل نظر صورت گرفت. در این نوشتار سعی بر این است که بعضی از مشاهدات صورت گرفته بصورت مسئله ارائه شده و بصورت مکتوب در اختیار مسئولین قرار گیرد. در مواردی نیز پیشنهادات اصلاحی حتی المقدور به صورت واقعگرایانه مطرح گردد. هدف هم انشاءا... زیر سؤال بردن یا نادیده گرفتن زحمات صادقانه عوامل مختلف ستاد و صف حج و زیارت نیست بلکه کمک به فراگیر شدن فرهنگ نوشتاری است؛ قرآن ما خواندنی است ولی مکتوب است و قسم به قلم، به عنوان امانتی نگاشتنی، حتما حکمتی دارد.

مشارکت کنندگان در این بحث بر این باور نیستند که کلیه نظرات آنها صائب و ثاقب یا لزوما قابل اجرا میباشد چون به علت عدم درگیری نزدیک با مسائل اجرایی و عدم دسترسی به اطلاعات کامل، بعضی از پیچیدگیها برای آنها ملموس نمیباشد. در عین حال، به مصداق مالا یُدرَک کله لایُترَک کله، در حد بضاعت کوشیده شده است که مسائل به شیوه ای قابل دفاع بررسی و تحلیل اجمالی شده تا برای قشر وسیعتری قابل استفاده باشد. بعضی قسمتها کماکان نظر شخصی است و مخاطبین خاص خود را دارد که سعی شده نمایان و مشهود باشد. عبارات قرضی بصورت چوله (ایتالیک) مشخص شده اند. در کل، مسئولیت نواقص و معایب و بد سلیقگیها بعهده اینجانب است که نقادی و نه منقادی خوانندگان مطلوب و مورد درخواست است.

شیوه های مختلفی برای طبقه بندی موضوعات وجود دارد (به نمونه پیوست 1 رجوع شود) که در این گزارش شیوه زمانی/مکانی انتخاب شده است. امید است که این گزارش بتواند جزو اولین روایتهای مستندسازی تجربیات توسط دانشگاهیان و نقطه شروعی باشد که در روایتهای بعدی با همکاری و همفکری طیف وسیعتری از صاحب نظران جامعیت بیشتری به خود بگیرد.

 

·        خلاصه مسافرتی حج تمتع (راهها پیموده ام تا کوی او)

ساعت 9 شب قرار شد فرودگاه باشیم و پرواز ساعت 1 صبح دوشنبه 11/9/87 بود. شلوغی مسیر فرودگاه و داخل ترمینال حجاج و نبود پارکینگ کافی از مواردی است که همه اش تکرار میشود و قبح مسئله ریخته شده است. در قسمت دوم کنترل هم حدود 2 ساعت در صف بودیم. ساعت 4:45 صبح دوشنبه به جده رسیدیم و تا ساعت 10 مشغول گذر از کنترلهای سعودی بودیم. ساعت 11:30 به جحفه رسیدیم که باید محرم میشدیم. نماز را یکبار با جماعت اهل تسنن خواندیم و مجددا ظهر و عصر شیعیان تکرار شد. ساعت 50/13 به سمت مکه حرکت کردیم و ساعت 45/16 در ورودی مکه بودیم. در ابتدای مکه در محلی به نام توجیه الحجاج بود که یک بطری آب و یک بسته تنقلات دادند که مسئولین کاروان گفتند بگیرید بخورید ولی بدانید که تبلیغات وهابیت است (البته هیچ چیزی حتی روی جعبه ندیدیم). ساعت 21 از هتل به مسجدالحرام رفتیم و مراسم عمره تمتع را تا ساعت 5/1 صبح سه شنبه انجام دادیم. چهارشنبه 14/9 کاری نداشتیم و پنجشنبه ساعت 8 رفتیم سنگ برای رمی جمرات جمع کنیم.

4 بعد از ظهر شنبه 16/9 برای عرفات محرم شدیم و ساعت 15/5 رسیدیم. یکشنبه 17/9 مراسم برائت از مشرکین و دعای عرفه داشتیم و 5 بعد از ظهر به سمت مشعرالحرام حرکت کردیم و 5/9 رسیدیم و بعضیها هم 5/1 صبح دوشنبه چون ترافیک زیاد بود. بعد از طلوع آفتاب 10 ذیحجه به سمت منی رفتیم و قبل از صبحانه برای رمی جمره عقبی رفتیم (خانمها را قبلا برده بودند). بعد از آن اطلاع دادند قربانی انجام شد و سرها را در محیطی بسیار غیر بهداشتی تراشیدیم و از احرام خارج شدیم. صبح روز سه شنبه 19/9 برای رمی جمرات اولی، وسطی، و عقبی رفتیم و قرار است روز چهارشنبه نیز تکرار شود. بعد از آن به سمت مکه رفته و مراسم پایانی طواف و نماز طواف و سعی و طواف نساء و نماز طواف نساء را خواهیم داشت که اعمال رسمی حج تمتع بدینگونه پایان مییابد.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 16:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
وقتي در كانادا زندگي ميكنيد بايد به موارد زير عادت كنيد!

 وقتي در كانادا زندگي ميكنيد بايد به موارد زير عادت كنيد!(ماخذ :وبلاگ كانادا از نگاه يك مهاجر)

 

وقتی مطلب "عادت می کنی" رو نوشتم تعدادی از دوستان ساکن کانادا نکات جالبی رو بهش اضافه کردن. من بعضی از این نکات رو که تقریبا همه شون توی بخش کامنتهای همون مطلب اومده در زیر میارم. اسم نویسنده رو نمی گم چون شاید دلشون نخواد اینجا ذکر بشه. در ضمن تاکید می کنم که لزوما همه ساکنین کانادا به همه این چیزها عادت نکردن یا با این نکات موافق نیستن.

 

  • احترام گذاشتن به نظرات سایر وبلاگ نویسها
  • آل یو کن ایت سوشی (یعنی یه پولی میدی و تا دلت می خواد سوشی می خوری) که خداییش هم خیلی خوشمزه اس
    در نیاوردن خمیر داخل نانهای باگت
  • کیکهای بد مزه تولد
  • کالباسهای بدون سیر
  • ظرف میوه بدون خیار
  • ترش نکردن برای سالهای سال  
  • انتخاب واحد راحت دانشگاه
  • کاهو بدون گل (گل به کسر گاف)
  • میوه سوا کردنی
  • جشنهای تولد با حداکثر چهار خانواده
  • تعداد زیاد بچه های هر خانواده
  • خرید بیش از حد پوشاک
  • زندگی در خانه های ویلایی


  • بی شمار اسباب بازی در اطاق هر بچه
  • نریختن سس گوجه روی پیتزا
  • تنهایی و آرامش
  • خرید و پرداخت آنلاین
  • خرید با کردیت کارت بدون نیاز به ورود رمز (PayPass)



  • روزنامه های رایگان
  • knock at the door به جای آیفون تصویری (باید در بزنی تا در خونه رو برات باز کنن از آیفون خبری نیست)
  • ندیدن پلیس با کلاشینکف سر هر چهاراه
  • نترسیدن که هر روز ممکنه جنگ بشه!
  • ثابت موندن تقریبی قیمت اجناس
  • توقف ماشینها پشت خط عابر پیاده
  • آبگرمکن اجاره ای در خانه ی شخصی خودت
  • تلویزیون کابلی ماهاته 80 دلار
  • آموزش و پرورش 100 در 100 رایگان
  •  انواع مختلف کلاسهای مجانی برای جذب تحصیل کرده ها در بازارکار
  • داشتن حداقل 5 مدل هوا در یک روز
  •  ساعت چهارونیم صبح هوا روشن میشه و ده شب تاریک (تابستان)
  •  هفت و نیم صبح هوا روشن میشه و چهارونیم عصر تاریک(زمستان)
  •  روزهای تعطیل صبحانه رو با خانواده تو مک دونالد خوردن
  •  صندوقدار با وسواس خاصی تا سنت آخر بقیه پولتونو بهتون برمیگردونه
  • بچه های چند ساله ایرانی که فارسی رومیفهمن ولی نمیتونن جواب بدن
  • وجود کنیسه, مسجد,معبد بودایی و کلیسا دیوار به دیوار هم توی یه خیابون
  •  فروشگاهی که هم گوشت کاشه (گوشت حلال کلیمی ها) داره هم گوشت حلال
  • خرید خیلی از چیزها در آخر فصل حتی تا 90 در صد تخفیف واقعی
  • خرید دی وی دی کارتون 40 دلاری برای بچه هات
  • بچه ها تو کتابخونه عمومی وی بازی میکنن!!!!!!!
  • بعضی از بچه ها بعد ازظهرها میرن تو حیاط مدرسه بازی میکنن!!!!!!!!!!!!!!!!
  • بیمه ی عمومی
  • گرفتن دسته چک در کمتر از یک روز بدون داشتن پارتی و ضامن و آشنا و ...
  • تاکسی سواری با ورودی 2 دلار و رفتن تا فرودگاه حدود 60 دلار
  • همین مسیر تا فرودگاه رو میشه با دو دلار و بیست وپنج سنت هم رفت(ttc)
  • بلیط اتوبوس 3 دلاری با اعتبار 2 ساعته(viva)
  • مسافرکش شخصی نمی بینی
  • رسیدن پلیس,آمبولانس و آتش نشانی همزمان در کمتر 3 دقیقه به سر صحنه تصادف
  • عذرخواهی رسمی مسئولان از مردم تو تلویزیون
  • خانه نماینده پارلمان تو محله خودته و بچه اش هم تو مدرسه بچه تو
  • دلتنگ شدن همه دوست و دشمن برای دیدنت
  • کارکردن آقای دکتر 3 ماه پیش تو Tim Hortons به عنوان صندوقدار
  • باران یخ یا همون فیریزینگ رین که صد البته با تگرگ تفاوتی فاحش داره
  • خرید دانه ای میوه مثلا یک دانه سیب یا هر میوه دیگه
  • برگذاری بازارهای نوروزی قبل از نوروز با کیفیتی خوب
  • پارکینگ مخصوص افراد معلول و ناتوان در نزدیکترین جای ممکن به درب ورودی فروشگاهها و مالها

  • stop all way سر تمام تقاطع های فرعی
  • برگذاری مراسم شب رقص توی مدارس و آوردن دی جی تو این شب برای بچه ها
  • غم غربت هم هست دیگه چه کار میشه کرد
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 22:31 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
يك معيار يا استاندارد چگونه لوث مي شود؟

20 ثانيه چقدر طول ميكشد؟10 ثانيه چقدر ؟ بنظر شما ممكن است 10 ثانيه بيشتر از 20 ثانيه طول بكشد؟! شايد اين پرسشها احمقانه بنظر بيايند اما متاسفانه آنچه در تهران، امروزه روي ميدهد اين پرسش غريب را ايجاد كرده است. در تقاطعهاي تهران مدتي است ثانيه شمارهاي  سبز و قرمز كار گذاشته اند. طبيعتا هدف آن بوده كه رانندگان هر معبر بدانند چقدر زمان تا سبز شدن يا قرمز شدن چراغ وجود دارد تا بتوانند تصميم بگيرند كه اتومبيل خود را خاموش كنند، از سرعت خود بكاهند يا آماده حركت شوند.

