در این فصل سال که هوای اکثر نقاط کانادا به شدت سرد است مردم سعی میکنند بیشترین روزهای تعطیلی را داشته باشند و در منزل بمانند. در محیط دانشگاهی و تحقیقاتی بیشتر افراد از 21 یا 22 دسامبر به مرخصی میروند و حدود 6 ژانویه برمیگردند. در این بین 25 دسامبر و 1 ژانویه بطور کامل ساختمانها بسته هستند و امکان ورود به آنها وجود ندارد.
اما جالب اینجاست که بقیه روزها هر کسی می تواند با داشتن رمز ورود به محل کار و تحقیق بروند و به کار بپردازد. از نگهبان و سوال و جواب بیمورد به سبک ورودیهای دانشگاههای ایران هم خبری نیست.
یادم هست که تابستان امسال که به دانشکده فیزیک دانشگاه تهران می رفتم ناگهان با صدای ایست نگهبان آنجا متوقف شدم. با کمال تعجب پرسیدم کاری داشتید؟ گفت برای چه وارد دانشکده می شوی؟ گفتم من دانشجوی اینجا بودم و میخواهم بروم داخل. با پوزخندی گفت: حالا که دانشجو نیستید. پس نمی توانید وارد شوید.
برای چند لحظه خاطرات بسیار بدی که 2 روز قبل از دفاع فوق لیسانسم برایم ایجاد شده بود از ذهنم گذشت که میخواستم شب هم کار کنم ولی اجازه ورود نداشتم. با خود گفتم کاش این رفتار پادگانی هرچه زودتر متوقف شود.
در آمریکا و کانادا آدم واقعا متوجه نمی شود کی وارد دانشگاه می شود و کی از آن خارج میشود حتی با ماشین. دانشگاهها بسیار دوست دارند مردم عادی را به محیط دانشگاهها بکشانند و به مطالعه و تحقیق بپردازند. ما واقعا تا آنجا خیلی فاصله داریم و باید با مهندسی فرهنگ به این جریان سرعت ببخشیم.
وقتی از وضعیت این محقق جویا شدم فهمیدم دولت کانادا ایشان را در " شکار سالانه کارمندان دولت " (به توضیح آخر مراجعه شود) شخصی فوق العاده تشخیص داد و با پیشنهاد حقوقی در خور توجه به استخدام خود درآورد. ایشان در قسمت مدیریت و تخصیص منابع مالی مربوط به تحقیقات ( Grant ) در کانادا مشغول به کار هست و بنابراین بعد از آن سال دیگر مقاله ای به چاپ نرسانده است.
نکته در خور توجه از نظر بنده دو چیز است:
1. وقتی لایق ترین محقق در سمت تخصیص بودجه تحقیقاتی باشد هم مشکلات و ارزش تحقیق را میداند و هم میداند که تحقیقات باید به کدام سمت هدایت شوند.
2. محققین کشور از سیاست زدگی دولت در تخصیص بودجه تحقیقاتی نگرانی ندارند و میدانند که افرادی دانا سکان امور تحقیقاتی کشور را در دست دارند.
"شکار سالانه کارمندان دولت" : دولت کانادا هرسال در مراکز آموزش عالی و تحقیقاتی سمینارهایی را برگزار میکند که هدف از آن دو چیز است:
1. شناخت استعدادها و افراد مناسب برای کارهای دولتی و اموری که به نحوی به عموم جامعه مربوط است.
2. بررسی مقدار پیشرفت آن مرکز تحقیقاتی و آموزشی در اموری که قبلا ادعا کرده و بودجه بابت آن دریافت کرده بود.
پرسیدم از کجا این کار را یاد گرفتی؟ گفت امروز در مهد کودک یاد گرفتم و از امروز شما هر زباله ای که می خواهید دور بریزید باید به من نشان دهید تا ببینم اگر علامت مثلث با فلشها را داشت باید به کیسه بازیافت زباله برود و اگر نداشت باید به سطل زباله معمولی برود.
یاد درد دل یکی از مسئولین یکی از مناطق تهران افتادم که برای یک مدت کوتاه به کانادا آمده بود. از من پرسیده بود اینجا روزی چند بار زباله ها را جمع آوری می کنند که اینقدر تمیز است؟ نگاهی به او کردم و گفتم مگه شما روزی چند بار زباله ها را جمع آوری میکنید؟ گفت دو تا سه بار! می گفت به ما دستور داده شده که هیچ آشغالی روی زمین دیده نشود.
من هم به او گفتم اینجا هفته ای یکبار یا هر دو هفته یکبار آشغالها را از طرف شهرداری جمع می کنند. اگر کوچه اصلی و نزدیک مرکز شهر باشد هفته ای یک بار و گرنه هر دو هفته یکبار.
خیلی تعجب کرده بود ولی در مدتی که اینجا بود خودش دید که واقعآ اینطوری است و با اینحال آشغالی روی زمین دیده نمی شود. تازه اگر کسی سر ساعت و در روز مخصوص آن کوچه، آشغالها را در جای مخصوص و در کیسه زباله مخصوص قرار ندهد ماموران شهرداری آن را رها کرده و هیچ گونه مسئولیتی هم ندارند.
حال باید راز این رفتار مردم را در نحوه آموزش قانون به بچه های 4-6 سال جست.
چند روزی از عاشورای حسینی سال 2008 می گذرد. امسال در اتاوا اما شور و هیجان خاصی در ایام محرم و بخصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا وجود داشت. سالها بود که در آمریکا و کانادا تاسوعا و عاشورای به این شلوغی ندیده بودم. جوانان با چنان عشقی به سینه زنی و عزاداری مشغول بودند که برایم بسیار جالب بود.