اما آنچه روي ميدهد به گونه اي ديگر است. ثانيه شمار سبز عدد 30 را نشان ميدهد. رانندگان نزديك تقاطع با علم به اينكه 30 ثانيه  فرصت براي گذر دارند به حركت خود ادامه ميدهند كه ناگهان 30 ثانيه خيلي سريع تمام ميشود و ثانيه شمار عدد 1 و بعد صفر را نشان ميدهد! متقابلا  رانندگان آنسوي تقاطع  را تصور كنيد وقتي ثانيه شمار قرمز به عدد 2 ميرسد  و آنها آماده حركت ميشوند و ماشين را در دنده يك ميگذارند اما اين 2 ثانيه 10 ثانيه طول ميكشد تا تمام شود!

نميدانم اگر قرار بود به اين روش كار شود چه الزامي به استفاده از ثانيه شمار بود.  چراكه نه تنها كارايي ندارد حتي بدتر، ذهن بي اعتماد مردم ايران را نسبت به علائم و استانداردها  بي اعتماد تر ميكند. 

  اصلا مگر  ميشود كه در شمارش معكوس مدت زمان بيشتر يا كمتر از آنچه تعداد ثانيه هاست باشد! اگر اينچنين بود كه در كشورهاي پيشرفته همه چيز به هم ميريخت. تنها با ديدگاهي بچگانه اين نوع عملكرد قابل توجيه است. هنگاميكه ما بچه  بوديم وقتي قرار ميشد تا شماره 3 بشماريم بجاي 3،2،1 حسب موقعيت ميگفتيم 1، 5/1،2،....5/2 ، ...99/2،3 !!!

 

 

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 22:9 | | لینک به این مطلب
جمعه هفدهم خرداد 1387
امان از تعطيلات!

تقريبا همه مردم اعتقاد دارند تعطيلات در ايران زياد است.كمتر كسي هم از اين تعطيلات رضايت دارد.موضوع وقتي بحراني ميشود كه تعطيلات تقويم شمسي و قمري در كنار هم قرار بگيرند.به اين ترتيب كشور براحتي به تعطيلي كشانده ميشود.

 

امسال 14و 15 خرداد تعطيل رسمي است.اولي بخاطر رحلت امام (البته ايشان 13 خرداد فوت كردند اما 14 خرداد تعطيل شد) و دومي هم بخاطر قيام سال 42،16 خرداد 5شنبه است و ادارات تعطيلند. 17 خرداد هم كه جمعه است و تعطيل، 18 خرداد هم شهادت حضرت فاطمه است.پس ظاهرا از 14 خرداد تا 18 خرداد ايران تعطيل است اما متاسفانه واقعيت آنست كه از 5 شنبه  9 خرداد فعاليتها اداري و اقتصادي نيم بند شدند. يعني عملا از 9 تا 19 خرداد ايران حالت نيمه تعطيل داشت(19 براي آنكه خيلي ها نميتوانند به سركار خود برگردند يا اگر برميگردند خسته و كوفته هستند و حوصله كار كردن ندارند!)

يك مطلب ناراحت كننده هم از يكي از دوستان شنيدم .پيگيري دعواهاي حقوقي در همه جا به ويژه ايران، زمان زيادي ميطلبد. بعضا پيش ميآيد وقت دادگاه به 4 ماه ديگر موكول ميشود.در روز موعود بخاطر كسالت قاضي يا ماموريت رفتن ايشان يا مسائلي از اين دست وقت دادگاه 4 ماه ديگر عقب ميافتد. در روز موعود باز بخاطر سردي يا گرمي هوا/باريدن يا نباريدن برف و يا جابجاشدن تعطيلي تقويم قمري آنروز تعطيل ميشود و سه باره 4 ماه ديگر بايد انتظار كشيد تا ….امان از تعطيلات!

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 6:19 | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
فرهنگ جابجايي مسئولين!

در ايران مرسوم است همه انتقاد كنند. مسئولين هم انتقاد ميكنند .اما اينكه مسئولي از عملي كه در مجموعه تحت نظرش رويداده انتقاد كند در حاليكه خود را  مسئول آن عمل نداند خيلي جالب است.در كشورهاي ديگر وقتي مسئولي تحت فشار قرار بگيرد براي انجام كاري كه با آن موافق نيست ،آن مسئول استعفا ميدهد اما در ايران معمولا افراد به كار خود ادامه ميدهند و هنگاميكه به عملكردشان انتقادي  شود خود را كنار ميكشند.

 مدتي پيش  با يكي از وزراي پيشين آموزش عالي مصاحبه اي كرده بودند. جالب بود آن وزير سابق از برخي برنامه هاي آموزش عالي در زمان وزارت خودش انتقاد ميكرد ضمن اينكه خود را ناتوان از مقابله عنوان ميكرد.اصولا معلوم نميشود وقتي وزير يك وزارتخانه خود را فاقد مسئوليت بداند آنجا چه كسي داراي  مسئوليت است.

برگزيده برخي از سخنان آقاي دانش جعفري و متن كل سخنراني را ميتوانيد در ادامه مطالعه فرماييد:

- نسبت به تجربه گذشته كشور يا آدم‌هايي كه تجارب خوبي داشتند، نظر مثبتي وجود نداشت و حداقل اين بود كه با ابهام به آن نگريسته مي‌شد. اين در حالي بود كه هنوز نقشه راه براي آينده مورد نظر نيز آماده نشده بود.

- مسائل جنبي دست چندم كشور كه اصولا اهميت نداشت در شرايطي، تبديل به مساله دست اول كشور مي‌شدند. مثل تعيين ساعت كار بانك‌ها كه ماه‌ها ما را به خود مشغول كرد.

-. از ويژگي‌هاي ديگر اين دوره هيجاني،اين بود كه هر كس به خود اجازه مي‌داد در مسائل كلان اقتصادي كشور دخالت كند.

- عده‌اي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل را نداشتند. به طور مثال معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود. قاعدتا اشراف او به مسائل اقتصادي نمي‌تواند بالا باشد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 18:28 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
سوابق كاري (رزومه)

در ديگر كشورها معمولا لازم است هنگام اعلام سوابق كاري ،فرد ضمن اعلام نام شركت ومؤسسه اي  كه در آنها شاغل بوده، شماره تلفن و نشاني آن شركت و مؤسسه هم ذكركند.با اينحال كارفرماي جديد گاهي حتي  نام فرد مرتبط را نيز ميپرسد. علت اين كنجكاوي نيز واضح است . كارفرماي جديد ميخواهد از ادعاهاي شما اطمينان حاصل كند پس به شماره و نشاني جهت برقراري تماس نياز دارد.

 

در ايران معمولا اينگونه نيست. كمتر كارفرمايي از فرد جديد شماره تلفن محل كار قبلي را طلب ميكند.به همين ترتيب اخذ و ارائه رضايت نامه هم چندان رايج نيست.

نتيجه اينكه فرد در حالي به خدمت شركت در مي آيد كه تنها بنا به ادعاي خودش و نهايتا يك مصاحبه توانايي انجام كار را دارد .به اين ترتيب  گذشت زمان است كه فقط ميتواند مشخص كند فرد جديد همانيست كه كارفرما ميخواسته ياخير. مثلا  اگر قرار است يك راننده استخدام شود اگر با پرسش از كارفرماهاي قبلي معلوم شود كه در 5 سال گذشته فرد متقاضي 5 تصادف داشته يا اصلا تصادفي نداشته ،ميپذيريد كه اين اطلاعات در قبول يا رد متقاضي تاثير گذار خواهد بود.

 

بد نيست در اينجا گريزي هم به انتخابات مجلس ايران بزنيم. تقريبا تمام نامزدها  صرفا به اعلام سوابق شغلي يا تحصيلي خود پرداختند و طبيعتا بدون آنكه اين سوابق محكي بخورند و اشاره اي به توفيقات يا شكستها شود يكجا در تبليغات انتخاباتي عنوان ميشدند.براي مثال آنكه در سوابق خود 3 سال مدير عاملي فلان شركت معظم را نوشته بود، براي غالب مردم مشخص نبود كه در طول مديريت ايشان شركت رو به قهقرا رفته يا پيشرفت كرده است و يا اگر 4 سال شهرداري فلان شهر بعنوان سوابق عنوان ميشود.مشخص نيست كه هنگام خداحافظي ايشان از شهرداري مردم آن شهر خوشحال بوده اند يا ناراحت  و يا جالبتر نه متوجه آمدنش شده اند و نه رفتنش.در هر حال اگر انتخاب كنندگان به اين دست اطلاعات دسترسي داشته باشند ميتوان انتظار داشت نمايندگان توانمندتري به مجلس راه يابند.

 

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 13:20 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
معضل تعطیلات عید نوروز

تعطيلات رسمي عيد 4 روز است اما در عرف جامعه 14 روز است !