اما اتفاق مهم دیگر در کنار عزاداری احساس همدلی و همنوایی بین افراد بود. افراد همه برای کمک در برگزاری مراسم و آشپزخانه داوطلب بودند طوری که افراد زیاد بوده و بر می گشتند. هیچ روز دیگری را در کانادا سراغ ندارم که همه مردم ، از قشر و گروه های مختلف ، از درجات مختلف اجتماعی اینچنین بی ریا و عاشقانه به همکاری و کمک هم پرداخته باشند.
کمک مالی افراد به برگزاری این مراسم چشمگیر بود و افرادی که چهره خیلی مذهبی هم از خود نشان نمیدادند از همان زمان هزینه برگزاری مراسم بعدی را می پرداختند.
با خودم فکر می کردم که چرا همیشه نمی توانیم این چنین باشیم؟ بی ریا و خیراندیش برای هم؟
متاسفانه غیبت ، محافظه کاری و بدگویی پشت سر همدیگر بدون اطلاعات ، عادت بسیار زشتی است که ایرانیها با خود به همراه می آورند و مدت بسیاری طول می کشد تا از این عادت دست بردارند و به زندگی دیگران کاری نداشته باشند.
اما عاشورای امسال چهره واقعی افراد زیادی را نمایان کرد و کسانی که تا آن ایام از هم بد می گفتند را به دوستان واقعی هم تبدیل کرد که برای افراد بسیار مسرت بخش بود.
در مورد عدم ارتباط جامعه دانشگاهی و جامعه صنعتی کشور که منجر به عدم علاقه پسران به رفتن به دانشگاه و یادگیری علوم بی مصرف در جامعه ایران می شود باید گفت که یک علت بزرگ آن از جانب دانشگاهیان ایران است.
دانشگاههای ایران بخصوص دانشگاههای صنعتی باید هر ترم دروسی را ارائه کنند که بوسیله متخصصین و دست اندرکاران صنعت تدریس شود.
اگر چنین کاری صورت گیرد در درجه اول اعتماد و رابطه متقابل بین دانشگاه و صنعت ایجاد می شود و در ثانی دانشگاهیان از مشکلات و کم و کاست صنایع باخبر میشوند. از طرف دیگر صاحبان صنایع با افراد صاحب نظر در آن حرفه آشنا می شوند که می تواند به پیشرفت و بهبود محصولات آنها منجر شود.
اما از همه مهمتر سود آن برای دانشجویان کشور و در نهایت برای صنعت کشوراست. اگر دانشجویان از ابتدا با مراحل عملی کار در رشته تحصیلی خود بوسیله افراد دست اندرکار آشنا شوند دیگر احساس بی مصرفی در مورد دروس خود نخواهند داشت و وقتی که وارد محل کار می شوند ازهمه جا بی خبر نیستند.
مورد مهم دیگر آشنایی صاحبان صنایع با دانشجویان نخبه در آن رشته است که می توانند از آنها دعوت به کار کنند که این هم به نفع آن شرکت است و هم بسیار امیدوار کننده برای دانش آموزان کشور. چون اگر دانش آموز بداند که با ورود به دانشگاه می تواند با تلاش خود وارد شغلی که در رؤیاهای خود به آن می اندیشید بشود دگر یک لحظه از وقتش را تلف نخواهد کرد.
دو مثال در این مورد از ایران در ذهنم دارم که اولی مربوط به دانشکده فیزیک دانشگاه امیرکبیر است و دومی مربوط به دانشگاه کاشان.
دانشکده فیزیک دانشگاه امیرکبیر ارتباطی تنگاتنگ با سازمان انرژی اتمی داشته و دارد. یادم هست که رؤیای دانشجویان گرایش هسته ای آنجا ورود به سازمان انرژی اتمی بود و معمولان هم دانشجویان خوب وارد آنجا میشدند. لذا کافی بود دانشجویان خوب تلاش کنند.
سال 1376 به کنفرانسی در دانشگاه کاشان رفته بودم که اتفاقی جالب نظرم را جلب کرد. رئیس دانشگاه کاشان اعلام کرد که دانشکده قالیبافی را تأسیس کردیم که مدرسان اصلی آن قالیبافان حرفه ای و صاحب سبک کاشان است. برای اولین بار احساس کردم که معنی دانشگاه را یک عده خوب درک کرده بودند.
دانشگاه یعنی محل تحقیق برای علمی انجام دادن کارهای سنتی.
در نوشته بعدی مثال هایی از آمریکا و کانادا خواهم آورد. و از آقا بهزاد و آقا مجید خواهش میکنم نحوه همکاری دانشگاه با صنعت در ژاپن و آلمان را برایمان تشریح کنند.
.... ادامه دارد ...
موضوع عقب افتادگی پسران نسبت به دختران در آمریکا موضوع جدیدی است که در ده پانزده سال اخیر اتفاق افتاده است و لذا هنوز در دست بررسی است.
اما مهمترین علتی که اکثرا بر آن توافق دارند رایانه و بازیهای رایانه ای است. پسران بطور کل افرادی مقابله گر و اهل مبارزه و مسابقه هستند. چیزی که در این میان پسران را اقناع می کند برنده شدن و جلو افتادن از دیگران است.
اگر این مسابقه یک مسابقه واقعی و علمی و عملی باشد باعث پیشرفت پسران و ساخته شدن آنها می شود. ولی اگر پسران بتوانند در بازیهای کامپیوتری به لذت برنده شدن و شکست دیگران برسند دیگر انگیزه ای برای تلاش و تحمل سختی ها در جامعه و مدارس ندارند.
این مشکل ، مشکل در حال حاضر جامعه آمریکا و به احتمال قوی مشکل آینده نه چندان دور ایران است. بد نیست مسئولان آموزش و پرورش ایران از هم اکنون این تحقیقات را زیر نظر داشته باشند و قبل از وقوع آن در ایران راه چاره ای برای آن بیاندیشند.
با این توضیحات، فکر می کنم مشکل عدم علاقه پسران به ورود به دانشگاهها در درجه اول به بازدهی سالهای قبل آموزش و پرورش ما مربوط است و بعد از آن به عدم ارتباط نزدیک موضوع کتب دانشگاهی و بازار کار ایران است.
در همه دنیا باور بر این است که مغزهای متفکر در دانشگاهها حضور دارند و لذا اگر کسی بخواهد به تولید محصول مفیدی بپردازد و برای مدت نسبتا طولانی در بازار آن محصول حضور داشته باشد باید بطور پیوسته با دانشگاه در تماس باشد.
محصولی که هم اکنون ارزش تولید دارد چند وقت آینده این ارزش را ندارد و باید نوآوری شود. این نواوری هم از کارگرها و افرادی که بطور تجربی کار خاصی را در محل کار آموختند و حتی از دانش آموختگان دانشگاهی هم بهتر انجام میدهند ساخته نیست. نوآوری کار مغزهای متفکر و جوان و پرکار است.
بارها شنیده ایم که کارگرها در محل کار نابلدی دانش آموختگان جوان را به رخ آنها می کشند و آنها را آزار می دهند. اما بعد از مدت کوتاهی این افراد جوان ، اگر در جو تنبلی و زندگی تکراری کارگری غرق نشوند و همچنان به تلاش خو ادامه دهند، نه تنها همه چیز را یاد می گیرند بلکه دیگران باید از او یاد بگیرند و به نظرات او عمل کنند.
اما نکته در اینجاست که او هم بعد از مدتی از علم روز فاصله میگیرد و لذا باید به دانشگاه متصل بود تا همواره از مغزهای جوان و پرکار بهره برد.
در زمینه آموزش و پرورش هم باید گفت که نتیجه بکارگیری افراد بعنوان معلم با حقوق کم بهتر از این نخواهد بود. جالب است بدانیم که معروفترین دانشگاهها و مدارس دنیا (همانندMIT و Berkeley و Harvard و ...) خصوصی هستند و به معلم های خود حقوق های بسیار بالایی می پردازند.
من پیش بینی می کنم در آینده دانشگاه آزاد از دانشگاههای دولتی ایران در زمینه تحقیقات و نوآوری جلو خواهند افتاد. چون از بودجه مردمی استفاده میکنند و محدودیتهای دانشگاههای دولتی را در زمینه پرداخت حقوق و مزایا ندارند و لذا میتوانند معلمهای بهتری را جذب کنند.
اگر اندکی جامعه و مردم ما علمی تر بودند و یا به عبارت دیگه علم را درست تر درک کرده بودند هرگز این مشکل نبود. مگر تهیه یک سری از وسایل مورد نیاز برای یک آزمایشگاه در سطح دوره راهنمایی یا دبیرستان چقدر خرج دارد؟ حتی میشد از وسایل خراب استفاده کرد. میشد از مردم خواست اگر وسایلی دارند که دیگر کار نمی کند را به آزمایشگاه مدارس اهدا کنند.
این یک مثال ساده است برای درک درست مشکل در سطح دانشگاهی، هر چند مدارسی بودند در آن زمان که با پول کلانی که داشتند این وسایل را برای دانش آموزان خود تهیه می کردند ولی مگر چند تا از این مدارس پیدا می شد و یا چند درصد این دانش آموزان وارد دانشگاه و چند درصد انها وارد صنعت بعد از دانشگاه میشدند؟
مهم این است که ما همیشه در کلاسها دنبال نمره بالاتر بودیم. از آن طرف معلم ها هم به انشائی که تعداد سطرهای بیشتری داشت نمره بیشتری میدادند. آیا تا حالا دیدید یا شنیدید که کسی به خاطر طرح یک سوال مهم در مدارس یا دانشگاهها تشویق شود؟ یا به انشاء کوتاهی که حاوی یک نظر مهم باشد بالاترین نمره داده شود؟
خوب چرا اینها را مطرح می کنم؟ به این خاطر که دلایل عدم استقبال پسران از دانشگاههای ما در همین نکات ظریف که از دوران دانش اموزی در ذهن ما مانده است نهفته است.
آیا اگر مدارس ما با روش آموزش خود می توانست علاقه دانش آموزی را در زمینه خاصی برانگیزد طوری که او را دنبال آن بکشاند تا دانشگاه و سپس تا محیط کار ، آیا آن دانش اموز علاقه خود را نسبت به دانشگاه و تحصیل در آن زمینه از دست میداد؟
من شخصا فکر نمی کنم که دانشگاههای ما آنقدر بی خاصیت باشند که دانش آموزان ما برای داشتن آینده بهتر ترجیح دهند اصلا دانشگاه نروند. یا آنقدر پسران این دوران ما آنقدر از دختران در امر رقابت برای دانشگاه ضعیف تر شده باشند که ترجیح دهند اصلا بی خیال رفتن به دانشگاه شوند.
موضوع این است که مدارس ما نتوانستند یک سئوال بزرگ یا یک گمشده بزرگ در ذهن دانش آموزان ما ایجاد کنند.
جالب است که این مشکل هم اکنون در جامعه آمریکا به شدت تحت بررسی است و محققین آموزش و پرورش آمریکا متوجه عقب افتادگی پسران نسبت به دختران شده اند. لذا بلا فاصله تحقیق در این مورد آغاز شده است. اما خوب است بدانیم که مشکل آنها با مشکل ما در ایران یک فرق اساسی دارد که در نوشته بعدی آنرا توضیح خواهم داد.