تنها مراكز آموزشي هستند كه رسما تا روز 13 فروردين تعطيل هستند اما ايرانيان علاقمند به كار اين تعطيلات را سعي ميكنند به همه سازمانهاي دولتي و خصوصي  كشور گسترش دهند.معمولا ترم دوم هر سال تحصيلي نسبت به ترم اول كوتاه تر وكم اثر تر است. در دانشگاهها وضعيت بدتر است و معمولا از 20 اسفند تا 20 فروردين فعاليت قابل ذكري انجام نميشود وجالبتر اينكه با گذشت ساليان سال برنامه اي براي رهايي از اين مشكل تهيه نشده است!

 

اگر خداي ناكرده در تعطيلات عيد خودتان يا از بستگان نزديكتان نياز به بيمارستان پيدا كرده باشيد/باشند قبول خواهيد كرد كه يك بيماري نه چندان خطرناك ميتواند به يك فاجعه تيديل شوند.مراكز پزشكي معمولا تعطيلند و پزشكان محترم هم در تعطيلات بسر ميبرند.پس سعي كنيد بيمار نشويد.

 

مراكز دولتي رسما در 5 فروردين باز ميشوند،اما….اين اما به معناي اين است كه حضور شما در اين مراكز صرفا اتلاف وقت است چراكه معمولا آن كسانيكه بايد پاسخگوي شما باشند حضور ندارند يا شبكه كامپيوتري كار نميكند يا كليد در بايگاني پيدا نميشود و …پس بهتر است براي پيگيري كار در ايام نوروز و كمي قبل و بعد آن مراجعه اي نداشته باشيد.از 20 اسفند انجام كارها بعلت استقبال از بهار از مسير عادي خود خارج ميشود و بعد از 13 فروردين هم بعلت ديد و بازديدهاي عيد تا 20 فروردين انتظار كارهاي معمول را نبايد داشته باشيد.متاسفانه چون سهم دولت ايران در اقتصاد كشور بسيار زياد است در نتيجه در امور اقتصادي هرساله در فروردين شاهد يك ركود اقتصادي هم هستيم.

بنيانگذار شركت دوو مينويسد"در آغاز كار ما ساعت كار در كره جنوبي از 9 صبح تا 5 عصر بود با توجه به ميزان عقب ماندگي كره از كشورهاي پيشرفته ما به اين نتيجه رسيديم كه با اين مقدار كار ما به آنها نمي رسيم پس بايد ساعت كا ر را زياد كنيم .به اين ترتيب ساعات كار از 5 صبح شد تا 9 شب!".حال با توجه به نرخ پايين بهروري در ايران و علاقمندي ايرانيان به تعطيلات اگر الگوي پيشرفت ايران از ژاپن به كره جنوبي و از كره جنوبي به امارات تنزل يافته است امري طبيعي است يا بايد تعجب كرد؟

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 9:41 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم اسفند 1386
نقش زبان انگلیسی در توسعه ملی

مطلب ذيل از وبلاگ فرهنگ،مديرت و كسب و كار در ايران اخذ شده است.نويسنده با نگاهي جامع به نقش زبان انگلیسی در توسعه ملی ایران پرداخته است. من به دو موضوع نظر شما را جلب ميكنم. اول آنكه معمار توسعه مالزي "ماهاتير محمد"در پاسخ به اين پرسش كه اگر دوباره مسئول برنامه ريزي براي پيشرفت مالزي شويد نسبت به گذشته چه كار جديدي انجام خواهيد داد گفت(نقل به مضمون)"تدريس برخي درسها را در مدارس مالزي به زبان انگليسي انجام خواهيم داد" و دوم آنكه يادمان باشد تمام دانشمندان بزرگ ايران همچون رازي،خوارزمي و ابن سينا بر زبان علمي عصر خودشان يعني عربي تسلط كامل داشتند و آثار مهمشان نيز به زبان عربي نوشته شده است و اين كارشان از ديد ما كاملا منطقي بوده است.

 

 

امتحان پایان ترم درس «سیاست گذاری توسعه کارآفرینی» یک سوال جالب داشت که بیشترین نمره را هم این سوال به خود اختصاص داده بود. خلاصه اش این بود که یک برنامه توسعه کارآفرینی برای کشور به طور خلاصه بنویسید! سوال بسیار خوبی بود چون اجازه می داد هر چی در طول ترم یاد گرفتیم و هر چی خودمان بهش فکر کرده بودیم و هر چی از جاهای دیگر خوانده بودیم را به هم وصل کنیم و خلاقیت به خرج بدهیم و یک برنامه خلق کنیم. برای پاسخ به همچین سوالی مجبور می شوید به همه چیز فکر کنید و همه عوامل درگیر و روابطشان با یکدیگر را در نظر بگیرید...

 

بگذریم از ارزش های آموزشی اینگونه سوالات....

 

در طول پاسخی که به این سوال نوشتم فکر کنم سه یا چهار بار زیر سرفصل های مختلف مانند «توسعه روابط بین المللی»، «آموزش»، «حرکت به سمت فعالیت های دانش محور» و... نوشتم «توسعه زبان انگلیسی».

 

در بررسی عوامل عقب ماندگی اقتصادی ایران بعضی مشکلات خودشان از مشکلات ریشه ای تری ریشه می گیرند. اگر بتوانیم ریشه ای ترین مشکلات را شناسایی کنیم، قدم بسیار مفیدی برداشته ایم. به نظر من یکی از موانع بسیار ریشه ای توسعه اقتصادی در ایران سواد پایین ایرانیان در زبان انگلیسی است.

 

سه دلیل برای این ادعا را در ادامه تشریح می کنم

 

.

عقب ماندگی علمی (به خصوص در علوم انسانی)

 

واقعیت این است که بالا بروید، پایین بیایید، بیشتر دانش بشر به زبان فارسی وجود ندارد. به زبان انگلیسی وجود دارد. تا هنگامی که در دانشگاه هایمان سواد انگلیسی در حدی باشد که امروز هست سطح دانش در این دانشگاه ها هم تعریفی نخواهد داشت. این موضوع به خصوص در علوم انسانی مهم است چرا که وابستگی این علوم به زبان بیشتر است. به طور متوسط در دانشگاه های ایران نه تنها بیشتر دانش جهان را نمی فهمیم بلکه بسیاری از آن را که فکر می کنیم فهمیده ایم، اشتباه فهمیده ایم!

 

محدود ماندن ما به زبان فارسی باعث می شود نتوانیم در توسعه دانش بشر نقش چندانی داشته باشیم. چیز زیادی به علم جهان اضافه نمی کنیم و خودمان را از مقدار زیادی از آن محروم می کنیم. دلیل اینکه کشور ایران این همه سال از علم کارآفرینی محروم بوده چیست؟! کمی خجالت آور است که اقرار کنیم یک دلیل عمده آن این بوده که برای واژه Entrepreneurship معادل فارسی نداشتیم. حالا برای کارآفرینی معادل پیدا کردیم و رشته علمی آن را راه انداختیم. بقیه واژه هایی که هنوز نمی شناسیم چطور؟ به جرأت ميیتوانم بگويم كه بسياری از مقالات علمی جهانتراز امروزی را اصلاْ ترجمه هم نمی توانیم بکنیم چون برای تعداد زیادی از واژه های آنها معادل نداریم. در نتیجه اصلاْ جامعه علمی ایران سراغشان هم نمی رود!

 

انزوای فرهنگی / سیاسی / اقتصادی

 

در یک پروژه هنری می خواستند برای تشویق خیالپردازی هنرمندانه از افراد بخواهند که یک عکس از صحنه های دور و برتان بگیرید که فکر می کنید احتمالاْ شبیه جای مرموزی است که تا به حال نرفته اید. برای این جای مرموز شهر تهران انتخاب شده است! (لینک) ما با مردم جهان زیاد ارتباط نداریم. آخر زبانمان زیاد خوب نیست. در نتیجه آنها هم زیاد با ما ارتباط ندارند. در نتیجه تهران می شود یک سرزمین عجیب و غریب که هیچ کس نمی شناسد.

 

بازارهای ما همچنان محدودیت هایی برای تجارت آزاد دارند و برای همین هنوز عضو سازمان تجارت جهانی نیستیم. تحقیقات نشان داده که کشورهایی که تجارت خارجی را آزادتر گذاشته اند از لحاظ اقتصادی موفق تر بوده اند. سیستم پولی و بانکی ما آنقدر عقب افتاده و جدا از جهان است که هنوز به راحتی نمی توانیم کارت اعتباری تهیه کنیم یا با حساب های الکترونیکی تجارت کنیم. در خارج سال ها است که این فناوری ها پول در جیب مردم ریخته است. از نظر سیاسی هم که دیگر خودتان می دانید تا چه اندازه محبوب هستیم. التبه همه این انواع انزوا با یکدیگر مرتبط هستند. مثلاْ طبق مطالعات آقای زاکرمن از مرکز تحقیقات اینترنت و جامعه هاروارد (لینک)، تأثیرگذارترین عامل در مقدار توجهی که کشورها در رسانه ها می گیرند، GDP آنها است.

 

بله دوستان. ما در جهان منزوی هستیم. و عین خیالمان هم نیست!

 

چرا عین خیالمان نیست؟! چون زبانمان خوب نیست! اصلاْ کاری نداریم که دیگران ما را نمی شناسند. ما هم آنها را نمی شناسیم. اصولاْ وقتی زبان کسی را نمی فهمید و از هم دور زندگی می کنید و ارتباطی با ههم ندارید زیاد برای هم معنی دار نیستید. یک استاد دانشگاه در ایران هیچ لزومی نمی بینید که علم خود را به سطح جهانی برساند و به انگلیسی مقاله بنویسد یا با خارجی ها ارتباط علمی داشته باشد. چون خارجی ها تأثيری در زندگی اش ندارند. دانشجویانش و همکارانش همه ایرانی اند و برای ایرانی هایی که اکثراْ هم زبانشان زیاد خوب نیست بیشترین معنی را دارد.