... ادامه دارد .....
آیا ما در چند سال اخیر کار بسیار خارق العاده ای انجام دادیم که منجر به تحولی در قدرت یادگیری و رقابت دختران ایرانی شده است؟ خیر ، سیستم آموزشی یکسان برای دختران و پسران از سالها قبل از انقلاب شکل گرفته بود هر چند در اول راهش بود.
آیا با ظهور این دختران موفق که بهتر از پسران وارد دانشگاه ها میشوند توانسته ایم موفقییت قابل توجه ای دز سطح دنیا کسب کنیم؟ خیر ، تا آنجا که ما مطلع هستیم چنین چیزی صورت نگرفته است.
آیا ورود بیشتر دختران به دانشگاهها بد است؟ به هیچ وجه ! کاش آنقدر دانشگاه داشته باشیم که همه جوانان کشورحداقل یک مدرک دانشگاهی داشته باشند.
اما حقیقت چیز دیگری است. ما بطور ناخودآگاه مشغول خودکشی آرام علمی و نوآوری هستیم. وقتی 50% از افراد جامعه هر روز از علاقه آنها به تحصیل علم و در آینده انجام کارهای همراه با تخصص و گاهآ بسیار سخت و طاقت فرسا کاسته می شود باید نگران اداره امور کشور در آینده شد.
مهمتر آنکه این 50% مردان آینده کشور هستند که قرار است کارهای سخت و مشکلتر چه از نظر تخصصی و آزمایشگاهی و چه از نظر تولیدی و صنعتی را به عهده بگیرند. البته زنان نیز در همه قسمتها فعالند و افراد متخصصی خواهند بود ولی به هرحال هر جنسی توانایی و استعداد مخصوص به خود را دارد.
هدف اینجانب از این نوشته یافتن علل ظهور چنین پدیده ای است.
چرا پسران ایرانی بی انگیزه تر نسبت به یادگیری علم و تخصص شده اند؟
... ادامه دارد
اعزام دانشجو با توجه به مشکلات و بار مالی آن دیگر یک طرح خوش بازده نیست. همانطور که اگر نگاهی به کشورهای نسبتا پیشرفته تر بیاندازیم می بینیم آنها دیگر چنین کاری نمی کنند.
از طرفی اکنون آمریکا و اروپا به دانشجویان بورسیه به چشم دیگری نگاه می کنند و امکان ورود آنها به آزمایشگاهها و تحقیقات سطح بالا ( High Tec ) را محدود میکنند. (به مصوبه سال قبل کنگره آمریکا در مورد دانشجویان چینی و ایرانی مراجعه شود.) و با توجه به اینکه اکنون ایران در بعضی موارد به تحقیقات سطح بالا نزدیک شده است سختگیری برای دانشجویان ایرانی و چینی به مراتب بیشتر از سایر کشورهاست.
لذا بهترین کاری که ایران میتواند انجام دهد کمک غیر مستقیم به دانشجویانی است که قصد تحمل مشکلات عدیده و رفتن به کشورهای دیگر جهت ادامه تحصیل دارند.
اما نکته مهم چگونگی استفاده از دانش این افراد در ایران است. آنهم کافی است سالی یکبار از این افراد خواسته شود به ایران بیایند و به دور از هیاهو یک دوره آموزش عملی ( Work Shop ) برای دانشجویان و اساتید علاقمند داشته باشند. تازه این افراد میتوانند با خانواده های خود نیز دیداری تازه کنند. بر اساس این آموزش به آسانی می توان همپای مراکز تحقیقاتی دنیا حرکت کرد اگر نتوان از آنها در مواردی جلو زد.
من طی صحبتهایی که با بسیاری از محققین در آمریکا ، کانادا و اروپا داشتم دریافتم که آنها بدون هیچ چشمداشتی آماده خدمت در چنین دوره های آموزشی در ایران هستند ولی به دو شرط: 1. برنامه Work Shop در ایران منظم باشد طوری که آمدن به ایران تنها اتلاف وقت نباشد. 2. مسئله بلیط هواپیما برای آنها حل شده باشد طوری که به برنامه های دیگر آنها لطمه وارد دشود.
اگر آنها اعتماد داشته باشند که کارها در ایران بر اصولی استوار است و اگر آنها در رشته ای متخصص باشند در کارها و تصمیم سازی ها از دانش آنها استفاده می شود آنگاه با خیالی آسوده موقعیت و امکانات خودشان در آن کشورها را رها و به وطن خود برخواهند گشت.
نیازی نیست که به افراد پست های مدیریت داده شود بلکه آنها باید محقق باقی بمانند تا نسل های آینده یاد بگیرند که مدیریت مراکز علمی و تولیدی مربوط به افرادی است که دیگر خیلی توانایی تحقیق و نوآوری ندارند. ولی در عوض بعد از سالها کار و تجربه آنقدر مطلع هستند که جوانان توانمند و محقق را مدیریت کنند و هر متخصصی را در سر جای خودش به کار بگمارند.
تجربه چین در رابطه با برگشت مغزها می تواند برای ما بسیار آموزنده باشد. چین در ابتدا شروع به اعزام دانشجویان خود به کشورهای غربی و روسیه جهت آموختن علوم جدید کرد. بزودی مشخص شد که تعداد زیادی از این دانشجویان به چین بر نمی گردند. ولی چین همچنان به اعزام این افراد ادامه داد تا اینکه در اکثر آزمایشگاههای آمریکا میشد چند چینی را یافت.
در این میان تنها چیزی که چین از این افراد میخواست این بود که اطلاعات علمی و نتیجه تحقیقات خود را در اختیار محققین و دانشجویان چینی در داخل کشور قرار دهند.
سرانجام به جایی رسید که دیگر نیازی به اعزام دانشجو نبود بلکه همان دانشجویانی که خودشان و معمولا با بورسیه دانشگاههای آمریکا به آمریکا می رفتند برای چین کافی بود. دولت چین هم سعی می کرد موانع سر راه دانشجویانی که قصد رفتن به خارج داشتند را کم کند ولی بطور رسمی اعلام نمی کرد.
کم کم تعداد چینی هایی که با میل خودشان به چین بر می گشتند زیاد شد. جالب اینکه افرادی که با میل خودشان به کشور برمی گردند واقعا کار خواهند کرد. آنها با علم به اینکه امکانات و شرایط در کشورهای آمریکایی و اروپایی بهتر از کشور خودشان است برمی گردند لذا برای تحمل مشکلات و تلاش برای تغییر آن سیستم مریض خود را آماده می کنند.
یک لطیفه در آمریکا درمورد محققین چینی وجود دارد که می توان از آن به موفقیت برنامه طولانی مدت چین پی برد. وآن لطیفه می گوید اگر هر مدرک مهمی در آمریکا گم شود نگران نباشید چون همکاران چینی می توانند یک نسخه آن را از چین برای ما تهیه کنند.
وضعیت ایران هم مشابه چین آن زمان است. ... ادامه دارد ....
اگر از دید یکی از این فراد جستجوگر نگاه کنیم می بینیم که آنها مشکلات چند جانبه دارند. اول اینکه بی نظمی، بی پولی و احساس پوچی در ایران آنها را می آزارد وهنگامی که تصمیم به این سفر طولانی میگیرند همه در ایران آنها را به چشم مغزهای فراری نگاه میکنند.
وقتی که به کشور مقصد می رسند تازه مشکلات جدید را حس می کنند. تازه میبینند آن تصوری که ایرانیها از کشورهای غربی و نحوه زندگی در آنها دارند کاملا درست نیست و حقیقت ندارد.
و از جهت دیگر احساس می کنند که آنها به این فرهنگ و مردم تعلق ندارند. با گذشت زمان تجربیات زیادی یاد می گیرند و در عین حال در یک رشته متخصص هم می شوند. حالا دو راه دارند: یا در همانجا مشغول کار شوند و بمانند ولی همیشه با یک احساس غریب که آنها را می آزارد و یا اینکه برگردند به ایران و سعی کنند کمکی به ایران کنند.
اما مشکل اینجاست که این افراد در اولین برخورد با ایرانیهای مقیم آن کشور به خصوص مسئولان رسمی ایران در آن کشورها نه تنها علاقه آنها به برگشت بیشتر نمی شود بلکه ملقب به مغزهای فراری نیز می شوند.
کاش سفارتخانه های ایران در کشورهای پیشرفته یک هیئت مسئول این کار تشکیل دهند واین افراد را شناسایی و با ارائه امکانات و امیدهایی به ایران بر گردانند.
البته کار این هیئت دائمی نخواهد بود چون بعد از چندین سال امر برگشت یک امر طبیعی و رایج خواهد شد و به غیر از درصدی که در هر حال بر نخواهند گشت بقیه به کشور برخواهند گشت و تخصص خود را در اختیار دانشجویان و صنایع ایران قرار خواهند داد.
لذا نه تاکید بر فرار مغزها در داخل درست است و نه تاکید بر مغزهای فراری در خارج از ایران. تنها را حل برنامه ریزی برای برگشت آنهاست که در قسمت بعدی به آن اشاره خواهم کرد. ... ادامه دارد ...
دانشجویان پرتلاش و موفق معمولا انسانهای جستجوگری هستند و در زمینه ای که کار می کنند دوست دارند اگرچه نمی توانند به بالاترین حد ممکن برسند ، حداقل تا آنجا که می توانند تلاش کنند تا به مراحل بالای آن زمینه دست یابند.
لذا اینکه بعضی از دانشجویان خوب ما جهت تکمیل دانش خود به خارج از کشور می روند نه تنها چیز عجیبی نیست بلکه بسیار طبیعی و منطقی است.
اگر کمی به تاریخ معاصر خودمان نگاه کنیم می بینیم طلبه های پرتلاش جهت تکمیل دانش خود به نجف که آنزمان مرکز علوم اسلامی بود می رفتند. سپس جهت طی مراحل نهایی در رشته مورد علاقه خود اعلم ترین فرد را انتخاب می کردند و چندین سال را در حضور او به کسب علم می پرداختند. قابل ذکر اینکه آنزمان اکثر علوم همانند ریاضیات ، نجوم ، تاریخ ، فلسفه و ... در کنار الهیات در همان مکان (Madrasah "مدرسه") ارائه میشد.
اکنون می توان این مراحل را با دوره دکتری و فوق دکتری ( PostDoctoral که اخیرا به "پسادکتری" ترجمه شده است) مقایسه کرد. برای دوره دکتری دانشجویان به مراکز علوم (دانشگاههای معروف دنیا) میروند و برای دوره پسادکتری به سراغ اساتید اعلم میروند که بعضی در ایران هستند و دانشجویانی که به آن رشته علاقه دارند در همان ایران به ادامه تحصیل می پردازند و برخی دیگر راهی کشورهای دگر میشوند. که بیشترین آنها به آمریکای شمالی ، اروپا و ژاپن می روند و در آینده نیز به هند و چین خواهند رفت.