 

ترجمه و ترجمه و ترجمه و پول های هدر رفته ایرانیان

 

فکر کنید چقدر پول و زمان و انرژی در ایران صرف ترجمه می شود؟ چقدر در دانشگاه هایمان پول و زمان و انرژی که باید خرج تولید و توسعه و یادگیری و کاربرد دانش بشود خرج ترجمه آن می شود؟ خواندن یک مقاله دو صفحه ای انگلیسی و درک آن شاید برای من ۱۰ دقیقه طول بکشد ولی ترجمه آن حداقل یک ساعت وقت می گیرد. اما استادهای من در دانشگاه برای اینکه من علم یاد بگیرم به من نمی گویند از آن مسیر ۱۰ دقیقه ای بروم و در هر ساعت به اندازه ۶ مقاله دو صفحه ای مطلب یاد بگیرم. به من می گویند ترجمه کنم و در نتیجه بهره وری یادگیری خودم را حداقل یک ششم کاهش دهم. جمع بزنید روی کل ایران. سواد کم در زبان انگلیسی بهره وری کشور را به شدت پایین آورده است. و البته همه می دانند که بهره وری عامل کلیدی توسعه اقتصادی است. مایکل پورتر نشان داد که بهره وری عامل کلیدی رقابتپذیری کشورها است.

 

حالا بعد از اینکه این مطلب را نوشتم، باید بروم نزدیک به ۵۰-۶۰ صفحه ای که اساتید مختلف برای ترجمه به من مشق داده اند را انجام بدهم! یک نیروی جوان این کشور به جای تولید ارزش های بهتر با کارایی بیشتر باید تمام وقت شب و روزش را بنشیند و ترجمه کند!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 19:29 | | لینک به این مطلب
جمعه دوازدهم بهمن 1386
آزادی !

با سلام

متن ذيل از وبلاگ يكي از ايرانيان ساكن كانادا اخذ شده است. الته اين وبلاگ  بيشتر به مسائل خانوادگي ميپردازد. متني كه خواهيد خواند بيشتر به موضوع رفتارهاي اجتماعي و آزادي انجام برخي اعمال در ايران تاكيد دارد اما به نظرم  آمد براي خوانندگان ما هم قابل توجه باشد. واقعا در كشورهاي پيشرفته محدوديت هاي بر زندگي افراد حاكم است كه دركش براي ايرانيها با توجه به آنكه آن كشورها را آزاد تصور ميكنند مشكل است. در كسب و كار و فعاليتهاي اقتصادي هم به همين ترتيب برغم تصور ما انجام برخي كارها در ايران آزاد(يا شبه آزاد يعني منع قانوني دارد اما قانون اجرا نميشود مثل مسافركشي با خودرو شخصي!)  و در ديگر كشورها محدوديتها و ضوابط پيچيده اي دارد.


اصولا وقتی بحث آزادی پیش میاد همه فکر میکنن توی ایران آزادی وجود نداره اما بگذارین براتون بگم چه چیزهایی توی ایران آزاده گه مردم خیلی کشورها حتی جرات ندارن به اون چیزها فکر کنن شما توی ایران میتونین
1-از جدید ترین فیلمهای داخلی و خارجی و نرم افزارها کپی بگیرین و بدون ترس و واهمه برین سر کوچه بفروشین
2- راننده هر ماشینی آزاده چه برای درآمد چه برای چیزهای دیگه جلوی پای مردم بوق بزنه واونا رو سوار کنه
3- پیاده ها مجبور نیستن دنبال محل عبور عابر پیاده بگردن. اونا آزادن هر کجا که دلشون خواست از خیابون رد بشن
4-راننده ها مجبور نیستن حواسشون به پیاده ها باشه . حتی اگه طرف روی خط عابر پیاده است میتونن گازش رو بگیرن و یک چراغ هم به علامت تهدید بزنن
5-مادر و پدرها آزادن بچه هاشون رو کتک بزنن . پدرها که میتونن بچه شون رو بکشن و چون خودشون مالک خون بچه هستن کسی نمیتونه براشون تقاضای قصاص بکنه
6-هر کارمندی حتی به دلیل اینکه از چشم و ابروی ارباب رجوع خوشش نیومده آزاده که کارش رو انجام نده
7-مغازه دارها آزادن هر جور دلشون خواست جنسشون رو ارائه بدن . مثلا چند تا مغازه رفتم . میگفتن پرو ممنوعه، جنس فروخته شده رو پس نمیگیریم و عوض هم نمیکنیم!
8-هر آقای آزاده که به هر خانمی متلک بگه . احیانا تنه بزنه و قس علیهذا
9-راننده تاکسی حق داره که خالی بره و مسافر سوار نکنه
10- صاحبخونه ها حق دارن که اجاره رو هر چقدر که دلشون خواست برای تمدید قرار داد اضافه کنن
11-پلیسها آزادن که جریمه راننده ها رو به صورت نقدی (!!!!) و با تخفیف بگیرن
12-مدرسه ها و مهد کودکها حق دارن که اگه بچه ای شیطونی کرد بندازنش بیرون و یا سال بعد ثبت نامش نکنن و البته اینو با افتخار هم اعلام کنن
13-اگه یک آدمی با یک تریلی پول نقد بره که یک حساب بانکی باز کنه یک نفر ازش سوال نمی کنه این پولو از کجا آوردی . اون آزاده که این پول رو داشته باشه و به کسی هم جواب نده
14- توی هر مکان عمومی و یا خصوصی سر بسته و سر باز هر چند آدم نشسته باشن مهم نیست  هر کی بخواد میتونه سیگارش رو در بیاره و دودش رو به حلق بقیه بده
بحث رو به همینجا ختم میکنم . اگه کسی روی هر کدوم از این موارد شک داره بگه که من براش شاهد مثال بیارم. منبع:
Haghighifamily blogspot.com 

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 16:17 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفدهم دی 1386
تفاوت فرهنگی (ماخذ وبلاگوار)

چهار سال تمام در دانشکده زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تبریز آیه وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِين َرا بر دیوار می‌دیدم اما درک دقیقی از رنگهای مختلف چهره نداشتم. فرانسه که آمدم دیدم چقدر رنگ چهره ها (و زبانها و لهجه‌ها) ملیت افراد را فریاد می‌زنند. چند وقتی است که حس می کنم رنگ چهره‌ها می‌تواند بیانگر رفتارشان هم باشد.

انجمن دانشجویان مسلمان فرانسه هر دو هفته یک بار "بانک مواد غذایی" راه می‌اندازد و 6 الی هفت کالا ـ نان شیر ماست کنسرو میوه و غیره ـ را در ازای یک یورو بین دانشجویان توزیع می‌کند. هر دو پنجشنبه یکبار راس ساعت پنج و نیم دانشجویان جلوی سالن فرهنگی خوابگاه ما صف می‌بندند و بعد از نشان دادن کارت دانشجویی و پرداخت یک یورو وارد سالن می‌شوند و مواد غذاییشان را دریافت می‌کنند. من دو سه سالیت که به برگزارکنندگان که همه دانشجو هستند کمک می‌کنم. اوایل برایم جالب بود که ببینم جوانان عرب که در کشور اولترا لاییک فرانسه زیر هویت مسلمانیشان انجمنی تشکیل داده‌اند چه کار می‌کنند. حالا اما با همه‌شان دوست شده‌ام و دوست ندارم تنهایشان بگذارم.

معمولا هم می‌نشینم و کارت دانشجویی بچه‌هایی که برای دریافت کالاها می‌آیند را می‌گیرم، نام و نام خانوادگی‌ و نام دانشگاهشان را یادداشت می‌کنم، می‌پرسم که آیا ساکن این خوابگاه هستند یا نه، یک یوروشان را می‌گیرم و اجازه ورودشان را صادر می‌کنم! در طی این چند سال کارت دانشجویی گرفتن و همکلام شدن چندثانیه‌ای با دانشجویان رفتارها را بشدت متناسب با چهره‌ها و درنتیجه ملیتهادیده‌ام.

 دانشجویان از نظر "رنگ" به چهار دسته بزرگ تقسیم می‌شوند: زردپوستها که چشمشان داد می‌زند مال آسیای شرقی‌اند و از دولت رابطهٔ خوب چین و فرانسه می‌شود حدس زد چینی هستند؛ مو و چشم و پوست روشنها که فرض غربی بودنشان را در احتمال اول قرار می‌دهد؛ سیاهپوست که معلوم می‌شود آفریقاییند چون زمانی مستعمره فرانسه بوده‌اند و تعدادشان در اینجا زیاد است (یعنی آمریکایی نیستند)؛ و بالاخره سبزه‌ها و گندمگونهای چشم سیاه که "سلام علیکم" گفتنشان دال بر عرب بودنشان است. اما فقط نشانه‌های ظاهری نیستند که ملیت این دانشجویان را نمایان می‌کنند.

برای من خیلی جالب است که رفتارشان را در همان چند ثانیه با قیافه‌شان تطبیق دهم. چشم بادامی‌ها سلام نمی‌کنند. اما همیشهٔ خدا هم کارت دانشجوییشان دستشان است و هم یک یوروشان. مودب می‌ایستند تا اطلاعات را یادداشت کنی و اجازه بدهی که بروند. اروپایی‌ها وقتی می‌رسند بلند بونژوق می‌گویند و با یک لبخند کارت دانشجوییشان را می‌دهند و سایر اطلاعات را هم معمولا قبل از اینکه بپرسی می‌گویند. آنها هم صبر می‌کنند تا کارشان تمام شود و آرام راه خوراکی‌ها را در پیش می‌گیرند.

سیاهها و عربها رفتاری شبیه به هم دارند. گاهی کارت ندارند، گاهی پول. گاهی بیست یورویی دارند گاهی صد تا یک سانتیمی. آدم را یاد آن جوکی می‌اندازند که جهنمی را توصیف می‌کرد که توسط ایرانی‌ها اداره می‌شد و هیچ وقت عذابش مهیا نبود چرا که یک روز قیر نبود و یک روز قیف و یک روز مامور جهنم! عربها سلام کردنشان بد نیست. یا همان سلام را می‌گویند یا بونژوق. سیاهها اما کمتر سلام می‌کنند. وقتی هم که تو به آنها سلام می‌کنی معمولا انگار که طلب داشته باشند جوابت را می‌دهند. این دو گروه بدشان نمی‌آید بدون پول دادن بروند محصول چینی. یعنی اگر مواظب نباشی از جلوی میز رد می‌شوند و به روی مبارک هم نمی‌آورند.