اما طبیعی بودن امر خروج مغزها به سمت مراکز دانش دنیا نباید ما را از برگرداندن آنها غافل سازد. همانطوری که دانشگاه ها و صنایع کشورهای پیشرفته با پیشنهادهای جذاب این افراد را متمایل به ماندن در کشور خودشان می کنند ما هم می توانیم آنها را به روشهای مختلف متمایل به برگشت به ایران کنیم که به چند پیشنهاد اشاره خواهم کرد.
ولی اکنون بگذارید از دید یک دانشجوی جستجو گر در ایران که راهی کشورهای دیگر می شود به این مسئله نگاه کنیم ... ادامه دارد...
یادم هست دوستم در یک شرکت تولید نرم افزار برای شرکت NEC کار می کرد (اطلاعات شخص محفوظ است). شرکت NEC به آنها مهلت خاصی داده بود و آنها می بایست تا آن زمان محصول را تحویل می دادند. حدود دو هفته به پایان آن وقت مانده بود و امیدی به آماده شدن آن محصول نبود.
مدیر آن شرکت ناگهان اعلام کرد همه ما به طور دسته جمعی به یک مسافرت ۵ روزه می رویم. همه با تعجب به مدیر نگاه می کردند و باورشان نمی شد. شرکت نوپا بود و این اولین پروژه از یک شرکت بزرگی مثل NEC بود و از دست دادن این موقعیت می توانست منجر به از هم پاشیدن آن شرکت نوپا شود.
به هر حال آنها به این مسافرت ۵ روزه رفته و تمام وقت هم مشغول اسب سواری ، قایقرانی و استراحت بودند. شرکت هزینه همه را هم پرداخت می کرد.
جالب اینکه بعد از برگشت از مسافرت همه افراد با یک انرژی خاصی کار می کردند و جالبتر اینکه بعد از یک هفته محصول را به NEC تحویل دادند.
تعطیلات در خیلی از مواقع نه تنها مضر نیست بلکه لازم و مفید هم هست. مهم این است که آیا ما در محل کار بازدهی خاصی داریم یا اینکه وقتمان را با حقوق عوض می کنیم. در آن صورت در محل کار هم در تعطیلات هستیم و دیگر نیازی به تعطیلات نیست.
دلیل دیگر این است که زیاد احساس کارمندی محض و بیش از حد مقید بودن نکنید. هر چند به مرور زمان به دلیل انتظاری که از شما دارند و شما باید آن کارها را تا زمان مشخصی تحویل دهید به طور خودکار منظم می شوید و صبح زود به محل کار میروید و تا بعد از ساعت معمول هم در محل کار می مانید.
جالب اینکه حتی نظم هم در غالبی دوستانه و بصورت یک نیاز به شما منتقل میشود. بعد از مدتی اگر بازدهی واقعی نداشته باشید از خودتان شرمنده می شوید و سعی می کنید بیشتر کار کنید.
هیچ کسی در مورد عدم بازدهی شما چیزی نمی گوید ولی اگر کسی بازدهی خوبی داشته باشد ظرف مدت کوتاهی همه می فهمند و وقتی در محل کار قدم می زند همه آن را به او تبریک می گویند. اگر بعد از مدتی طولانی کسی به شما تبریکی نگوید خواهید فهمید که در این مدت بازدهی خوبی نداشته اید و این خود محرکی برای کار و تلاش بیشتر است.
حال مدت طولانی است که حسابی کار کرده اید ( چون هنوز اخراج نشده اید) و دو حالت وجود دارد: اگر بازدهی خوبی داشته اید حتماً خسته هستید و ناگاه احساس نیاز شدیدی به تعطیلات و کار نکردن دارید. و اگر بازدهی خوبی نداشته اید ولی تمام تلاش تان را کرده اید (و گرنه اخراج می شدید) باز هم به تعطیلات نیاز دارید تا کمی استراحت کنید شاید بعد از برگشت از تعطیلات تحوّلی در کارهاتان ایجاد شود و معمولا هم این اتفاق می افتد.
تعطیلات کریسمس (25-27 دسامبر ) و سال نو ( اول ژانویه ) در آمریکا کوتاه نیست. معمولا مردم از 25 دسامبر تعطیل می شوند و تا 5 یا 6 روز بعد از سال جدید در تعطیلات بسر می برند.
تا اینجا موضوع شخصی بود. اما گاهی اوقات بازدهی شخصی مطرح نیست بلکه یک شرکت باید یک محصول جدید را تا زمان معینی ( Dead Line ) ارائه کند.
ادامه دارد ...
اینکه در ناهار یا شام دقیقاً چه چیزی مد نظر باشد بستگی به اشخاص دعوت شده دارد و با توجه به رفتارهای داوطلب می توانند قضاوت ها و نتیجه گیریهای مختلفی بکنند.
یک داستان معروف در این مورد وجود دارد و آن هم مربوط به آقای فورد ( ج. فورد) بنیانگذار شرکت اتومبیل سازی فورد هست. داستان از این قرار است که او همیشه مدیران قسمت های مختلف را در نهایت خودش مصاحبه می کرد و بعد از مصاحبه او را به نهار دعوت می کرد.
او هرگز به کسی در مورد دلیل این کار چیزی نگفته بود تا اینکه در اواخر عمرش از او پرسیدند بالاخره شما در این دعوت ناهار چه چیزی را در نظر می گیرید که گاهی داوطلبی را به کل حذف می کنید؟ آقای فورد در جواب گفت: به کارها و رفتار او نگاه می کنم که آیا کارهایش را با دلیل انجام می دهد یا بر اساس عادت و روزمرگی. بعنوان مثال اگر داوطلبی بدون مزه کردن غذا نمک پاش را بردارد و شروع به پاشیدن نمک به غذایش کند را هرگز استخدام نمیکنم. چون این شخص کارها را با دلیل انجام نمی دهد و به کیفیت محصول در عمل توجه نمیکند.
به هر حال کسی که نهایتاً برای استخدام انتخاب می شود جهت انجام امور اداری و مالی به آن شرکت فراخوانده میشود.به محض ورود منشی ها همه کارها را برای او مهیا میکنند. جالبتر از همه اینکه کلید درب های آن شرکت را در اختیار او میگذارند. این شخص از همان ابتدا از اعتماد آنها تعجب میکند. در عین حال احساس مسئولیت و خودمانی بودن نیز دارد. اما دلایل مهمتری نیز وجود دارد.
ادامه دارد...
اولین مرحله در جذب نیرو در یک محل کار اطمینان از دانش شخص متقاضی است. مبلغ زیادی را هم صرف مصاحبه با افراد داوطلب می کنند. گاهی اوقات بعد از انجام مصاحبه با داوطلبان زیادی نهایتأ کسی را استخدام نمی کنند.
چون اعتقاد عمومی به این است که شخصی که دانش انجام کاری را نداشته باشد نه تنها فایده ای برای آن شرکت ندارد بلکه آن کار را ضایع می کند طوریکه افراد زیادی قادر به تصحیح نتیجه آن نیستند. علاوه بر آن محیط کار را به محلی غیردوستانه و غیر تخصصی تبدیل می کند و بیشتر اوقاتش را صرف یافتن پوششهایی برای بی دانشی خودش میکند و با تشکیل گروهی از دوستان در محل کار در مقابل گروهی از غیر دوست، جوّی مخوف و زیانبار تشکیل خواهد داد طوری که کسی متوجه بی کفایتی او نشود.امری که در ایران بسیار متداول است.
اعتقاد بر این است که شخص با دانش و کفایت هرگز در غالب گروههای مافیایی به تسویه حساب با دیگر کارکنان آن شرکت نمی پردازد.
به هر حال وقتی که شخصی مرحله مصاحبه علمی را پشت سر گذاشت هنوز به آخر کار استخدامی نرسیده است. این شخص را به ناهار یا شامی دعوت می کنند و افرادمختلفی را همراه با او به آن رستوران دعوت می کنند.
ادامه دارد...
ولی دیدم رئیس آن شرکت با عجله در حال درست کردن قهوه برای افراد بعدی است. پرسیدم آیا شما الان که وقت تنگ است و سخنرانی در حال شروع شدن است مجبور هستید قهوه درست کنید برای افراد بعد از خودتان؟ آنجا رسم بود که رئیس شرکت سخنران را معرفی کند لذا می بایست به موقع آنجا حاضر باشد.
گفت آخه من آخرین لیوان قهوه را ریختم برای خودم و اینجا هرکس که آخرین لیوان قهوه را بردارد باید یک سری جدید قهوه دزست کند. گفتم حتی شما؟ نگاهی تعجب آمیز به من کرد و گفت پس کی باید درست کند؟ گفتم شما دوتا منشی دارید و دوتا مستخدم. گفت من ندارم. اینها منشی شرکت و مستخدم شرکت هستند نه من. تازه آنها کارهای خودشان را دارند و بسیار هم کارشان زیاد هست. ولی اگر آخرین لیوان قهوه را منشی یا مستخدم بریزد باید خودش درست کند. و بعد با لبخندی با عجله از آشپزخانه خارج شد.
راست هم میگفت. منشی ها آنجا همه کاره بودند و هیچ کس نیازی به دیدن رئیس شرکت نداشت. آنها سالها قبل از این رئیس آنجا بودند و بعد از او هم خواهند بود.
بعد از این ماجرا همش به این می اندیشیدم که ارزش واقعی افراد در جامعه تابعی از اخلاق کاری و فرهنگ کاری آنهاست نه مدرک و عنوان آنها. هرچند افراد فاقد اخلاق کاری هم در جامعه آمریکا زیادند ولی گردش کارهای مهم جامعه بدست افراد با این خصوصیات است که خیلی از مواقع از دست سیاستمداران بی اخلاق کاری آمریکا بشدت می نالیدند.
بالاخره قرار شد یک مسئول جدید انتخاب شود.من با توجه به سابقه ذهنی ام در ایران انتظار داشتم دیگه همه افراد آن گروه عملآ دست از کار بکشند و منتظر رئیس جدید باشند.
بر خلاف انتظارم حتی یک نفر در این مورد صحبت هم نمی کرد. هیج صحبتی، نه خوب و نه بد. وقتی رئیس جدید معرفی شد من دیگر طاقت نیاوردم و از چندین نفر نظرشان را پرسیدم. تفریبآ همه همنظر بودند که لایق تر از این شخص کسی نبود. هر چند آدم های سطح بالا و توانا زیاد بودند ولی این شخص اندکی از دیگران بهتر بود. واقعآ هم رئیس جدید آنقدر از نظر علمی، کاری و شهرت بالا بود که برای ریاست آنجا تره هم خورد نمی کرد.
در آن شرکت هم اثری از تغییر مدیر مشاهده نمی شد. همه چیز مثل قبل به خوبی پیش میرفت.چند لحظه به یاد تغییر مدیر در محل کار قبلی ام در ایران افتادم که مدیر قبلی از هیچ اقدامی جهت تضعیف مدیر جدید فروگذار نکرد.
وقتی خوب این دو را با هم مقایسه کردم فهمیدم مشکل در فرهنگ کاری ماست. ما مطابق فرهنگ کاریمان فکر می کنیم اگر رئیس جایی شویم دیگر نیازی به کار کردن نداریم و در عوض بیشترین درآمد را هم خواهیم داشت.