دو سه بار سیاهپوستها را در حین تقلب دستگیر کردیم. به من پول یکنفر دادند و سر میز مواد غذایی که رسیدند گفتند پول دو نفر را دادیم. مسئول آمد و بعد از سوال کردن از من و فهمیدن ماجرا آرام رفت به طرف گفت که انگار شما اشتباه کرده‌اید و باید به اندازه یک نفر بردارید. عربها هم که وقتی می‌بینند اداره‌کنندگان مسلمان هستند زود پسرخاله می‌شوند و چند بار شده که بدون پول دادن و با قیافه حق به جانب به طرف مواد غذایی بروند.

دوستی هم می‌گفت وقتی که بهشان می‌گوییم یا نان می‌توانید بردارید یا شیرینی، می‌گویند نه، من هر دو را می‌خواهم بردارم. دفعه قبل وقتی محصولات به آخر رسیده بود و چند کالا بیشتر باقی نمانده بود گذاشتیم که هر کس که می‌آید برود مجانا بردارد. از قضا دوتا چشم بادامی آمدند. من بردمشان و گفتم از اینهایی که اینجا هست هر چه می‌خواهید مجانی بردارید. هی تشویقشان کردم که هر چه هست بردارند چون اگر می‌ماند نی‌دانستیم باید چه بکنیم و احتمالا سر من بیچاره خراب می‌شد که تا دو هفته بعد در اتاق فسقلیم نگهشان دارم. بعد از اینکه یک کارتن بزرگ را پر کردند قبل از اینکه از سالن خارج شوند با اینکه من صد بار گفته بودم مجانی است یک نفر دیگر را پیدا کردند و دوباره ازش سوال کردند که آیا مجانی است یا نه. من حیران مانده بودم که چقدر اینها کار درستند.

دنیا یک نمایشگاه جالب از انسانهاست، با ظاهرها و باطنهایی که از زمین تا آسمان با هم فرق می‌کنند. ظاهرها گاه بدجوری خبردهنده رفتارها هستند. اما خطرناک است اگر فکر کنیم یک اصل کلی است.

 

 

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 9:13 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
نگاهي بر توسعه مالزي

ماهاتیر محمد به معمار پیشرفت مالزی مشهور است .توصیه میکنم حتما سخنرانی ایشان را مطالعه فرمایید.

سخنراني ماهاتيرمحمد در ايران(21شهریور 86)دنیای اقتصاد

نگاهي بر توسعه مالزي

يكي از چيز‌هايي كه ما وضع كرديم تعامل نزديك دولت و بخش‌خصوصي بود.

اين تعامل به شما اين توانايي را مي‌دهد كه تجارت خيلي راحت انجام بشود و سود آن نيز از طريق ماليات به دولت برگردد.

چندي پيش وزارت تعاون ميزبان دكتر ماهاتيرمحمد نخست‌وزير اسبق مالزي بود. وي در زمان رياست خود، فعاليت‌هايي را براي تحقق توسعه‌ كشور خود انجام داد و نقش بسزايي در اجرايي كردن برنامه 2020 مالزي داشت و از سوي ديگر پروژه‌هايي را براي فقرزدايي و اشتغال عمومي از طريق تثبيت مالكيت و گسترش آن به انجام رساند. سخنراني ذيل، در همايش «چشم‌انداز توسعه» در ايران توسط وي انجام شده است.

وزير محترم تعاون و جناب آقاي بختياري استاندار محترم و اعضاي هيات علمي و دانشگاهيان:

مي‌خواهم از وزارت تعاون تشكر كنم به خاطر دعوت من و فرصتي كه فراهم كردند تا در اين جلسه با جوامع مختلف اصفهان تعامل داشته باشيم و از همديگر چيز ياد بگيريم. ديروز من بازديدي از شهر اصفهان داشتم و آنچه در اين شهر ديدم به من اين شجاعت را مي‌دهد كه باور داشته باشيم كه در كشورهاي اسلامي به خصوص ايران مي‌توانيم به گذشته پر افتخارمان بازگرديم. چيزي كه اينجا ديدم بيش از چيزي است كه در كشور خودم مي‌توانم ببينم، مخصوصا زماني كه در سال 1957 استقلال كسب كرديم. وقتي ما مستقل شديم مالزي كشور تقريبا فقيري بود و درآمد سرانه 200 دلاري داشت، ما فقط صادرات لاستيك و قلع داشتيم و رشد ما در واقع متوقف بود. ما اين شانس‌ را داشتيم كه كشور ما ثبات سياسي داشت و اين به‌رغم آن بود كه مردم مالزي از سه گروه مختلف با يك فرهنگ زبان و مذهب مخصوص به خود تشكيل شده‌اند. ما در مالزي ماليسي‌ها را داريم كه طبق تعريف مسلمانند، تعداد بسيار زيادي چيني داريم كه دينشان بودايي است و همچنين هندي‌ها كه اكثرا هندو هستند، به علاوه شمار زيادي از ساكنان كه مسيحي هستند. به‌نظر مي‌رسد تلفيق اين قوميت‌ها نبايد داراي ثبات باشد اما خوشبختانه اولين نخست‌وزير به‌گونه‌اي توانست اين موافقت را به‌وجود بياورد، او ثروت و دارايي را ميان همه مردم تقسيم كرد و توانست از اين طريق ثباتي خاص در مالزي پديد آورد. ما البته يك كشور دموكراتيك هستيم كه بايد خودمان را به قوانين و مقررات محدود كنيم، به همين دليل ما تضاد و منافع زيادي نداريم به‌جز سال 1969 كه مقداري مخالفت‌هاي قومي داشتيم و از آن واقعه درس‌هايي گرفتيم. در آن واقعه حدود 200 نفر كشته شدند و اموال زيادي از بين رفت.

ما از خودمان سوال كرديم اصلا چه فايده‌اي داشت اين تضادها؟ تصميم گرفتيم به توافق اوليه خودمان يعني تقسيم همه چيز بين مردم و گروه‌هاي مختلف بازگرديم و تعامل كنيم كه در اين صورت است كه رشد مالزي بيش از گذشته خواهد شد . ما در واقع يك دولت ملي داريم و هدفمان خدمت بيشتر و بهتر به مردم و كشور است. براي اين منظور بايد به‌گونه‌اي بتوانيم از دارايي‌هاي خودمان استفاده و براساس داشته‌هايمان رشد كنيم.تصميم گرفتيم صنعتي بشويم اما اين صنعتي شدن چگونه بود، وقتي كه ما تكنولوژي و دانش فني و بازار را نداشتيم. اگر بخواهيم صنعتي بشويم بايد درهاي كشور را روي خارجي‌ها باز كنيم تا آنان در صنايع توليدي كشور ما سرمايه‌گذاري كنند. در واقع هدف، آوردن صنعت به مالزي بود براي توليد و كار. بنابر اين علاقه‌اي نداشتيم كه سرمايه‌گذاران ماليات بدهند و اين فضاي مطلوب سرمايه‌گذاران براي آن بود كه سياست ماليات تاجرپسند ايجاد كنيم، آنها نيز علاقه‌مند شدند. اين اقدام زماني انجام شد كه كشور ما به‌تازگي مستقل شده بود و مي‌خواست از شر خارجي‌ها خلاص شود و صنايع را ملي كند. در عين‌حال اين استقبال خارجي‌ها ما را نگران كرد كه شايد آنان اقتصاد ما را بي‌ثبات كنند. ما در اين زمان برعكس ملي كردن صنايع و شركت‌ها حدود 60درصد سهام شركت‌هاي ثبت شده را به خارجي‌ها واگذار كرديم و به آنها گفتيم كه بايد كاري كنند كه ما قادر به انجام آن نبوديم. در واقع آنان بايد صنعت توليد كار را پايه‌گذاري مي‌كردند كه پذيرفتند. در حال حاضر مالزي نيازمند نيروي كار خارجي است. از 27ميليون جمعيت مالزي حدود دو ميليون نفر كارگران خارجي هستند و نيازمان هم تا حدودي تامين است. با ورود صنايع جديد، آموزش آن نيز آغاز شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 8:19 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم شهریور 1386
همگرایی

همگرایی در ایران

امسال درایران  مجموعه اتفاقات جالبی در حال وقوع است .برای نمونه در مجلس صحبتهایی از بازگرداندن مجسمه های شیر و خورشید به سر در ساختمان مجلس در بهارستان شده است یا در نقد فیلم 300 ، خشایارشا نه تنها متهم به پست و پلید بودن نشد حتی مورد تعریف و تمجید قرار گرفت. در مصاحبه های پخش شده از تلویزیون چهره خانمهایی دیده میشود که قبلا بخاطر نوع حجابشان امکان پخش شدنشان نبود و یا در یادواره دکتر شریعتی هم سخنران سعی کرد بجای انتقاد از برخی نظرات دکتر(همچون سالهای گذشته) به عقاید مشترک که زیاد هم بودند توجه خاص نماید.

این حرکات  اگر ادامه یابد نهایتا  باعث همگرایی جامعه ایرانی میشود.تا پیش از این در ایران هر گروهی به علت اندکی تفاوت در دیدگاه  خود را کاملا مجزا و جداحس میکرد ومتاسفانه غالبا  بدون توجه به حجم بالای اشتراکات ،انگشت بر چند مورد اندک اختلاف گذاشته میشد. تحمل کنار آمدن با عقاید مخالف را  به فال نیک میگیریم و امیدواریم جامعه ایرانی بیش از پیش به سمت همدلی و همگرایی رفته و با تساهل و تسامح بتواند اختلافات عقیدتی و رفتاری  یکدیگر را تحمل نماید.باشد که از این طریق از کل توان ایرانیان برای پیشرفت کشور استفاده شود.