اما فقط در یک جمله میتوان گفت در فرهنگ کاری آمریگا عدم کار و تولید یعنی مرگ و هیچ کسی با دست خودش چنین کاری نمی کند بجز یک گروه خاصی که در این نوشته قصد اشاره به آن را ندارم. این گروه هر چند در آمریکا زندگی میکنند ولی به دلیل تاریخی فرهنگ کاری (Work Ethic)خودشان را دارند و لذا کار نکردن و عدم تولید برای آنها مرگ محسوب نمی شود.
اولین تجربه ای که نظرم را در بدو ورود به آمریکا جلب کرد احساس تک تک افراد یک گروه کاری بود که تازه موفق به ساخت یک دستگاه جدید شده بودند و برق شادی از چشمان تک تک آنها موج می زد.
از یکی از آنها پرسیدم سود شخص شما از این پیشرفت چیست؟ گفت امروز احساس کردیم که سه سال از عمرمان مفت هدر نرفت.
پرسیدم آیا از امروز حقوق بیشتری دریافت خواهید کرد؟ گفت حقوق ما ثابت است و مطابق استاندارد دولتی بالا می رود. گفتم ولی شما همان کارگری بودید که هستید! گفت: اولأ من از اول قبول کردم که اینکاره باشم ، دوم اینکه احساس رضایت در زندگی بسیار مهمتر از دریافتهای کوتاه مدت است. ما حلقه ای از زنجیره انسانهای مفید ایالت متحده آمریکا هستیم و لذا ما هم به اندازه مسئولان این زنجیره مهم هستیم.
وقتی این کارگر اسم ایالت متحده آمریکا را می آورد احساس کردم با غرور خاصی اینکار را میکند. با خودم گفتم اگر این کارگر حتی خودش این حرفها را بلد نباشد و از رسانه ها و یا افراد همکار یاد گرفته باشد همین که به آن ایمان دارد و مطابق آن عمل میکند کافی است که چنین شرکت هایی را آنچنان موفق کندکه در دنیا رقیب نداشته باشند.
از آنطرف وقتی به مسئولان آن پروژه نگاه می کردم و می دیدم که هیچگاه خود را مهمتر از دیگر کارگران نمی دیدند و از ته قلب خود اعتقاد داشتند که دیگر کارگران هم با اندازه آنها در انجام کارها مهم هستند نظر آن کارگر را کاملأ می پذیرفتم.
هیچ کسی آنها را دکتر ، مهندس یا پروفسور لقب نمی داد. همه همدیگر را به اسم کوچک صدا میزدند. هر چند حقوق مسئولان پروژه بالاتر بود ولی مسئولان از نظر تحصیلی، تجربه و مقدار کارکرد آنقدر بالاتر بودند که حتی یک نفر به خود اجازه اعتراض، غر زدن و یا غیبت نمی داد.
یادم نمی رود که مسئولان آن پروژه بعد از تکمیل پروژه در یک سخنرانی چنان حرف می زدند که انگار خودشان هیچ کاری نکردند و همه زحمتها را کارگران دیگر کشیدند. در حالی که خودم شاهدبودم که آنها از همه بیشتر زحمت کشیدند. این حرفها تعارف هم نبود زیرا آنها هرگز در کار تعارف ندارند و بسیار جدی هستند.
در نوشته آینده نحوه انتخاب رئیس یک گروه بزرگ کاری را مینویسم که بسیار برام آموزنده بود.
وقتی بعد از پنج سال از آمریکا به کانادا آمدم ناگهان متوجه چیز عجیبی شدم و آن اینکه مهمترین چیز در کارآمدی و پیشرفت، شخص کارگر نیست بلکه آن فرهنگ و جامعه ای است که آن کارگر در آن زندگی میکند. در قالب یک جمله کوتاه اینطور می شود گفت که در جامعه کاری و علمی آمریکا اگر کارگری یک روز یک روش جدید، یک نوع تازه و یا یک ابتکار نو نداشته باشد احساس میکند زندگی کاری یا علمی او دیگر زیبایی و درخششی ندارد. قابل توجه اینکه این کارگران از ملیتهای مختلفی هستند که در کشور خود هرگز چنین حسی نداشتند.
جالب اینجاست که حتی در کانادا که خیلی ها ممکن است در ایران آن را با آمریکا مقایسه کنند من هنوز چنین جو و فرهنگی را احساس نکردم.
درعوض در ایران من این احساس را در خیلی از دانش آموزان و دانشجویان دیدم. اما یک مشکل بسیار اساسی جلوی پای این جستجوگران جوان وجود دارد و آن اینکه بدنه اصلی، قدیمیتر و پولدارتر جامعه ما در اکثر مواقع غیرعلمی، غیرتحقیقی و مزاحم نوآوری بوسیله نیروهای جوان خودی است.
تقریبأ مطمئنم که خیلی از خوانندگان هم اکنون مشکل را در دولت و مدیران انتصابی کشور جستجو میکنند. اما، صرفنظر از روشها و کارهای دولت آمریکا، این به هیچ وجه فکری نبود که من در کارگران و متخصصان آمریکا دیدم. آنها در چنین مواردی هرگز دیگری را متهم نمیکنند بلکه هرکس در درجه اول خودش را متهم و سرزنش میکند و به عنوان یک فرد از آن جامعه سعی در اصلاح خود میکند. این اصلاح به معنی اصلاح خود در جهت خیر برای جامعه یا دنیا نیست بلکه فقط و فقط در جهت منافع آن شرکتی است که به آنها حقوق پرداخت میکند. شخصأ ایرانی هایی را دیدم که بر خلاف اخلاق عمومی کارگران ایرانی انگشت اتهام را بسوی دیگری نشانه نمیرفتند.
در نوشته های آینده با ذکر مثالهایی سعی خواهم کرد این موارد را روشن تر کنم.