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 8:33 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم خرداد 1386
پلیس در آمریکا

- پليس‌ در آمريکا

پليس‌ها و نظامیان آمريکايی علاوه بر اينکه از نظر ظاهر بسيار مرتب و منظم‌اند، برای خودشان (و صد البته برای سايرين) ابهت و جلال و جبروتی دارند. حداقل ‌آن‌که هيکل‌شان از متوسط هيکل مردم بزرگتر و ورزيده‌تر است، و برای همين هم که شده مردم اساسی ازشان حساب می‌برند۱. بالطبع اين مهم، یکی از مزايای داشتن ارتش و پليس حرفه‌ای است، در مقايسه با پليس و ارتشی که بيشتر اعضايش سربازهای وظيفه باشند.
يادم می‌آيد يک‌بار در ايران يکی از اين پليس‌های راهنمايی رانندگی که خيلی هم لاغر و نحیف بود برای يک پرايد سوت زد. راننده‌ی پرايد همان‌جا وسط خيابان چنان محکم روی ترمز زد که صدای کشيده‌شدن تايرهای خودرو بر زمين سر رهگذران را بسويش چرخاند، و من با خودم گفتم: بابا! چقدر احترام به قانون!
خوشحالی من زياد دوام نياورد و در کمتر از يک چشم به هم زدن راننده‌ی محترم پرايد با يک عدد قفل فرمان
۲ در حاليکه با فرياد به قبر پدر و مادرِ پليس بخت برگشته ادای احترام می‌کرد از ماشين پياده شد و ...
پليس بيچاره هم پا به فرار ! (که به نظر من بهترين کاری بود که می‌توانست در آن موقعيت انجام دهد).

در آمريکا تقريبا تمام واحدهای پليس مجهز به دوربين‌های فيلم‌برداری و ميکروفون هستند و رفتار و مکالمه‌ی پليس و فرد مورد سوال را ضبط می‌کنند. اصولا برای يک جريمه‌ی بسيار عادی (مثل سرعت غيرمجاز) شما حق اعتراض داريد و می‌توانيد در دادگاهی که با حضور ماموری که شما را جريمه کرده تشکيل می‌شود از حق خود دفاع کنيد.  مجازات يک‌ تخلف بسيار جدی است  و هم‌چنين برای هميشه در پرونده‌ی فرد ثبت می‌شود (که اين قسمت دوم بسی دردناک‌تر از قسمت اول است!) . اصولا در آمريکا جريمه‌ی مادی يک تخلف به پليس، کوچکترين اثر سوء آن تخلف در زندگی فرد است. وقتی يک جريمه‌ی سرعت (که می‌تواند تا چندصد دلار باشد) در پرونده‌ی شما ثبت شد، بيمه‌ی خودروی شما برای چندين سال بعد به ميزان قابل توجهی بالا می‌رود و اگر دو دفعه‌ی ديگر در مدت سه‌سال جريمه شويد گواهی‌نامه‌ی شما برای چندماهی معلق می‌شود که حق رانندگی را نخواهيد داشت. اگر به خاطر رانندگی تحت تاثير الکل يا مواد مخدر (
DUI=Driving Under the Influence) دستگير شويد که تا آخر عمر برای بسياری از امورات اجتماعی (نظير استخدام، خروج از کشور، رانندگی) با مشکلات و موانع فراوان روبرو خواهيد شد. 

اگر به شبکه‌ی تلويزيونی جذاب court TV دسترسی داريد، مطالب بسيار مفيدی در رابطه‌ با قوانين پليس، سيستم قضايی و اجرای قانون در ايالات متحده خواهيد آموخت.

پانوشت ها:
۱. يکی از بزرگترين تهديد‌هايی که اينجا می‌توان کرد اينست که : به پليس تلفن می‌کنم ها !!!
۲. در روايات است که از يه بابايی می‌پرسند از قفل فرمونت راضی هستی. ميگه  آره، فقط سر پيچ‌ها يه کمی اذيت می‌کنه!!

http://aalam.persianblog.com/ ماخذ:  یک ایرانی در آمریکا

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 9:4 | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
ژاپن 2

اولین برخوردم با یک ژاپنی، در داخل هواپیما و هنگام مسافرت به ژاپن رخ داد. او برای یک بازدید کوتاه مدت (5 روزه) به ایران آمده بود و از کارخانه های خودروسازی و شرکت های تابعه بازدید کردیده بود. نکته جالب برای من، به همراه آوردن یک دفتر یادداشت قطور و ثبت شاید بیش از صد صفحه گزارش در مورد مشاهداتش بود. شکل های شماتیک به همراه توضیحاتی در مورد آن در گزارشش بود. در مدت پرواز همواره سعی او در تکمیل یا ویرایش گزارشش بود.

 

در طی اقامتم در ژاپن بارها به خصیصه فوق در بین آنها پی بردم. ثبت لحظه به لحظه و ریزبینانه مشاهدتشان و گزارش سریع آن به مقام مافوق خود. ثبت اطلاعات اکثرا توسط لب تاپ و در صورت امکان با کمک دوربین های دیجیتال و ارسال آن توسط ای میل صورت می پذیرد. دیدن ژاپنی هایی که در ترن های شهری یا سریع السیر(شین کانسن) نشسته در حال تکمیل گزارشات یا پاسخ به ای میل های کاری خود با توجه به امکانات اینترنت بدون سیم در این ترن ها، چندان عجیب نمی باشد.

 

تمامی مهندسین و دانشجویانی که من با ایشان برخورد داشتم، همگی توانایی تایپ بسیار سریع مطالب خود در کامپیوتر را داشتند و به همین خاطر ذخیره اطلاعات به طور مستقیم در کامپیوتر و بدون دخالت کاغذ، چندان عجیب نمی نماید. در کل من شغل صرفا تایپیست را در ژاپن ندیدم.

 

کسب اطلاعات حتی درمورد ریز ترین نکات به چشم می خورد و این جزئی از فرهنگ ژاپنی هاست. به عنوان مثال شاید در فرهنگ ایرانی، کسب اطلاعات از یک فرهنگ یا تمدن به ظاهر پایین تر، را در شان خود ندانند، ولی بارها دیده ام که ژاپنی ها خود را علاقمند به اینگونه موارد نشان می دهند. به عنوان مثال، ساخت پلوپز با توجه به فرهنگ پخت و پز کشورهای مختلف و بسیاری از مواردی که شاید خودتان مثال های زیادی از آن داشته باشید.

نوشته شده توسط بهزاد در 22:22 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
راهنمایی و رانندگی

من برای تعویض پلاک ماشین دو بار به دو اداره راهنمایی ورانندگی مختلف مراجعه کردم .با توجه به نحوه کارشان میتوانید ملاحظه نمایید که ما ایرانی ها میتوانیم خوب یا بد کار کنیم.

 

اداره  اول : (شهرستان)

روز اول(ظهر) نگهبان به من گفت باید برای تشخیص اصالت خودرو به سرهنگ ...مراجعه کنید که در فلان اتاق مینشیند و فقط صبحها هست.

روز دوم : (پیش از ظهر) به اتاق جناب سرهنگ مراجعه کردم نبود از اتاق بغلی پرسیدم گفتند "شاید در محوطه باشد" به محوطه آمدم باز هم نبود به نگهبان دم در مراجعه کردم معلوم شد ایشان برای شرکت در ختم یکی از همکاران رفته اند و روز بعد میآیند.

روز سوم:  (پیش از ظهر) از نگهبان پرسیدم ،خوشبختانه سرهنگ در اداره بودند.به اتاقشان رفتم نبودند به محوطه رفتم آنجا هم نبودند .دوباره به اتاقش رفتم نبود . در این مواقع هیچکس نمیداند همکارشان کجاست!

بالاخره چون من خوش شانس بودم به اتاقشان مراجعه کردند! برگه تشخیص اصالت را از من گرفت بدون آنکه ماشین را ببیند ،امضا و مهرش کرد و گفت "پس از معاینه فنی بیا همینجا" من دیگر وقت نداشتم به تهران رفتم.

 

اداره دوم: (تهران)

تعیین اصالت خودرو،پرداخت خلافی و دیگر عوارض،استعلام از آگاهی،(معاینه فنی نیاز نداشت)،کندن پلاک قدیم و نصب پلاک جدید  شاید باور نکنید همانطوری که من نمی توانستم باور کنم  2 ساعت بیشتر طول نکشید!

به هر باجه ای میرفتم کارمند مربوطه پشت میز خود حاضر بود!(لازم نبود دنبالش بگردم یا نیم ساعت بمانم تا بیاید) کارمند مزبور با تلفن هم صحبت نمیکرد!  زهی سعادت! وجالبتر اینکه با این دید به کار نگاه میکردند که حتی المقدور انجام بشود نه اینکه ایراد بگیرند تا انجام نشود!(در خیلی از ما ایرانی ها این عادت هست)

مشخص بود کسی یا کسانی  به فرایند انجام کار ارباب رجوع فکر کرده بودند و موانع احتمالی را رفع شده بود. در هر صورت این اتفاق هنوز هم برای من عجیب است چراکه چند روز فقط دنبال تشخیص اصالت ماشین بودم.

نتایج بنظر من منطقی است.در محل دوم مدیریت تلاش و فکر فراوانی  در جهت بهتر و روان شدن کارها انجام داده بود که نتیجه هم همان شده بود ،انجام کار آسان و سریع بود.اما در محل اول اصولا از فکر استفاده نشده بودو من نوعی هیچ اهمیتی برای مدیریت آنجا نداشتم  لاجرم  من ارباب رجوع  سرگردان و گیج شدم.

 

تا بدانیم درد ما ایرانی ها از ذهنیت و فرهنگ خودمان سرچشمه میگیرد و غالبا هم ربطی به امکانات و تجهیزات ندارد.

 

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 23:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم فروردین 1386
دانش ، اعتماد ،بازدهی و تعطیلات
به مناسبت فرارسیدن تعطیلات نوروز تصمیم گرفتم از تجربه ام در مورد شروع به کارم در آمریکا و تاثیر اعتماد و مسئولیت دهی به کارکنان بر روحیه کاری و شادابی محل کار بنویسم. سپس به تعطیلات و نیاز به آن بعد از مدتی کار پیوسته و تمام وقت می پردازم.

اولین مرحله در جذب نیرو در یک محل کار اطمینان از دانش شخص متقاضی است. مبلغ زیادی را هم صرف مصاحبه با افراد داوطلب می کنند. گاهی اوقات بعد از انجام مصاحبه با داوطلبان زیادی نهایتأ کسی را استخدام نمی کنند.

چون اعتقاد عمومی به این است که شخصی که دانش انجام کاری را نداشته باشد نه تنها فایده ای برای آن شرکت ندارد بلکه آن کار را ضایع می کند طوریکه افراد زیادی قادر به تصحیح نتیجه آن نیستند. علاوه بر آن محیط کار را به محلی غیردوستانه و غیر تخصصی تبدیل می کند و بیشتر اوقاتش را صرف یافتن پوششهایی برای بی دانشی خودش میکند و با تشکیل گروهی از دوستان در محل کار در مقابل گروهی از غیر دوست، جوّی مخوف و زیانبار تشکیل خواهد داد طوری که کسی متوجه بی کفایتی او نشود.امری که در ایران بسیار متداول است.

اعتقاد بر این است که شخص با دانش و کفایت هرگز در غالب گروههای مافیایی به تسویه حساب با دیگر کارکنان آن شرکت نمی پردازد.

به هر حال وقتی که شخصی مرحله مصاحبه علمی را پشت سر گذاشت هنوز به آخر کار استخدامی نرسیده است. این شخص را به ناهار یا شامی دعوت می کنند و افرادمختلفی را همراه با او به آن رستوران دعوت می کنند.

ادامه دارد... 

نوشته شده توسط رضا خانبابایی در 0:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
شرح یک مصاحبه واقعی به سبک کانادایی (نقل از وبلاگ canadajoon.blogfa.com)

                    مصاحبه سوم - درهای بهشت باز می شوند

 مصاحبه سوم حکایت دیگه ای داشت. من دیگه اشتباهات قبلی رو تکرار نکردم. یعنی راستش رو بخواین کمی تا قسمتی اتفاقات ناجور افتاد ولی بخیر گذشت. ماجرا از این قرار بود که یک روز موبایلم زنگ زد. اون ور خط یک خانم کانادایی بود که ازم پرسید ما به یک Technical Writer احتیاج داریم ولی محلمون تو شهریه به اسم Chatham. تو علاقه داری محل زندگیت رو عوض کنی.

من حتی نمی دونستم این شهر کجاست. حتی اسمش رو نشنیده بودم ولی بهش گفتم البته با کمال میل. من تازه کانادا اومدم و مهم نیست کجا زندگی کنم. این رو که گفتم خانومه گفت که پس بیا مصاحبه. البته مصاحبه اول تو شهر waterloo برگزار می شه. من هم گفتم باشه میام. خلاصه قرار مصاحبه رو برای چند روز بعد گذاشتیم.

همون روز وقتی رفتم سر کار فعلیم (یعنی همون آموزشگاه کامپیوتر) بهم خبر دادن که یک کلاس Corporation (شرکتی) دارم. یعنی از این کلاسهایی که برای یک شرکت برگزار می کنن. کلی هم پول می گیرن و باید از صبح ساعت ۹ صبح بری سر کلاس تا ساعت ۵ بعد ازظهر. خلاصه این جور کلاسها رو نمی شه کنسل کرد. واسه همین منم  با حال گرفته و با این توجیحات ایرانی بازی که حالا قسمت نبوده و اینها با دست از پا درازتر زنگ زدم به اون شرکت خوبه و گفتم من راستش یه همچین چیزی برام پیش اومده و نمی تونم روز مصاحبه بیام. البته این رو هم بگم که یه علت دیگه که به این راحتی رفتم زیر بار این بود که خانمم نزدیک وضع حملش بود و قرار بود نی نی دوممون تا حدود دو ماه دیگه به دنیا بیاد و من نمی دونستم چطوری می تونم تو این کشور غریب تنها بذارمش و برم یه شهر دیگه کار کنم.

بگذریم...خانمه از من پرسید حالا کی می تونی بیای برای مصاحبه. من هم گفتم حدود دو هفته دیگه. این گذشت ما هم دیگه بی خیال کاره شدیم. اما قضیه به اینجا ختم نشد. خانمه همون دو هفته دیگه بهم زنگ زد و گفت خوب حالا می تونی بیای برای مصاحبه. من هم گفتم بله. گفت کجا باشه بهتره. من هم گفتم Waterloo. این گذشت و من خوشحال قضیه رو به یکی از دوستام که چندسالی تو کانادا زندگی می کرد گفتم. اون هم گفت یادت نره پول رفت و آمدت رو بگیری. اینها بهت پولت رو می دن.

من روم نمی شد ولی دست آخر یه زنگ زدم و گفتم شما پول رفت و آمدم رو می دین. خانمه گفت بله. ما هم روز مصاحبه یه ماشین کرایه کردیم .

روز مصاحبه ما راه رو گم کردیم. با وجود اینکه تو Mapquest نقشه رو در آورده بودیم اسم یکی از بزرگراهها عوض شده بود و ما هم عوضی رفتیم! خلاصه با اجازتون یک ۴۰ دقیقه ای دیر رسیدیم. نگو این آقای مدیری که قراره من رو استخدام کنه خودش بیچاره از دفتر مرکزی اومده که حدود ۲۵۰ کیلومتر با واترلوو فاصله داره. حالا ته گندکاری رو خودتون ببینید و از طرفی ته قسمت رو.

 وقتی وارد ساختمان شرکت شدم (شعبه واترلوو). اول یه خانمی اومد جلوم و گفت قبل از اینکه مصاحبه بشی باید یه امتحان تستی بدی که بهش می گیم Aptitude Test یا به قول خودمون تست لیاقت سنجی.

جونم براتون بگه تستی که خانمه می گفت مجموعا ۵۰ تا سوال چهارجوابی بود که بیشترش سوال هوش بود و ۱۲ دقیقه هم وقت داشتم هرچقدرش رو می تونم جواب بدم. ما هم که خوراک تست کنکور ۴۲ تا از سوالات رو جواب دادیم. هر چیزی رو که نتونستم جواب بدم مربوط بود به ارتباط لغتها در زبان انگلیسی که من اصلا اون لغتها رو نمی دونستم به چه معنایی هستن (قربون برم آقای نویسنده رو).

سرتون رو درد نیارم. امتحانه بخیر گذشت و گرچه نتیجه اش رو بهم نگفتن ولی مدیره خیلی خوشش اومده بود و می گفت که خیلی ها با مدرک دکترا میان و نمی تونن این امتحان رو قبول بشن ولی تو غوغا کردی. دیگه بیچاره نمی دونست این بنده ناقابل برای کنکور چندهزار تا تست بیچاره رو به طرز فجیعی زدم که هنوز بعضی هاشون از بیمارستان مرخص نشدن.

بعد از پایان امتحان کتبی امتحان شفاهی شروع شد. آقا مدیره گفت که قراره من استخدامت کنم. معمولا دو نفر مصاحبه اول رو انجام می دن ولی این دفعه من تنهام. مصاحبه از دو قسمت تشکیل
می شد. در ضمن یک شرکت مشاور مخصوص مصاحبه داشتن که سوالاتش رو از قبل براشون تهیه کرده بود. بخش اول مصاحبه روی رزومه Resume من تاکید داشت و بیشتر در مورد سابقه کارهایی که انجام داده بودم و تجربیات و توانایی هام می پرسید.

بخش دوم مصاحبه بیشتر جنبه روانشناسی داشت. در این بخش هشت سناریوی مختلف رو برام مطرح می کرد و از من می خواست که راجع بهشون نظر بدم. مثلا بگم من با مورد مشابهی مواجه بودم یا به طور کلی در چنین حالتی چه عکس العملی از من سر میزد.

من از همون اول فهمیدم که نباید سعی کنم بگم من بهترینم و همه اینها رو به بهترین وجه ردیف
می کنم. برای همین در بعضی موارد می گفتم که بعله من با چنین چیزی در سال فلان وقتی ایران یا امارات بودم مواجه شدم و این اشتباه ازم سر زد ولی باید در واقع طور دیگری عمل می کردم. در بعضی موارد هم می گفتم که از عهده اش بخوبی براومدم. سعی می کردم موارد رو براساس آنچه در واقع برام اتفاق افتاده بگم تا هم از مجرب بودنم مطمئن بشه همین که خودم کمتر پرت و پلا بگم. حالا خداییش اگه انگلیسی بلد نبودم چطور می تونستم از عهده این بخش بربیام خدا می دونه.

بیشتر سوالات این بخش روی این تاکید داشت که به قول اینها آیا من یک Team Player هستم. یعنی می تونم به عنوان بخشی از یک تیم به حرکت اون تیم به سمت جلو کمک کنم یا اینکه چوب لای چرخش می ذارم.

بعد از انجام مصاحبه مدیره از من پرسید سوالی داری. اینجا بود که من شروع کردم درباره سازمانشون و روابط همکارها و امثال اون پرسیدم که فکر کنم خوشش اومد. در ضمن مساله حقوق هم مطرح شد که من زیر بار دادن عدد نرفتم ولی خودش دست آخر یک عددی رو بهم گفت که برق از سه فاز من پرید. در ضمن ازم نپرسین حقوقه چقدر بود چون دیگه این یکی رو هیچ وقت بهتون نمی گم.

بعد از این مصاحبه چند هفته بعد دعوت شدیم به مصاحبه دوم که این بار توی Chatham و دفتر اصلی شرکت برگزار می شد. Chatham (بخونید چدم به فتح چ و دال) شهر کوچیکی با جمعیت حدود ۴۳۰۰۰ نفره که حدود ۳۰۰ کیلومتر با تورنتو فاصله داره. این بار هم هزینه سفر و هتل و خورد و خوراکم رو شرکته داد. در مصاحبه دوم یک سری سوالات کلی پرسیده شد و همین طور چند سوال درباره تخصص من و سوابق کاریم. مصاحبه کننده ها دو تا از مدیرهای شرکت بودن که البته قرار نبود هیچ کدومشون مدیر من بشن.

سرتون رو درد نیارم حدود سه هفته بعد از مصاحبه دوم یک پاکت نامه اومد در خونه که توش دعوت به کار من بود و به این ترتیب بنده از کار اولم بعد از هفت ماه استعفا دادم و از اول دسامبر ۲۰۰۴ یعنی نزدیک به دو سال پیش راهی کار جدید شدم.

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 23:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
اخلاق کاری ملاک ارزش واقعی افراد
آن روز باعجله به آشپزخانه کوچک و ساده محل کارم در آمریکا رفته بودم. می خواستم بعد از برداشتن یک لیوان چای سریع خودم را به سخنرانی علمی هفتگی برسانم. همه آن سخنرانی را خیلی جدی میگرفتند و سعی میکردند به موقع آنجا حاضر باشند.

ولی دیدم رئیس آن شرکت با عجله در حال درست کردن قهوه برای افراد بعدی است. پرسیدم آیا شما الان که وقت تنگ است و سخنرانی در حال شروع شدن است مجبور هستید قهوه درست کنید برای افراد بعد از خودتان؟ آنجا رسم بود که رئیس شرکت سخنران را معرفی کند لذا می بایست به موقع آنجا حاضر باشد.

 گفت آخه من آخرین لیوان قهوه را ریختم برای خودم و اینجا هرکس که آخرین لیوان قهوه را بردارد باید یک سری جدید قهوه دزست کند. گفتم حتی شما؟ نگاهی تعجب آمیز به من کرد و گفت پس کی باید درست کند؟ گفتم شما دوتا منشی دارید و دوتا مستخدم. گفت من ندارم. اینها منشی شرکت و مستخدم شرکت هستند نه من. تازه آنها کارهای خودشان را دارند و بسیار هم کارشان زیاد هست. ولی اگر آخرین لیوان قهوه را منشی یا مستخدم بریزد باید خودش درست کند. و بعد با لبخندی با عجله از آشپزخانه خارج شد.

راست هم میگفت. منشی ها آنجا همه کاره بودند و هیچ کس نیازی به دیدن رئیس شرکت نداشت. آنها سالها قبل از این رئیس آنجا بودند و بعد از او هم خواهند بود.

بعد از این ماجرا همش به این می اندیشیدم که ارزش واقعی افراد در جامعه تابعی از اخلاق کاری و فرهنگ کاری آنهاست نه مدرک و عنوان آنها. هرچند افراد فاقد اخلاق کاری هم در جامعه آمریکا زیادند ولی گردش کارهای مهم جامعه بدست افراد با این خصوصیات است که خیلی از مواقع از دست سیاستمداران بی اخلاق کاری آمریکا بشدت می نالیدند.

نوشته شده توسط رضا خانبابایی در 9:47 | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم بهمن 1385
محکم کار کردن

در مدتی که با ایتالیایی ها کار میکردم چند خصوصیت رفتاریشان برایم جالب بود.یکی از این خصوصیتها محکم کار کردن است.

آنها حتی در مورد بستن یک پیچ نیز محکمتر عمل میکردند.میدانید که ما ایرانی ها از آچار فرانسه زیاد خوششمان می آید و اصولا یکی از صفات خوب افراد را آچار فرانسه بودن آنها میدانیم! در امور فنی نیز کارگران ایرانی سعی میکردند هرپیچی را با آچار فرانسه ازوبسته کنند.

اما ایتالیایی ها عجیب از این آچار یدشان می آمد .به نظر آنها هر پیچی آچار مخصوص به خود را دارد و میبایست فقط با آن آچار محکم شود در غیر این صورت یا پیچ آسیب میبیند یا درست محکم نمیشود.

یادم میآید یک ایرانی که در لیگ فوتبال آلمان شروع به بازی کرده بود نیز بر این موضع تاکید داشت که آلمانها بسیار محکم فوتبال بازی میکنند .البته در ادامه توضیح هم داد که محکم بازی کردن با خشن بازی کردن تفاوت دارد.

در نوع حرف زدن نیز محکمتر از ما ایرانی ها بودند.محکمتر نه به معنای بلندتر بلکه به معنای استوارتر و قاطع تر.آنها حتی هنگامیکه دچار تردید میشدند ،محکم مردد بودن خود را اعلام میکردند.

بیاد میآورم دانشگاه های ایران را ،یک استاد کم حال به کلاسی میآمد که پر از دانشجویان بیحال بود .هر وقت هم سئوالی پرسیده میشد پاسخها آرام،شل و نامفهوم بودند.

نوشته شده توسط محمد حسن نخجوانی در 15:49 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم بهمن 1385
انتخاب رئیس جدید!
رئیس قبلی به مدت 10 سال مسئولیت آن گروه کاری بزرگ را به عهده داشت. همه خوشحال بودند جز خودش. همه می گفتند همه کارها بسیار منظم و خوب جلو می رود ولی خود مدیر آن گروه همه اش می گفت دوست دارم برگردم به کار تحقیق تا اینکه تولید داشته باشم. میخواهم کار جدید ارائه بدهم و فسیل نشوم ولی مسئولیت اداری زیاد وقتم را میگیرد.
بالاخره قرار شد یک مسئول جدید انتخاب شود.من با توجه به سابقه ذهنی ام در ایران انتظار داشتم دیگه همه افراد آن گروه عملآ دست از کار بکشند و منتظر رئیس جدید باشند.
بر خلاف انتظارم حتی یک نفر در این مورد صحبت هم نمی کرد. هیج صحبتی، نه خوب و نه بد. وقتی رئیس جدید معرفی شد من دیگر طاقت نیاوردم و از چندین نفر نظرشان را پرسیدم. تفریبآ همه همنظر بودند که لایق تر از این شخص کسی نبود. هر چند آدم های سطح بالا و توانا زیاد بودند ولی این شخص اندکی از دیگران بهتر بود. واقعآ هم رئیس جدید آنقدر از نظر علمی، کاری و شهرت بالا بود که برای ریاست آنجا تره هم خورد نمی کرد.

در آن شرکت هم اثری از تغییر مدیر مشاهده نمی شد. همه چیز مثل قبل به خوبی پیش میرفت.چند لحظه به یاد تغییر مدیر در محل کار قبلی ام در ایران افتادم که مدیر قبلی از هیچ اقدامی جهت تضعیف مدیر جدید فروگذار نکرد.

وقتی خوب این دو را با هم مقایسه کردم فهمیدم مشکل در فرهنگ کاری ماست. ما مطابق فرهنگ کاریمان فکر می کنیم اگر رئیس جایی شویم دیگر نیازی به کار کردن نداریم و در عوض بیشترین درآمد را هم خواهیم داشت.
اما فقط در یک جمله میتوان گفت در فرهنگ کاری آمریگا عدم کار و تولید یعنی مرگ و هیچ کسی با دست خودش چنین کاری نمی کند بجز یک گروه خاصی که در این نوشته قصد اشاره به آن را ندارم. این گروه هر چند در آمریکا زندگی میکنند ولی به دلیل تاریخی فرهنگ کاری (Work Ethic)خودشان را دارند و لذا کار نکردن و عدم تولید برای آنها مرگ محسوب نمی شود.
نوشته شده توسط رضا خانبابایی در 23:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم بهمن 1385
حلقه ای از زنجیر!

اولین تجربه ای که  نظرم را در بدو ورود به آمریکا جلب کرد احساس تک تک افراد یک گروه کاری بود که تازه موفق به ساخت یک دستگاه جدید شده بودند و  برق شادی از چشمان تک تک آنها موج می زد.

از یکی از آنها پرسیدم سود شخص شما از این پیشرفت چیست؟ گفت امروز احساس کردیم که سه سال از عمرمان مفت هدر نرفت.

پرسیدم آیا از امروز حقوق بیشتری دریافت خواهید کرد؟ گفت حقوق ما ثابت است و مطابق استاندارد دولتی بالا می رود. گفتم ولی شما همان کارگری بودید که هستید! گفت: اولأ من از اول قبول کردم که اینکاره باشم ، دوم اینکه احساس رضایت در زندگی بسیار مهمتر از دریافتهای کوتاه مدت است. ما حلقه ای از زنجیره انسانهای مفید ایالت متحده آمریکا هستیم و لذا ما هم به اندازه مسئولان این زنجیره مهم هستیم.

وقتی این کارگر اسم ایالت متحده آمریکا را می آورد احساس کردم با غرور خاصی اینکار را میکند. با خودم گفتم اگر این کارگر حتی خودش این حرفها را بلد نباشد و از رسانه ها و یا افراد همکار یاد گرفته باشد همین که به آن ایمان دارد و مطابق آن عمل میکند کافی است که چنین شرکت هایی را آنچنان موفق کندکه در دنیا رقیب نداشته باشند.

از آنطرف وقتی به مسئولان آن پروژه نگاه می کردم و می دیدم که هیچگاه خود را مهمتر از دیگر کارگران نمی دیدند و از ته قلب خود اعتقاد داشتند که دیگر کارگران هم با اندازه آنها در انجام کارها مهم هستند نظر آن کارگر را کاملأ می پذیرفتم.

هیچ کسی آنها را دکتر ، مهندس  یا پروفسور لقب نمی داد. همه همدیگر را به اسم کوچک صدا میزدند. هر چند حقوق مسئولان پروژه بالاتر بود ولی مسئولان از نظر تحصیلی، تجربه و مقدار کارکرد آنقدر بالاتر بودند که حتی یک نفر به خود اجازه اعتراض، غر زدن و یا غیبت نمی داد. 

یادم نمی رود که مسئولان آن پروژه بعد از تکمیل پروژه در یک سخنرانی چنان حرف می زدند که انگار خودشان هیچ کاری نکردند و همه زحمتها را کارگران دیگر کشیدند. در حالی که خودم شاهدبودم که آنها از همه بیشتر زحمت کشیدند. این حرفها تعارف هم نبود زیرا آنها هرگز در کار تعارف ندارند و بسیار جدی هستند.

در نوشته آینده نحوه انتخاب رئیس یک گروه بزرگ کاری را مینویسم که بسیار برام آموزنده بود. 

 

نوشته شده توسط رضا خانبابایی در 21:2 | | لینک به این مطلب